خاطرات سفر (شیما و علی)

یادداشت های ما از گوشه و کنار جهان

خاطرات مسکو - قسمت پنجم - روز پایانی

 

صبح یکی از آخرین روزهای اقامت در مسکو، می بایست برنامه فشرده ای که از قبل طراحی کرده بودم رو به پایان می بردم. به این خاطر برای صبح حداقل می بایست سری به سفارت ایران در مسکو می زدم تا شاید کمک موثری بتونه به تحقیقاتم بکنه و البته در این بین با توجه به نزدیکی شعبه بانک ملی مسکو یکسر هم آنجا می رفتم.

سفارت ایران در مسکو در خیابان پاکروفسکی قرار داره که نزدیکترین ایستگاه مسکو به اونجا نامش چیستی پرودی. جالب اونکه وقتی از ایستگاه خارج می شین چشمتون وسط میدون به مجسمه بزرگ و قشنگی می افته که برای توریست ها هم جلب توجه کننده است. وقتی نزدیکتر شدم با خواندن نام مجسمه بهتم زد! مجسمه همون گریبایدوف روس که حدود 100 سال پیش در ایران به شکل فجیعی کشته شد. اما اینکه چرا نزدیکه سفارته؟ والا من نمی دونم. هرچند عمر سفارت ایران در اونجا هم به حدود 100 سال می رسه و چون محله با کلاسی هست و تا حدودی آبرومنده!

در سفارت چیزی که بدردم بخوره رو پیدا نکردم به این خاطر مستقیما به شعبه بانک ملی که حدود 300 متر بالاتر در خیابون فرعی و تقریبا نزدیک بلواری که یه حوض بزرگ و زیبا داشت  رفتم. مدل بانکهای روسی با تجربه ایران خیلی فرق داره و اولا ورودش معمولا تشریفات امنیتی خاصی داره و باید از دستگاه عبور کنید و دیگه اینکه باجه ها عمدتا در طبقه همکف نیستن. نکته خنده دار یا شاید گریه دار این بود که بانک ملی خودمون هم راضی نشد پول ایرونی رو تبذیل به دلار یا روبل برام کنه و گفت ریال قبول نمی کنن! و در نتیجه اونجا هم کار خاصی انجام نشد.

تا قبل از ظهر تلاش کردم تا یکی دو کار باقیمونده ای که داشتم رو سر و سامان بدم و حوالی عصر بود که این بار هم برنامه بازدید سایر اماکن دیدنی مسکو رو در آخرین ساعات اقامتم در مسکو در دستور کار قرار دادم. از جمله این مکان ها ساختمون دانشگاه مسکو که تحت نام ساختمون های 7 خواهران مسکو یادآور خاطرات دوران استالینی است.

پارک الکساندر، پارک فرهنگ (کولتری) و پارک گورگی رو در حالیکه باران بسیار شدیدی می بارید و حتی چتر هم جوابگو نبود رو به سرعت گشتم، چراکه حیف بود دیدن چنین فضاهای زیبایی رو از دست بدهم.

شب درحالیکه آخرین شب اقامتم در روسیه رو سپری می کردم با کمک مترو به فروشگاه رامستور ترک که بسیار معروف و مورد استقبال است نیز سر زدم. راستش دیدن چنین فروشگاههایی با توجه به همبستگی و حمایتی که تجار ترک از هموطنان خود به عمل می آورند، آدم رو به میزان تفاوت در این فرهنگ و فرهنگ تجار داخلی خودمان آشنا می کنه!

صبح  روز آخر اقامتم در مسکو ساعت 7 بود که امیر در لابی منتظرم بود و این بار به کمک مترو و بخشی هم با سوار شدن بر ماشین ون، مسیر نسبتا طولاتی تا فرودگاه رو رفتیم . البته با هزینه ای بسیار پایینتر از تاکسی.

و این هم پایانی بود بر یکی از سفرهای خاطره انگیزم که همیشه در ذهنم جایگاه ویژه ای خواهد داشت.

[ دوشنبه 1388/07/20 ] [ 9:37 بعد از ظهر ] [ شيما و علي ] [ ]
خاطرات مسكو – قسمت چهارم – ميدان سرخ ، خيابان آربات و ...

امروز صبح روز يكشنبه بود و چون تعطيل بود فرصتي مناسب براي گشت و گذار. از ابتدا قرار داشتم كه صبح را بطور كامل به ميدون سرخ و ... اختصاص بدم و براي عصر هم امير معرفت به خرج داد و قرار شد با خانومش و دوستش بيان دنبالم و برخي جاهاي ديدني مسكو رو نشونم بدن.

با توجه به آشنايي كه با سيستم مترو مسكو پيدا كرده بودم، رفتن تا ميدون سرخ كارچندان سختي برام نبود. در زمان خروج از ايستگاه منظره اي ديدم كه تحسينم رو برانگيخت. جريان از اين قرار بود كه وقتي خانم مسني بر روي پله ها زمين خورد، 2 تا جوون در ظرف كمتر از يك ثانيه به سرعت بازوهاشو گرفتن و تا پايان پله ها همراهيش كردن!

همونطور كه قبلا عنوان كردم با ورود به ميدون به يكباره جو اونجا آدم رو ميگيره منظره مقابل ديوارها و سردر كاخ عظيم كرميل با نماي آجري رنگش قرار داره و سمت چپ كليساي سن باستيل و سمت راست نيز كمي آنطرفتر (سمت شمال) موزه دولتي تاريخ مسكو. قسمت شرقی ميدون فروشگاه بزرگ بنام گوم قرار دارد که بنا آن در سال ۱۸۹۳ به اتمام رسيد و در سال ۱۹۵۷ تغييرات کلی در آن داده شد. سرخ در فرهنگ کهن مردم روسيه به معنی زيبا بوده است. ميدان سرخ حدود ۷۲۵۰۰ متر مربع وسعت داشته و در اوايل قرن پانزدهم بعنوان بازار ساخته شد اين ميدون محل گردهمايی های بزرگ در دوران شوروی بود.

 

Red Square, Kremlin and Lenin's Mausoleum, Moscow, 2003-09 (C) Seiji Yoshimoto

 

کليسای جامع سنت باسيل مقدس که در قرن شانزدهم بنا شده و در جنوب ميدان قرار دارد اين کليسا بعنوان ياد بود تصرف خان نشين قازان توسط ايوان مخوف در اواسط قرن 16 ميلادي بنا گرديد. هشت کليسا – کليساهايی که شکل ظاهری شان به خيمه شباهت داشت–  با گنبد های افسانه ای و رنگارنگ ، دور تا دور کليسای چادری شکل مرکزی حلقه زده اند. می باشد. هر برج که خود يک کليسای کوچک است، دارای ترکیب و الگوی رنگی منحصر بفردی است که بی شک در زيبايی کل مجموعه تاثير بسزايی بر جای گذاشته است.

