خاطرات سفر به مالزي، سنگاپور – روز هشتم – پايان سفر – سخن پاياني

صبح ساعت 6 درحالي بيدار شديم كه علي رغم تمام خستگي هاي ديروز كمتر از 3 ساعت فرصت استراحت داشتيم. سريع ساكامونو آماد كرديم و فشنگي، آخرين صبحونه هتل فلامينگو مالزي رو خورديم. راستي هتل فلامينگو هم توي همين چند روزي كه ما نبوديم كلي عوض شده بود و  بخاطر كريسمس، همه جاشو تزئين كرده بودند.

http://s1.picofile.com/file/7494091391/P1081158.jpg

اما به هر حال بايد ساعت 7 صبح هتلو ترك مي كرديمو راهي فرودگاه مي شديم. در نتيجه همه چيز بدو بدو شد اما بازم جاي شكرش باقيه كه مثل ديروز ديگه استرس نداشتيم.

حركت در خيابون هاي خالي از سكنه KL (كوالا لامپور) در حاليكه هوا هم باروني بود و خداحافظي با همه خاطرات و خوب و بدي كه طي اين مدت داشتيم برامون سخت بود، به خصوص آنكه به جهت برنامه هاي ديروز عملا حداقل نصف روز اقامتمون در KL رو از دست داده بوديم. راستش قبلا نقشه كشيده بوديم كه خيابون بوكيت بانتانگ و برج KL و معبد چينيا  و چندجاي ديگه شهر رو تو اون نصفه روز ببينيم كه نشد! هرچند اشتياق بازگشت به وطن تا حد زيادي مارو آروم مي كرد. برج هاي دوقلوي KL به همراه برج مخابراتي اونجا كه برج ميلاد رو از روي اون ساختند، تقريبا از همه جاي شهر خودنمايي مي كنه!

از اونجاكه فرودگاه تا شهر خيلي دوره، حدود 40 دقيقه طول كشيد كه اونجا رسيديم و البته همانطور كه قبلا گفته بوديم، ماشا ا ... فرودگاش خودش يك شهر بزرگه! به هر حال خيال سريع تو صف گرفتن كارت پرواز قرار گرفتيم تا خيالمون راحت بشه! بدم چون از قبل نقشه كشيده بوديم كه حتما بستني مك دونالد و هم امتحان كنيم، سراغ خوردن اون رفتيم، هرچند طعمش حداقل به اندازه انتظارمون خوشمزه نبود.

چون ديشب شركت آسپن هاليدي پول اتوبوس سنگاپور رو به رينگيت حساب كرده بود، مجبور شديم با نرخ نه چندان جذاب فرودگاه اين پولو اونجا به دلار تبديل كنيم و با باقيش هم يه آدامس خريديم! راستش به نظر بهتره آدم يكجوري برنامه ريزي كنه كه آخرش ديگه پولي باقي نمونده باشه كه بخواي چنج كني!

http://s3.picofile.com/file/7494091505/P1081161.jpg

پروازمون ساعت 11 به وقت محلي بود و به اين خاطر بايد خيلي منتظر مي مونديم. تو اين فاصله فروشگاه هارو يكم ديد زديم اما قيمتاشون اونقدر بالا بود كه نميشد نزديك خريد شد! 

 
 
 
جالب اونكه آقاي گل محمدي هنوزم اصرار داشت كه پليس صدا كنيم و داستان گرفتاري سنگاپور رو توضيح بديم و ... . اما ما كه ديگه نه حوصله داشتيم، نه حالشو. ضمن اينكه گفتن به پليس مالزي دردي رو دوا نمي كرد چون اين اتفاق تو سنگاپور افتاده بود و ما بايد اونجا پليسو صدا مي كرديم كه دستمون به تور مي رسيد كه متاسفانه اونجا هم اينقدر هول بوديم و از جا موندن از هواپيما وحشت داشتيم كه اصلا به فكرمون نرسيد.
 

طول مسير برگشت به تهران حدود 8 ساعته! در واقع يكم زمان بازگشت طولاني تره! هواپيما هم نسبتا خوب بود اما ما اونقدر خسته و كلافه بوديم كه تحمل 8 ساعت تو هواپيما خيلي كار راحتي نبود!

 

به هر حال اين سفر هم با همه خاطرات خوب و بدش تموم شد. جدا از تما لحظات شاد و ديدني هايي كه ديديم و فارغ از همه تنش ها و استرس ها، تصور مي كنيم كه نسبت به 10 روز قبل خيلي به تجربياتمون زياد شده! ياد گرفتيم كه چطور در مقابل حوادث پيش بيني نشده مثل آقا و خانوم گل محمدي خونسرد باشيم و از لحظاتمون استفاده كنيم و آرزو كرديم 20 يا 30 ساله ديگه ماهم مثل اونها عاشقانه همديگر رو دوست بداريم و بتونيم در كنار هم تجربه هاي تازه و جديد رو با خلق لحظات شيرين و به يادموندني تر دنبال كنيم.

