خاطرات سفر به دور اروپاي مركزي - روز نهم سفر – ايتاليا - فلورانس (Firenze)

صبح عزممونو جزم كرديم تا طي يك روز كامل شهر فلورانس رو زير و رو كنيم، براي همين اول از همه به سراغ دفتر راهنماي توريست كه روبروي ايستگاه راه آهن بود رفتيم اما راستش بيشتر از نقشه‌هاي خودمون چيز بيشتري نصيبمون نشد. كنار همون خيابون كليسايي نسبتاً قديمي با نام ماريا نولا (Maria Novella) بود كه البته ساعت كاريش از 10 صبح شروع ميشد و اين شد كه فعلا قيد ديدنشو زديم و از مسير روبرومون راه رو ادامه داديم.

http://s2.picofile.com/file/7887197418/009.jpg
اولين جايي كه با عبور از بازارچه قديمي رسيديم، كليساي سن لورنزو بود (San Lorenzo) كه ما اشتباهي از در كناري وارد شده بوديم و چند لحظه‌اي نگاهي به نقش و نگار داخل كليسا انداختيم كه البته چيز خيلي خاصي نداشت. بعد پيرزني كه مسوول اونجا بود با اشاره بهمون گفت كه بايد از درب جلويي وارد بشيم. اما وقتي از درب اصلي وارد شديم ديديم كه 6 يورو وروديه داره مام از اونجايي كه كليساش خيلي خاص نبود قيد ديدنشو زديم.

راستش نمي‌دونيم به خاطر خستگي از سفر بود يا چيز ديگه، اولش خيلي حس خوبي نسبت به فلورانس نداشتيم. اما درست وقتي وارد ميدون كليساي سانتا ماريا دل فيوره شديم، همه چيز به يكباره عوض شد و عظمت اين كليساي بزرگ و زيبا كه با هزاران مجسمه و تزئينات زيبا تزئين شده بود، ما رو شديداً تحت تاثير قرار داد!

http://s1.picofile.com/file/7887200107/00100.jpg
 
دهانه گنبد اين كليسا يكي از بزرگترين گنبدهاي دنيا محسوب ميشه. اولش قصد داشتيم داخلش رو ببينيم، اما وقتي صف جلوي در ورودي رو دنبال كرديم فكر ديدن داخل به كلي از سرمون پريد! صف طويلي از توريستها جلوي درب ورود بودند كه ما براي رسيدن به ته صف چند دقيقه پياده روي كرديم!!! فكر كرديم اينكه كل فلورانس رو براي ديدن داخل كليسا از دست بديم منطقي نيست و تصميم گرفتيم به راه خودمون ادامه بديم.
با دور زدن كليسا سعي كرديم كه حداقل مناظر بيرونش رو يه دل سير تماشا كنيم.


http://s1.picofile.com/file/7887196983/003.jpg

در ادامه مسير به ميدون زيباي Pizza Della Signoria  رسيديم. ميدوني بزرگ كه ابتدا ساختمون بزرگ Vecchio  در اون به چشم ميخورد.


http://s1.picofile.com/file/7887200856/00129.jpg
برنامه اصلي عصرمون رسيدن به ميدون ميكل آنژ بود. ميدوني كه بالاي تپه بلند فلورانس بود و بايد از رودخونه و پل اصلي عبور ميكرديم و بعد با علامتهاي راهنمايي كه زده بود راحت مسير رو پيدا كرديم.وقتي نفس نفس زنان به بالاي پله هاي و تپه رسيديم با منظره بسيار زيبايي از شهر زيباي فلورانس روبرو شديم. توريستها در محوطه تراس مانند جلوي ميدان ميكل آنژ تجمع كرده بودند و در فوتو پوينتها مشغول عكس گرفتن بودند. اونجا با منظره بسيار زيباش چند تا عكس گرفتيم، وقتي از پسري كه داشت براي چندنفر عكس مي گرفت، خواستيم برامون عكس بگيره، به شوخي گفت شغل جديدمه!!!

http://s2.picofile.com/file/7887198709/029.jpg

 

ادامه نوشته

خاطرات سفر به دور اروپاي مركزي - روز هشتم سفر – ايتاليا - فلورانس (Firenze)