 

 

طراحی داخلی اين کليسا مجموعه ای از برج های مجزاست که هر يک با تصاوير و شمايل های زيبا، ديوارهای منقوش به سبک قرون وسطا و آثار هنری متنوع پوشيده شده اند. در مقايسه با کليساهای غربی که معمولا متشکل از سالن های وسيع بوده و همگی به يک شکل واحد هستند.

جلوي  کليسای سنت باسيل مجسمه ياد بودي قرار داره که بنای آن 200 سال قبل ساخته شده و مکانی مدور سنگی در نزديکی کليسا قرار دارد که قبل از پتر کبير اعدام گاه بود. راستش افسانه اي وجود داره كه اگه سكه اي رو اونجا بندازي دوباره به شهر مسكو بر مي گردي و من كه واقعا دلم مي خواست اين موضوع تكرار بشه 2 بار سكه انداختم!

کرملین در واقع خود شهری است با حدود 28 هکتار مساحت که چندین قصر بزرگ و کلیسای مجلل و 20 برج رو در دلش جاداده دیوار كرملين ضخامت 3 تا 6 متر داره و ارتفاع اون از حدود 10 تا 21 متر متغيره.

 

 
برج اصلی كرملين اسپاسکایا نام داره  و بر روی این برج که بیش از 67 متر ارتفاع دارد، ساعت معروف کرملین نصب شده که هر 15 دقیقه یکبار زنگ می زند.

Red Square and Kremlin, Moscow, 2004-11 (C) Seiji Yoshimoto
 
جلوي ديوار كرملين و همون وسط ميدون سرخ مقبره لنين قرارداره. در مدخلش سنگ های مرمرين سیاه رنگ که با چراغ های کم نور آدم رو به زير زمين راهنمایی می کنند و يجورايي حالت يک مقبره زير زمينی دارد .قبر استالين هم در همان بیرون مقبره به همراه ساير مقامات و شخصيت های روسی است که بالای سر هر قبر مجسمه ان ها قرار داده شده است . جنازه لنين را با ماده خاصی موميايی کرده اند و داخل يک محفظه شيشه ای نگهداری می کنند که صورت و دستاش شبيه انسانيه که خوابیده !



راستش ورود به مقبره خيلي هم آسون نيست! علاوه بر صف طولاني و سيستم امنيتي كه بايد ازش عبور كنيد، مي بايست كل ساك و بار و بنديلتونم تحويل ساكداري اونم پشت كاخ بدين. تازه پولم بابت اين كار مي گيرن!

در ادامه در ضلع شمالي همونجا به ديدن موزه تاريخ مسكو رفتم. موزه اي بسيار بزرگ با ساختموني قديمي و معماري زيبا كه البته از همون ابتدا بليطش براي خارجي ها متفاوت بود و خنده دار تر اينكه براي عكس گرفتن مي بايست بليط جدا بگيري! خلاصه با خريد بليط وارد موزه شدم. موزه اي كه از سالن هاي ابتدايی اش تاريخ تحولات انسان هاي نخستين رو با اشياء ساده و دست ساز روايت مي كرد و بعد به آثار نسل هاي جديدتر روسيه مي رسيد. اسكلتهاي دايناسور و ... هم در نوع خودش جالب بود. اما جالبتر از همه وسواس بيش از حد متصدي هاي موزه كه همشون پيرزن بودن نسبت به چك كردن بليط عكس گرفتن بود!


State Historical Museum seen from Red Square, Moscow, 2006-07 (C) Seiji Yoshimoto

در ضلع شرقي ميدون بازار گوم قرار داره. که از گرانترین بازارهای مسکو  و مركز مد به شمار مي ره!

 

GUM Department Store, Moscow, 2006-07 (C) Seiji Yoshimoto
 
با خروج از موزه ميدون رو دور زدم و در اين شرايط چشم انداز زيبايي از محوطه كناري كاخ كرملين رو ديدم كه پر بود از توريست هاي خارجي. كنار كاخ هم يادبود شهداي گمنام قرار داشت كه مشعلي روشن و تاج گلي زيبا در كنار اداي احترام سربازانيكه مانند مجسمه بدون حركت مي ايستادن منظره اي زيبا رو هويدا كرده بود. راستش دلم نمي اومد از اون فضا دل بكنم اما چون ظهر شده بود و مي بايست بعد از غذا به سر قرار با امير بروم ناچارا اونجا رو ترك كردم.
 

Eternal Flame, Kremlin, Moscow, 2006-07 (C) Seiji Yoshimoto

 

با اضافه شدن امير و همراهاش، برنامه گشت دوم روزانه من شروع شد. اولين جايي كه قرار بود بريم خيابان آربات بود. خيابان آربات شامل 2 بخش جديد و قديم هستش. خيابان آربات قديم دست نخورده و قديمی ترين بافت سنتی مسکو به حساب مي ياد كه مربوط به قرن سیزدهم ميلاديه هرچند تا بحال چندبار آتيش گرفته و خيابون فعلي عمدتا از قرن 19 ساخته شده. با اين حال تير چراغ برق ها و سنگفرش و كلي کار های هنری، نقاشی و تابلو های زياد و صنايع دستی اونجا خيلي جالب بود.

 

 

اولين خونه در سمت راست اين خيابون خونه گوركي است كه تا سال 1905 اونجا زندگي مي كرده. در کنار  اين خيابون مجسمه الکساندر پوشکين بزرگترين شاعر روسی كه خونش قبلا اونجا بود هم قرار داره. مجسمه ای از وی و همسرش در آربات نصب شده كه در نوع خودش جالبه. نكته جالب افرادي بودن كه با ترغيب عشاق جوون و با قلممويي كه داشتن در ازای اندکی پول نام اونها را با تصاويري چون قلب و ... بر روي سنگفرش رسم مي كردن.

 

 

كلا این خیابان در روزهای یکشنبه محل تجمع گروه های نمایشی نوازندگان، آکروبات ها وغیره است که هزاران نفر از آن بازدید می کنند. همچنين رستورانی در خيابان آرابات بود که دکور آن مجموعه کلکسيونی از آلات موسيقی و صفحات قديمی از خوانندگان معروف بود. جالب اونكه در گوشه و كنار خيابون جوونهايي بودن كه مشغول نواختن آلات موسيقي بودن.

 

 

با بيرون اومدن از خيابون آربات يكدفعه چشم اولگا دوست خانوم امير به دستفروشي افتاد كه خرت و پرت مي فروختن و اين شد كه يك جفت دستكش چرمي خريد و جالب اونكه بلافاصله دستكش قبلي خودش رو به سطل آشغال انداخت! واقعا اين روسها آدم هاي عجيبي هستن. درحاليكه مشكلات شديد اقتصادي دارن و عمدتا جاي مناسب جهت زندگي و حتي خوراك كامل ندارن، بيشتر پولشونو صرف اجناس برند دار مي كنن. فرضا يه جوون روسي پالتو 1000 دلاري پوست مي پوشه اما نون براي خوردن شبش نداره!!!

از  اونجا با پيشنهاد دوستان عازم كليساي عيساي منجي شديم. ( ايستگاه مترو كروپوتكينسكايا). اين كليسا در سال 1812 الکساندر دوم به پاس پیروزی روسیه بر ناپلئون ساخته شد. كليساي بسيار بزرگيه كه از فاصله نسبتا دورهم ميشه ديدش. البته چون در حال تعمير بود نتونستیم داخلش رو ببينيم.

 

THE RUSSIAN ORTHODOX CHURCH - THE CATHEDRAL OF CHRIST THE SAVIOR

 

بعد به بازدید از  پارک پیروزی (ايستگاه پاكلوناگارا)  و پارک الکساندر که به نشانه پیروزی روسها در جنگ بنا شده و فضای باز و جالبی دارد با یک طاق سر به فلک کشیده به ارتفاع 142 متر که در بالای آن فرشته پیروزی در حال نواختن شیپور است پرداختیم. روايت شده در سال 1812 ناپلئون در آنجا منتظر ماند تا اهالي مسكو تسليم شوند. و  در نهایت  با بازدید از دانشگاه مسکو که یکی از 7 ساختمانی است که استالین دستور ساخت آنرا داد. 

همچنين در این پارک سه محل به یاد شهدای مسلمان و مسیحی و یهودی که در جنگ جهانی در دفاع از روسیه کشته شده اند ساخته شده .یک مسجد ،یک کلیسا و یک کنیسه که هر سه تا فوق العاده زیبا است. همچنين برج های بسیار بلندي در یادبود کشته شدگان جنگ ساخته اند و برای میلیون ها کشته روسیه در این جنگ بسیار احترام قائلند و اهمیت می دهند. در  قسمت ديگر هم 6 سالن وجود دارد که  تصاویری از صحنه های مهم جنگ در پطرزبورگ و جاهای دیگر رو به صورت سه بعدی با استفاده از نقاشی و وسایل واقعی جنگی که منهدم شده بود قرار داره و نام شهدای هر جنگ بر روی دیوار های ان با ظرافت طراحی شده است.جالب كه روس ها تا اونجا مقاومت کرده اند كه آلمان ها تا حدود 15 کیلومتری مسکو اومدند اما آخرش نتونستند پس از 3 سال محاصره لنینگراد (سن پترزبورگ)این شهر رو اشغال کنند. در  سالن دیگري از طبقه دوم مجسمه یکی از فرماندهان ارشد جنگ جهانی ساخته شده و اسامی 90 هزار از کشته شدگان در داخل سالن نوشته شده بود.

 

Alexandrovsky Garden, Moscow, 2006-07 (C) Seiji Yoshimoto

Alexandrovsky Garden, Moscow, 2006-07 (C) Seiji Yoshimoto

Alexandrovsky Garden, Moscow, 2006-07 (C) Seiji Yoshimoto

 

غروب درحاليكه واقعا رمقي برتن نداشتم با اينحال به پيشنهاد امير قبل از بازگشت به هتل تا ايستگاه مركزي قطار كه مي خواستيم اولگا را بدرقه كنند همراهشان رفتم. قطارها نسبتا قديمي بود اما جالب آنكه برخلاف ايران تا دم در قطار مي شود مسافرين رو بدرقه كرد.

شب در مسير برگشت كه امير و همسرش نيز مرا همراهي مي كردن، شاهد ايجاد مزاحمت جواني مست براي خانمي بودم. هرچند موضوع فقط كلامي بود و نهايتا پس از 2 يا 3 دقيقه موضوع با پياده شدن آن پسر خاتمه يافت. البته امير توصيه مي كرد كه سعي كنم شب ها كمتر بيرون باشم چون گروهي از افراطي هاي روس در مواجه با خارجي ها يا اصطلاح آنها كله مشكي ها، برخوردهاي بسيار بد و خطرناكي دارن و كلا در مسكو امنيت كامل نيست!

ادامه دارد...

[ چهارشنبه 1388/07/15 ] [ 11:14 قبل از ظهر ] [ شيما و علي ] [ ]
خاطرات مسكو - قسمت سوم - بازارها و سيرك قديم

در اواسط روزهاي اقامتم در مسكو يك روز را مي بايست به بازديد از نمايشگاه تجاري و بازارچه ها اختصاص مي دادم كه به نوعي به موضوع كارم نيز مربوط بود. اين بار از ابتداي صبح امير دنبالم آمد. مقصد اولمون ودنخوا بود.

ودنخوا در بخش شمال شرقي مسكو در واقع مركز اصلي نمايشگاههاي تجاري مسكو هستش كه با بيش از 20 سالن مجموعه اي عظيم رو رقم زده در داخل مجموعه پارك تفريحي، درياچه و شهربازي نيز وجود داره و برخي سالن ها عرضه كنده لوازم صوتي و ... است. معماري ودنخواه نيز بي نظيره. آدرس اونو ميشه دقيقا در ايستگاه مترويي با همين نام ( ودنخوا) پيدا كرد.

 

http://s3.picofile.com/file/7497329030/majmueye_namayeshgahi2_53722.jpg

 

درواز ورودي ودنخوا تاحدي شبيه دروازه براندنبرگ در برلين هستش. با معماري خيره كننده اش همه رو مسحور خودش مي كنه. جلوي ورودي نيز برخي دست فروش ها بساط پهن كردن و جالب آنكه چند تا پيرزن هم در داخل پالتوشون گربه داشتن كه براي فروش عرضه مي كردن. (حيف كه نميشه از ايران گربه صادر كرد و گرنه درآمدش مي تونست عالی باشه!)

 

 

پس از ورود ساختمان هاي زيبايي در اطراف ميدون اصلي قرار دارن كه هركدوم يادگار يكي از جمهوري هاي قديم شوروي بودن (ارمنستان، گرجستان و ... ). وسط ميدون هم حوض زيبايي قرار داشت و جالبتر اونكه دور تا دور حوض مجسمه هايي طلايي رنگ با لباس هاي محلي هريك از جمهوري هاي شوروي سابق بود كه منظره زيبايي رو نمايان ساخته بود. در محوطه ودنخواه هوايماي توپولفي هم براي نمايش گذاشتن!

در ودنخوا از موزه فضایی هم دیدن کردیم. اونجا نمونه هایی از وسایل فضانوردان به ویژه وسائل شخصی یوری گاگارین به نمایش گذارده شده است .

داخل محوطه كه بسيار بزرگه حتي رستوران هاي بزرگي هم وجود داره. البته بايد حواستون باشه چون اين روسها خيلي راحت آدمو تلكه مي كنن. فرضا قيمت غذا رو پايين مي گن اما كنارش چند تا مخلفات بي ارزش بدون سفارش شما مي ذارن و اينجوري 2 برابر پول مي گيرن!