غروب حدود ساعت 7.30 بود كه در ايستگاه مركزي مركزي قطار فلورانس يا همون به قول خودشون فيرنزه پياده شديم. اولش يه كم هاج و واج بوديم و نمي‌دونستيم كجا بريم.  چون دير شده بود و i تعطيل بود. از همه بدتر فراموش كرده بوديم نقشه شهر رو كه از اينترنت گرفته بوديم يه جا ذخيره كنيم! در نتيجه همين طور مونده بوديم. تا اينكه ديديم يه دختر هندي داره به يكي آدرس ميده مام رفتيم و آدرس هتلمونو بهش داديم و كمك خواستيم. اونم نقشه مفصلي از كيفش درآورد و با اينكه گفت ديرش شده آدرس ما رو تو نقشه پيدا كرد. خوشبختانه از قبل فكر اينجا رو كرده بوديم و هتل رو نزديك ايستگاه قطار گرفته بوديم. دختره هم كه معلوم بود دختر زرنگيه به ما گفت چند روز فلورانس ميمونيد؟ گفتيم دو روز. گفت من دارم ازينجا ميرم و ديگه به اين نقشه احتياج ندارم برا همين مي‌تونم اين نقشه رو كه 4 يورو قيمتشه به شما بدم 2 يورو! مام كه مي‌دونستيم اگه پامون به هتل برسه هرچند تا بخوايم نقشه بهمون ميدن ولي تو رودروايستي به خاطر كمكي كه به ما كرده بود نقشه رو ازش خريديم!

 

http://s3.picofile.com/file/7887197090/004.jpg

با كمك نقشه و پس از ورود به يه خيابون شبيه خيابون ناصرخسرو خودمون ( البته خيلي شيك تر) كه پر از هتل‌هاي كوچيك و بزرگ بود، چند دقيقه بعد جلوي ساختموني بوديم كه قرار بود هتلمون باشه. اما با ديدن يه ساختمون قديمي بدون هيچ نشونه‌اي از هتل بودن جا خورديم. و چون اينبار استثنائاً از booking رزورو نكرده بوديم، گفتيم اي دل غافل، اين ايتاليايي‌ها سرمون كلاه گذاشتند!

خلاصه يه كم جلوتر رفتيم شايد پلاك اشتباه بوده باشه، اما خبري نبود. از متصدي يه رستوران كوچيك كه شبيه ساندويچي‌هاي خودمون بود آدرس رو پرسيديم. اونم دوستشو كه يه خانوم ميانسال بود همراهمون فرستاد تا آدرسو بهمون نشون بده. خانومه كه با تبسمش حس آرامش و محبت رو بهمون القا مي كرد بدون اينكه حتي يك كلمه انگليسي بدونه با اشاره خواست تا دنبالش كنيم و اين شد كه همراهمون اومد جلوي همون ساختمون و زنگ زد ولي كسي جواب نداد، بعد متوجه يادداشت كوچيكي شديم كه روي زنگ چسبونده بودن كه به زبان ايتاليايي! بود و يه شماره تلفن داده بود. با اشاره به خانومه گفتيم كه شايد سرنخ ماجرا تو اون ياداشت كوچيك و شماره تلفن روشه. خانومه كه زن مهربون و بامزه‌اي بود و يه كلمه هم انگليسي بلد نبود با نور فندكش شماره رو خوند و بعد از تو كيفش چندتا موبايل رو زير رو كرد (انگار اونام مثل ما همراه اول و دوم و ... دارن! ) تا موبايل مورد نظرش رو براي تماس بيرون بياره! و بعدم با زحمت فراون و چندين بار روشن كردن فندك تونست شماره رو بخونه و زنگ بزنه. با هم صحبت كردن و به ما با ايما و اشاره  و كلي حركت دست به سمت پايين فهموند كه بايد همونجا منتظر وايستيم! البته خودشم طفلك وايساد! خيلي جالبه تو اين سفرها مي‌بينيد كه آدما بدون اينكه زبون همو بلد باشن ولي همديگرو درك مي‌كنن و حتي اينقدر مهربانانه كمك مي ‌كنن.

 

 
ادامه نوشته