ظهر با توجه به برنامه فشرده اي كه داشتم  عزم رو جذم كرديم و اين بار راهي چركيز يا ايزمايلوفسكي شديم. اين بازار در واقع بزرگترين بازار غير مسقف مسكو است كه البته برخي جاهاش هم سرپوشيده است. اين بازار حد فاصل 2 ايستگاه مترو اصلي است (2 ايستگاه مترو چركيزوفسكايا و ايزمايلوفسكي ).

نكته قابل توجه اين بازار قيمت هاي نسبتا مناسب و رقابتي ترش در مقايسه با فروشگاههاي مجلل مسكو است. در كنار اين بازار، و نزديك مترو ایزمايلوفسكي بازار صنايع دستي روسيه قرار داره  كه برخي از آثار صنايع دستي روسيه رو ميشه با قيمت هاي نسبتا مناسب و البته با يكم چونه تهيه كرد. فروشنده ها عمدتا از ساير جمهوري هاي روسيه نظير ازبكستان و ... هستن.

زیباترین صنايع دستي روسيه عروسك ماتروشكا است. عروسكهاي ماتروشكا حتي كوچكترين سايزش يه چيزي حدود 100-300 هزار تومن در ميومد! ولي خيلي خوشگل بودن!

 

"ماتریوشکا یا عروسک تودرتوی روسی، مجموعه‌ای از عروسک‌های کوچک‌ شونده است که به ترتیب داخل دیگری قرار می‌گیرد. ماتروشکا عروسک‌های چوبی درون‌تهی معروف روسی است که از چوب درخت زیرفون (کُپ) و در تعداد ۵ یا بیشتر یا کمتر و به صورت تو در تو با تزیینات و رنگ آمیزی متنوعی ساخته می‌شود . ماتروشکا از اواخر سدهٔ نوزده میلادی به عنوان نماد و هدیه یادگاری روسیه درآمده‌است. واژهٔ «ماتروشکا» برگرفته از اسم‌های روسی ماتریونا (Matryona) و ماتریوشا (Matriosha) است که برای دختران روس به کار می‌رود. حرف «ک» در ماتروشکا، «ک» تصغیر است." منبع ويكي پديا

 

http://roosi.ir/wp-content/uploads/2011/02/2.jpg

 از اينها كه بگذريم ديگه خيلي از ظهر گذشته بود و مي بايست فكري براي نهار كنيم. در اين زمان بود كه يكدفعه چشمم به سيخ هاي گوشت بزرگي افتاد كه 2 مرد ازبك مشغول كباب كردن آن ها بودن. در كنارش تنور كوچكي داشتن كه نان هاي گردي شبيه بربري اما بسيار كوچكتر مي پختند. بايد اعتراف كنم بعد از 4 تا 5 روز خوردن غذاهاي آماده، انگار دنيارو به من داده بودن. آنقدر كباب گوسفندي با گوشت حلال كه مشابه كباب هاي درجه يك ايراني بود به من چسبيد كه نمي توانم وصفش كنم. به خصوص نون بربري گرمي كه كنارش بود!

غروب در واقع ساعت كار امير تموم مي شد و مي بايست منو ترك كنه اما راستش دلم مي خواست بيشتر با او باشم. پس از درخواست ازش ابتدا كمي تعارف كرد اما بعد پيشنهاد داد كه تنها مشكل كوچكي دارد و اون اينكه دوست همسرش از سن پترزبورگ ميهمان آنها بود و مي خواستند او را در شهر بگردونن. از اينرو پيشنهاد داد كه اگر مايل باشم مي توانم همراهيشون كنم. من هم راستش خیلی خوشحال شدم، چون واقعا نمي خواستم تو هتل بمونم و  در و ديوار رو وجب كنم.

با اضافه شدن اونها با همسرش ناتاشا و دوست همسرش اولگا آشنا شدم. هردو دختر حدود 22 سال داشتند و اولي دانشجوي طراحي بود و دومي دانشجوي روانشناسي. زبان انگليسي هردوشون نم مي كشيد. البته اولگا تا حدي تسلط بيشتري بر زبان داشت. جالب اونكه فرهنگ خودساختگي و كار در جوونهاي خارجي و به خصوص روس نهادينه شده است. فرضا از الگا شنيدم كه براي تامين هزينه هاي تحصيلش مي بايست 3 روز هفته به صورت 12 ساعته در رستوران چيني ها كار كند و متاسفانه مادرش امكان ارسال كمك مالي به او رو نداره!

غروب برنامه رفتن به سيرك مسكو رو در دستور كار گذاشتيم و اين شد كه بليط اون رو براي طبقات بالاتر كه قيمتش هم نسبتا مناسب بود تهيه كرديم. جالب اونكه در فرهنگ اونا (روس ها) به هيچ وجه اجازه ندادن كه مهمونشون كنم و حتي براي شام هم هركي پول غذاي خودش رو پرداخت كرد.

سيرك قديمي مسكو در مركز شهر قرار داره . جلوي سيرك مجسمه اي از اسطوره دلقك روسيه نيكولين كنار يك اتومبيل قرارداره .

  پس از ورود ابتدا بايد به طبقه زيرين رفته و مانند لردها با احترام پالتوها رو تحويل داده تا در قفسه ها قرار گيرند و بعد با لباس راحت وارد سالن بشيد.

بر طبق مقررات گرفتن عكس و فيلم ممنوع هست اما برخلاف ايران برخوردشون خيلي محترمانه است و به يكي دو نفري كه عكس گرفتن، فقط محترمانه تذكر دادن و به هيچ وجه دوربين رو ضبط نمي كردن.

http://www.circusnikulin.ru/gallery/17/888T6012.jpg

 

نمايش شامل دلقك بازي، بند بازي و آكروبات و زيباتر از همه نمايش حيوانات بود كه واقعا آدمو رو صندلي ميخكوب مي كرد. طي 2 ساعت واقعا تجربه جالبي رو شاهد بودم كه بعدا هيچ كجا تجربش نكردم. نكته جالب ديگه اين بود كه در ابتدا و انتهاي مراسم، حيوانات در غرفه هايي به نمايش در مي اومدند كه با پرداخت پول ميشد باهاشون عكس يادگاري گرفت. تصور كنيد عكس با يه ببر بزرگ!

ادامه دارد ...

[ شنبه 1388/07/11 ] [ 11:56 قبل از ظهر ] [ شيما و علي ] [ ]
خاطرات مسکو - قسمت دوم - مترو
صبح روز بعد ساعت 8 بود كه سوتلانا  تو لابي هتل منتظرم بود . بدون فوت وقت براي انجام برنامه فشرده كاري كه داشتم بيرون زديم. اين بار ديگه شكي نداشتم كه مترو هم از نظر سرعت و هم از نظر قيمت بهترين وسيله حمل و نقل در شهر بزرگ 20 ميليوني مسكو به حساب مي ياد به  اينخاطر از همون ابتدا با ورود به ايستگاه سعي كردم از سوتلانا همه چيز رو ياد بگيرم. متاسفانه فلش ها همه به زبان روسي بود و جالب اونكه تلفظ حروف روسي هم با انگليسي متفاوت هستش فرضا حرف P در روسي R تلفظ ميشه و ... .
بنابراين پس از كلي فكر بالاخره با پيشنهاد سوتلانا به راه حل بچه هاي 4 تا 6 ساله بيسواد رو آوردم يعني از روي نقشه دو زبانه اي كه داشتم نقاشي حروف روسي رو رو تابلو هاي راهنما دنبال كنم. هرچند با وجود سيستم پيچيده مترو مسكو اين كار هم خيلي راحت نبود! 
 از اينها كه بگذريم در بدو ورود به ايستگاه با كمك سوتلانا يك كارت 10 سفره مترو  كه نسبت به كارتهاي تك سفره حدود 50 درصد تخفيف داشت خريدم. ( قيمت بليط تك سفره 5 روبل يعني حدود 150 تومان بود) در اون ساعت مترو فوق العاده شلوغ بود. مردم به سرعت با ثبت كردن كارت در دستگاه وارد دالان ها مي شدند و متصدي هاي مترو هم كه عمدتا بسيار مسن بودن به دقت كارت زدن مسافرها رو زير نظر داشتن. پلكان برقي بسيار طولاني و سرعت آن زياد بود. نكته جالب آنكه وقتي كنار سوتلانا ايستاده بودم چند نفري پشت سرم غرولند كردم و تازه با توضيح او فهميدم كه مي بايست مثل قوانين خيابان سمت چپ را خالي نگه داشت تا افرادي كه عجله دارن با سرعت روي پله ها بدوند.
پس از رسيدن به پايين و كنار سكو ها متوجه شدم كه برخلاف مترو تهران كه اقتباسي از روش چيني هاست و 2 ريل كنارهم قرار دارند. مترو مسكو منو ريل است و براي مسير هاي رفت و برگشت دو دالان مجزا وجود دارد. راستش سيستم مترو مسكو كه در مقايسه با ساير اقلام هزينه اش هم مناسب است فوق العاده است. نقشه آن با خطوط متعدد به نحوي طراحي شده كه همه جاي شهر به شبكه مترو راه دارد و جالبتر آنكه يك رينگ مركزي هم طراحي شده تا بين خطوط با كمترين زمان و مسافت ارتباط برقرار كند.

 http://s3.picofile.com/file/7497328923/Metro.jpg
 
با اينكه واگن ها نسبتا قديمي بودن اما سرعت و زمانبندي اش بي نظير بود . به طور متوسط هر 1.5 دقيقه قطار جديد مي آمد و به همين خاطر كمتر صندلي براي مسافرين در ايستگاه تعبيه شده بود. در داخل قطار نيز فرهنگ مردم به نحوي بود كه اكثرا مي ايستادند تا صندلي ها براي سالخوردگان و معلولان خالي باشه! و جالب اونکه حتی ایستاده هم کتاب می خوندن!
نقش و نگارهاي مترو نيز بسيار ديدني است و در نوع خود موزه اي عالي به شمار مي ره. نقاشي ها و مجسمه هاي زيبا همه و همه در نوع خود بي نظيره. ساعت ها وقت مي خواد تا بشه حتي گوشه اي از زيبايي ها رو  مشاهده كرد.

http://s3.picofile.com/file/7497328488/5.jpg
 
حتي يك موزه بسيار ديدني در مسكو بانام موزه مترو وجود داره كه آدرسش مترو اسپارتيونايا(metro “Sportivnaya”) - خيابان خامونيچسکی وال (khamovnicheski val) –هستش. از قرار مترو مسکو در زمان جنگ جهانی نقش پناهگاه رو به خوبی ایفا می کرده. بعد از جنگ هم روس ها با همین الگو برای پراگ, بوداپست و ... مشابه این نوع مترو را ساختن.
 با سرعت مناسب مترو حدود يك ربع بعد در  مقصد بوديم يعني ساعت 8.30 اما با مراجعه به سازمان دولتي مورد نظر متوجه شديم كه اداره هاي دولتي روسيه ساعت 9 شروع به كار مي كنن و بايد منتظر مي مونديم. راستش به پيشنهاد من بيرون رفتيم و از شانس خوب, سوتلانا گفت كه اينجا 100 متر بيشتر با ميدون سرخ (مترو تئاترانایا) فاصله نداره و منم كه براي ديدن اونجا بي تاب بودم بدون معطلي پيشنهادشو قبول كردم و راهي اونجا شديم.
با ورود به ميدون به يكباره جو اونجا آدم رو ميگيره منظره مقابل ديوارها و سردر كاخ عظيم كرميل با نماي آجري رنگش قرار داره و سمت چپ كليساي سن باستيل و سمت راست نيز كمي آنطرفتر (سمت شمال)موزه دولتي تاريخ مسكو. قسمت شرقی ميدون فروشگاه بزرگ بنام گوم قرار دارد که بنا آن در سال ۱۸۹۳ به اتمام رسيد و در سال ۱۹۵۷ تغييرات کلی در آن داده شد. سرخ در فرهنگ کهن مردم روسيه به معنی زيبا بوده است. ميدان سرخ حدود ۷۲۵۰۰ متر مربع وسعت داشته و در اوايل قرن پانزدهم بعنوان بازار ساخته شد اين ميدون محل گردهمايی های بزرگ در دوران شوروی بود. راستش تا آدم اونجا نباشه نميشه درست وصفش كرد حال و هواش منحصر بفرده.

http://s1.picofile.com/file/7497328595/6.jpg
http://s3.picofile.com/file/7497328602/7.jpg
 
چون بعدا یک نصفه روز کامل رو به گشت و گذار در میدون سرخ اختصاص دادم, سر موقع بطور مفصل به شرح کامل میدون می پردازم. از اونجايكه تو اون ساعت ديگه وقت زيادي نداشتم، بازديد بيشتر از ميدون سرخ رو به زماني ديگه اي موكول كردم و اين شد كه به سرعت دنبال كارهاي اداري و كاريمون رفتم و عملا تا عصر درگير اين كار بودم. هرچند عصر فرصت كوتاهي رخ داد كه در كنار مسير از كليساي زيبايي با نام پاكروف كه يجورايي مدل كليساهاي ديگه روسي بود را براي دقايقي كوتاه ديدم. نكته جالب پس از ورود به كليسا مراجعه پيرزن روسي به من بود كه با كشيدن صليب رو سينه مي پرسيد آيا مسيحي هستم كه من براي اينكه بتونم چند دقيقه اي داخل كليسا رو ببينم جوري نشون دادم كه متوجه منظورش نمي شم! دو روز بعدي سفر آنقدر درگير كار بودم كه كمتر فرصتي رخ داد تا از شهر زيباي مسكو بازديدي داشته باشم شايد تنها خبر خوب رسيدن 1000 دلار از ايران به دستم بود كه يجورايي مشكل مالي ام را تا حدودي حل كرد!
موضوع مهم دیگه ای که می بایست در مورد مسکو اشاره کنم, سیستم شدید امنیتی اونه و البته شیطنت برخی پلیس هاش. فرضا تو مدت 8 روز اقامت حداقل 3 یا 4 بار تو خیابون پلیس جلوم گرفت و پاسپورت رو چک کرد. یعنی می بایست همیشه و همه جا پاسپورت همراهتون باشه و گرنه باید رشوه داد!
 
ادامه دارد ...
[ جمعه 1388/07/10 ] [ 5:39 بعد از ظهر ] [ شيما و علي ] [ ]
خاطرات مسکو - قسمت اول - ترافیک و سرما

درست در آخرين ساعتهاي شب قبل از سفرم، فردی که از طرف شرکت طرف قراردادم می بایست همسفرم به مسکو باشه تماس گرفت و گفت كه متاسفانه نمي تونه منو تو اين سفر همراهي كنه !حالا با تجسم اينكه مي بايست تنهايي چنين سفري رو تجربه كنم تمام بدنم رو مي لرزوند! بدتر از همه اونكه در آخرين ساعت ها متاسفانه نتونستم بطوركامل ارز مورد نياز سفر رو تحويل بگيرم! با اين حال حدود 6 صبح در فرودگاه مهرآباد با يك دنيا ترس آماده رفتن به اين سفر ناشناخته با پرواز ساعت 8 ايران اير بودم. اين اولين سفر تنهايي ام محسوب مي شد و يجورايي ماهيت كاري داشت چراكه مي بايست روي يك پروژه مطالعاتي تحقيق مي كردم.

پرواز سرساعت انجام شد و پس از حدود 3.5 ساعت كه در طول اين زمان 2بار شاهد پذيرايي گرم با غذاهاي ايراني بوديم به مقصد رسيديم. منظره مسكو از بالا باتوجه به رودي كه از وسطش مي گذره چشم انداز رويايي رو تصوير مي كنه كه نميشه به راحتي وصفش كرد!

 

http://s3.picofile.com/file/7497327739/1.jpg

 

با فرود در فرودگاه شرميتوا  از پنجره مي شد نم نم بارش برف رو ديد و با ديدن لباس پرسنل فرودگاه كه كاپشن هاي كلفتي پوشيده بودن همه چيز حكايت از سردي هوا داشت. با اينكه روز قبلش در تهران (در اواخر مهر ماه )مردم لباس آستين كوتاه مي پوشيدند!

با ورود به سالن اصلي همون اول كار، يه فرم دادن كه مي بايست پر مي كرديم و كلي سئوال راجع به محل اقامت، تعداد روزهاي اقامت و احيانا كالاهايي كه همراه داشتيم پرسيده بودن. بعدش در زمان ورود افسر مربوطه كه خانم ميانسالي بود با ديدن پاسپورت ايروني گفت كه فعلا منتظر بمونيد! اما بعد وقتي مسافرهاي ساير ملل رو عبور دادن، پاسپورت ماروهم مهر زدن و اين شد كه وارد خاك روسيه شديم.

با پيدا كردن ساكم، خيلي سريع به سمت گيت خروجي رفتم و در ميون خيل زياد استقبال كننده ها به راحتي تونستم تابلويي كه اسمم روش نوشته بود رو پيدا كنم. از قرار از ايران كارم هماهنگ شده بود و پسري ايراني كه امير نام داشت و دانشجوي رشته سينما بود دنبالم اومده بود. همراهش مرد ميانسال روسي بود كه سعي مي كرد با لبخند توجهم رو جلب كنه و اين شد كه نهايتا ما رو سوار يه تاكسي كردن و به رانندگي اون مرد روس به سمت شهر حركت كرديم.

 

 

فاصله فرودگاه تاشهر حدود نيم ساعت طول كشيد و من هم ضمن صحبت با امير و كسب اطلاعات راجع به مسكو و ... سعي مي كردم تا مناظر اطراف رو از دست ندم. بيلبوردهاي بزرگ تبليغاتي و گاها فروشگاههاي بزرگي كه به گفته امير براي جلب مشتري در ايستگاههاي اصلي مترو اتوبوس رايگان تا فروشگاهشون گذاشته بودن همه وهمه جلب توجه مي كرد.

حوالي ظهر بود كه به هتل محل اقامتم در شهر رسيديم كه به نوعي در مناطقي خارج از حلقه اداري و مركزي مسكو قرار داشت . هتلي كه ارتفاع بلندي داشت و اطرافش رو زمين هاي پارك مانند احاطه كرده بودن و يجورايي فاصله اش تا ساير ساختمونها حداقل 500 تا 600 متر مي شد. در هنگام پياده شدن راننده تاكسي قبضي رو نشونم دادكه 60 دلار نوشته بود و از من خواست امضا، كنم. من راستش اولش برق از چشم پريد و با اينكه تقريبا مطمئن بودم مي بايست پول كرايه رو نقد بدم، به جهت محدويت منابع ارزي، چيزي به روي خودم نياوردم و اينطور شد كه با امضاء ما فعلا پرداخت كرايه به بعد موكول شد. ( البته 3 روز بعد كل كرايه رو دادم  !)

با ورود به هتل و ديدن كرايه 92 دلاريش ترس بيشتر وجودمو گرفت و براي اولين بار در زندگي حس آدم هاي ندار رو تجربه كردم. آخه من بيچاره 750 دلار بيشتر همراه نداشتم ( اونم از جيب مبارك خودم تامين كرده بودم!)و متاسفانه در آخرين لحظات به جهت بدقولي شركت طرف حسابم 1000 دلار پول هزينه ماموريت به دستم نرسيده بود! ( چون ويزام هم 8 روز بيشتر اعتبار نداشت  و ديگه چاره اي بجز رفتن نداشتم و یا باید کل سفر رو بی خیال می شدم!) با اين وجود با يه محاسبه سرانگشتي متوجه شدم با توجه به تاريخ بليط برگشتم مي بايد 8 شب در مسكو اقامت كنم كل موجوديم پول اجاره هتلم هم نميشد! اين شد كه به امير گفتم خيلي از اين هتل (4 ستاره معمولي) خوشم نيومده و فعلا فقط يكشب اجاره مي كنم و پول يكشب اونم بدون غذا رو دادم!

اتاقم تو طبقه 12 بود كه چشم انداز بدي نداشت. اما اول هرچيز مي بايست يه تلفن پيدا مي كردم و قضيه رو به مديران شركتي كه اسپانسر سفرم بودن اطلاع مي دادم كه يجورايي پول به من برسونن و اين شد كه با پيشنهاد امير بجاي تلفن هتل كه نرخش بالابود از موبايل اون استفاده كردم و با دادن شماره هاي اتاقم خواستم كه برام كاري كنند. البته با اصرار پول تلفن رو با امير حساب كردم و بعد چون فهميدم درصورت اضافه موندن امير با من بايد پول يك روز كامل اجرت مترجمي اونم بدم كه راستش با اين وضعيت ديگه از توانم خارج بود همه چيز رو به روزهاي آتي موكول كردم. اما در اين موقع از فرصت استفاده كردم و با امير كه قصد داشت عازم ايستگاه مترو بشه همراه شدم.

سيستم مترو مسكو خيلي جالب كه سعي مي كنم در ادامه بيشتر راجب اون توضيح بدم. اما كلا بايد بگم تقريبا همه شهر به شبكه مترو وصله و از  هر ايستگاه هم چندين دستگاه ون مسيرهاي مختلف محلي رو پوشش مي ده. در ايستگاه با كمك امير اولش يه كارت تلفن خريدم تا بتونم تماس هامو ساپورت كنم. هرچند بعد متوجه شدم كه تو مسكو شركت هاي مختلف مخابراتي وجود داره كه هركدوم مي بايست از تلفن عمومي خودش استفاده بشه. فرضا تو تلفن عمومي كه هتل ما داشت اين نوع كارت قابل استفاده نبود! باتوجه به برنامه فشرده كاري كه داشتم، از بودن امير استفاده كردم و با يكي از افرادي كه قراربود ملاقات داشته باشم تماس گرفتيم و براي همون عصر قرار گذاشتيم. طرف از من خواست كه با مترو برم اونجا اما من كه يكم اولش به هم برخورده بود گفتم كه با شبكه مترو آشنا نيستم و اون بيچاره هم گفت كه رانند ه اش رو مي فرسته دنبالم اما حدود 2 ساعت ديگه مي رسه هتل!

با خداحافظي از امير سوار ماشین ونی شدم كه سمت هتل ما مي رفت. خوشبختانه كارت ویزیت هتل رو همراه داشتم. چون تازه اونجا بود كه به عمق فاجعه پي بردم چون متاسفانه هيچكدوم از مسافرها كه عمدتا هم ميانسال يا مسن بودن نمي تونستند انگليسي صحبت كنم و تنها با نشون دادن كارت تونستم در ايستگاه نزديك هتل پياده شم. راستش باينكه چندلايه لباس گرم پوشيده بودم بازم سرماي سوزناك مسكو بي تابم كرده بود و تا استخون اين سرما تو تنم نشسته بود.

حوالي ساعت 4 بود كه راننده شركت مورد نظر كه ولادمير نام داشت به هتل رسيد و نهايتا با گذر از كوچه و خيابون هاي عريض اما پر ترافيك مسكو به دفتر اون شركت رسيديم. راستش تازه اونجا بود كه تو دلم گفتم صد رحمت به ترافيك تهرون! اين روسهاي تازه به دورون رسيده با انواع ماشين هاي گرونقيمت و يا حتي لاداهاي قراضه افتاده بودن تو خيابون هاي مسكو و همه مي بايست ساعت ها تو ترافيك وقت تلف كنن.  

حدود 8 شب بود كه با تحمل ترافيك سنگين دوباره به هتل برگشته بودم و  راستش هوا به قدري ابري و قرمز بود و سوز سردي مي اومد كه به خودم مي لرزيدم. تو اين شرايط ديدن افرادي كه براي خوردن نوشيدني وارد لابي هتل مي شدن و زوزه هاي سگ از بیرون و ... جرات خروج از هتل حتي براي صرف شام رو ازم گرفته بود. يك لحظه با خودم فكر كردم تو اين شرايط اگه چند نفر بريزن سرم و حتي بكشنم، آب از آب تكون نمي خوره و هيچ كي نمي تونه نشوني ازم پيدا كنه. اين شد كه ترجيح دادم در اتاق هتل بمونم و به خوردن اندك كيك و كلوچه اي كه از تهرون آورده بودم قناعت كنم! و البته کلی فحش به حس ماجراجویی و اومدن به این سفرم دادم!

شب نهايتا آخرين تماس هام با تهران رو داشتم و  قرار شد فردا به كمك برخي دوستان از ایران در مركز شهر هتلي با قيمتي مناسبتر پيدا كنم  و با اين شرايط علاوه بر دسترسي بهتر به ساير مكان ها، در هزينه هاي هتل هم صرفه جويي كنم.

صبح روز بعد پس از آنكه بيدار شدم بار ديگر نگراني هاي مربوطه به سراغم آمد. با توجه به انتظار تلفن از ايران جرات ترك اتاق رو نداشتم و اين شد كه تا حدود ظهر چشم انتظار موندم. 

ظهر بالاخره خبر نسبتا خوشي درمورد امكان رزرو هتل در يكي از ميادين اصلي شهر با نام میدون اکتبر با قيمتي مناسبتر رو  دريافت كردم و اين بار پس از تحويل اتاق با پرداخت 800 روبل (حدود 28 دلار) با تاكسي هتل كه يك لادي قديمي بود به سمت اونجا حركت كردم. مقصد آکتیابرسکایا ( تلفظ درستش Oktyabrskaya ) بود كه راستش فهموندنش به راننده روس ميانسال با توجه به اينكه انگليسي نمي فهميد و لهجه من در مورد اسم ميدون خيلي درست نبود با دشواري ممكن شد!

پس از حدود 40 دقيقه كه بازم قسمت عمده اش به ترافيك مربوط مي شد به زحمت هتل مربوطه رو پيدا كرديم و در اونجا بود كه خوشبختانه مترجمي كه به كمك دوستي كه در يكي از نمايندگي هاي شركتهاي دولتي ايران در  مسكو مشغول بود معرفي شده بود رو ملاقات كردم و در اينجا بود كه با پرداخت 65 دلار تونستم تنها اتاق باقيمونده هتل رو اجاره كنم. اما چشمتون روز بد نبينه ! ظاهر هتل از بيرون بد نبود. اما وقتي از آسانسور بالارفتم متوجه شدم كه طبقات دوم و سوم انگار اداريه و  از طبقه 3 به بعد اتاق های هتل قرار داشت.

هتلشم سبك كمونيستي ها بود و اتاقش شامل 2 اتاق بزرگ تو در تو بود . در يكي از اتاق ها تخت قرار داشت و در اتاق مجاور يه يخچال و يه مبل كوچك زوار در رفته و كمدي چوبي با آينه قدي كه مشابه اون رو سال ها قبل فقط تو روستاهاي ايران ديده بودم. البته انصافا ملافحه هاش تمييز بود و تختش از نظر راحتي چندان بد نبود. و تلويزيون كوچك 14 اينچي هم تو همين اتاق گذاشته بودن. اما خوشبختانه موقعيت هتل بي نظير بود چراكه علاوه بر فاصله چندقدمي تا 2 خط اصلي ايستگاه مترو ، به ساختمون دفتر هواپيمايي هما كمتر از 100 متر فاصله داشت و اين يجورايي به من آرامش مي داد كه بالاخره هموطني نزديكمون پيدا ميشه!

مترجمم اين بار جووني روس تبار بود كه سوتلانا نام داشت و دانشجوي سال آخر زبون فارسي بود. از اونجا كه مي بايست براي كارش هر روز 50 دلار (تازه اونم با چونه زياد) پرداخت مي كردم ازش خواستم كه كار را از فردا شروع كنيم. فقط چون ساعت حوالي 5 بود و از گشنگي ضعف كرده بودم ازش خواستم تا در ميدون  رستورانهاي فست فود كه غذاهاي مناسب قابل خوراك با قيمت مناسب داشته بشه رو به من معرفي كنه. اونم بنده خدا معرفت به خرج داد و همون نزديكي يه فست فود بزرگ اما بسيار شلوغ شبيه مك دونالد رو به من نشون داد و خوشبختانه حتي توي اونجا هم اومد و بعد با ديدن اينكه حتي اسم غذاها به روسي نوشته شده بيچاره روي يك صفحه كاغذ برام چندتا غذاي قابل خوراك ما رو  نوشت تا بتونم با نشون دادن اونها به صندوق دار غذاي موردنظرم رو سفارش بدم. تو همين حين با ديدن غذايي شبيه جوجه كباب كه برخي مشتري ها سفارش داده بودم ، اسمشو از او پرسيدم و او گفت كه اين غذا شاشليك نام داره! با تاكيد قرار فردا صبح سوتلانا منو ترك كرد و من هم با خريد غذا در ميز كوچكي در گوشه سالن به خوردن مشغول شدم. راستش اين فست فودهاي مسكو كه نعدادشون كم هم نيست فوق العاده شلوغن و جاي سوزن انداختن ندارن. دليلش هم روشنه چون براي خوردن غذا تو يه رستوران معمولي 40 تا 50 دلار بايد هزينه پرداخت كنيد. البته تو مك دونالد و رستورانهاي مشابه هم كمتر از 7 تا 10 دلار  نميشه چيزي پيدا كرد.

تو همين حين جووني كه يك دستش كتاب بود نزديكم شد و با گفتن جمله روسي كه فهميدنش با توجه به شلوغي سالن و نبود ميز خالي سخت نبود، به من نگاه كرد و من هم با لبخند و جمله كوتاه انگليسي گفتم كه مي تونه رو ميز بشينه و غذاش رو بخوره. ماشا ا ... اين روس ها انگار با كتاب متولد مي شن . اونقدر خوره كتابن كه همه جا يه كتاب دستشونه. اين بار هم جوونه كاملا سرگرم كتاب خوندن بود و هرچند لحظه تكه كوچيكي غذا تو دهنش مي گذاشت. 

ديدن كتابفروشي هاي مسكو هم خيلي جالبه. ما شا ... جمعيت توشون كه نسبتا بزرگ هم هستن موج ميزنه و براي خريد بايد جلوي صندوق صف وايسدي. تو اين موقع دل به دريا زدم و با ناميدي پرسيدم كه انگليسي بلده يا نه؟ با پاسخ مثبتش انگار دنيار رو به من دادن و به سرعت سر صحبت رو باز كردم و از اينكه از ديروز تا حالا نتونستم هيچ روسي كه انگليسي بلد باشه رو پيدا كنم گله و شكايت! اما اون پاسخ داد كه احتمالا جاي مناسبي نبودم و اگرنه تو مركز شهر نظير اينجا و ...، خيلي از جوونهاي نسل جديد انگليسي بلدن. بعد متوجه شدم كه 21 سال داره و دانشجوي پزشكيه. البته او مي گفت كه اوضاع درآمدي پزشك ها تو مسكو خيلي خوب نيست و درآمدشون حدود 500 دلار در ماهه كه تقريبا تنها كفاف اجاره يه آپارتمان نقلي رو مي ده و .. . سپس در مورد فرهنگ مردم در دو كشور ايران و روسيه صحبت كرديم  و نهايتا با خشرويي بر روي نقشه اي كه داشتم برخي از مسيرهاي جاهاي ديدني و ... رو نشون داد. بيچاره تو يكساعتي كه مشغول صحبت بوديم غذاش سرد شد اما دم نزد و با خشرويي جواب سئوالات منو مي داد! با بيرون اومدن از رستوران حس خيلي خوبي داشتم و علاوه بر رفع گشنگي براي اولين بار نسبت به محيط احساس آرامش پيدا كردم. تازه اونجا بود كه تونستم ميدون نزديك اكتبر اسكابا كه اسمش میدون اکتبر بود و بسيار بزرگ و قشنگ بود رو درست ببينم. ميدوني كه با مجسمه بزرگ استالين يادآور انقلاب اكتبر بود و جالبتر اينكه پس از تغيير شرايط روسيه و فروپاشي شوروي به هيچ وجه آسيب نديده بود.

 

http://s1.picofile.com/file/7497327953/2.jpg

 

در  گوشه اي از ميدون كليساي كوچكي هم قرار داشت كه زيبايي اونجا رو بيشتر جلوه مي كرد.

 

http://s3.picofile.com/file/7497328167/3.jpg

 

نكته جالب كه به چشم مي اومد سيستم مسير عابر پياده خيابون ها به صورت زيرگذار بود و در هيچ كجا پل عابر پياده اي مشاهده نمي شد. زيرگذرها هم بسيار پهن و فراخ بودن و جالبتر آنكه با وجود مغازه ها يا همان دكه هاي كوچك، بازار بسيار پر رونقي در زير زمين شكل يافته بود كه با توجه به طبيعت سرد منطقه ، بسيار با استقبال مردم مواجه بودند.

 

http://s3.picofile.com/file/7497328274/4.jpg

 

با گشت و گذاري در خيابان هاي اطراف ميدون و ديدن ويترين مغازه هاي نسبتا لوكس و برخي ساختمونهاي قديمي با معماري زيبا و در حاليكه هوا تاريك شده بود حس خوبم به مسكو را تازه تجربه مي كردم. اما سعي كردم قبل از ساعت  9 به هتل برگردم چرا كه با خلوت شدن خيابون ها و جمع شدن جوانهايي كه دور هم جمع شده بودن و به جهت سردي هوا به بطري هاي مشروب روي آورده بودن، يكم نگرانم كرده بود! البته بغل هتل هم یه سوپرمارکت خوب بود که یکم خوراکی با یه بطری 5 لیتری آب خریدم که حداقل خیالم از این بابت راحت بشه.

ادامه دارد ...

[ چهارشنبه 1388/07/01 ] [ 0:21 قبل از ظهر ] [ شيما و علي ] [ ]