 

هنوز هم  يادآوري خاطرات اين سفر برامون لحظات شيريني رو رقم ميزنه و اين شد كه تلاش كرديم تا با نوشتن اونها، اول فرصت لذت بردن از يادآوري دوباره خاطراتمونو داشته باشيم. ثانيا شايد اين تجارب اندك ما، كمكي هرچند كوچك به هوطنامون در سراسر دنيا باشه كه قصد دارند به اين كشورها سفر كنند.

خاطرات سفر به مالزي و سنگاپور – روز هفتم – قسمت دوم - سرگرداني و استرس

نمي دونيم تا بحال براتون اتفاق افتاده كه از هواپيما يا اتوبوس توي شهر غريب اونم وقتي جايي رو براي خوابيدن نداريد و كسي رو نمي شناسيد، جا بمونيد. اميدواريم هيچ وقت تجربه نكنيدش چون اصلا چيز جالبي نيست. اما به هر حال خوبي سفر همين تجربه هاست كه آدم رو براي تحمل و حل مشكلات بزرگتر زندگي آبديده تر مي كنه!

خلاصه تازه بعد از اينكه اتوبوس رو از دست داديم، آقاهه كه پول تاكسي رو حساب كرده بود به جونمون افتاد كه بايد 5 دلار منو بديد. راستش ماهم از اين موضوع كه اشتباه او باعث شده بود، آخرين شانس رسيدن به اتوبوس رو از دست بديم، خيلي شاكي بوديم، اما آقاي گل محمدي حتي تو اون زمان هم حس شوخي رو از دست نداده بود و گفت كه بابا مگه نمي بينيد بيچاره تپله، مي خواد بره مك دونالد ساندويچ بخوره! پولشو بدين. نهايتا بهش گفتيم كه درصورتي پول مي ديم كه با RMG تماس بگيره و ما بدونيم تكليفمون چيه! اما با اينكه يارو زنگش رو زد اما نتيجه اي حاصل نشد الكي به ما گفت اتوبوستون اومده دنبالتون بريد جلو هتل خلاصه ما رو پيچوند و 5دلارش رو گرفت و رفت!

راستش توي شرايط اين چنيني، تصميم گيري و انتخاب درست خيلي سخته، چون به واقع مخ آدم درست كار نمي كنه كه چيكار بايد بكنه! اولش سعي كرديم تا به راننده هاي ماشين هاي RMG موضوع رو بگيم اما بعدش متوجه شديم كه فايده اي نداره! اونا هركدوم دنبال مسافراي خودشون اومده بودن و مي گفتن ربطي به ما نداره. بعد هم 10 دلار داديمو كارت اعتبار تلفن خريدم تا با مهسا ليدري كه مارو در تور نيمروزي سنگاپور همراهي كرده بود، موضوع رو بگيم، اما متاسفانه اونم نتونست كمكي بكنه!  اصلا معلوم نبود خوابه مسته چيه هرچي بهش گفتيم  نمي گرفت. نهايتا شارژمون هم تموم شد و مونديم حيرون كه چيكار كنيم. اگه جمعه نبود شايد تماس با تهران و آژانسي كه مارو به اين تور فرستاده بود بهترين راه بود، هرچند حتي اين موضوع هم اون موقع به ذهنمون نرسيد!

بعدش با كمك دربون هتل كه آدم با معرفتي بود رفتيم سراغ دفتر بليط فروشي ايرباس، اما متصدي اونجا آب پاكي رو ريخت رو دستمونو و گفت كه ديگه تا فردا هيچ اتوبوس ديگه اي به مقصد مالزي ندارند! ماهم انگار دنيا روسرمون خراب شده، چراكه اگه تا فردا صبح به مالزي نمي رسيديم، پرواز تهرانمونو هم از دست داده بوديم!  از خانومه پرسيديم كه چه ميتونيم بكنيم و بليط هاي هواپيماي فردا رو نشونش داديم، اونم پس از كلي تلاش گفت كه شايد بتونه براي شب به مالزي برامون پرواز هواپيما بگيره!

ما تاحدي رضايت داشتيم كه با پرداخت نفري حدود 100 دلار با هواپيما بريم اما آقاي گل محمدي راضي نبود مضافا به اينكه هيچكدوممون نمي تونستيم RMG رو ببخشيم. اين شد كه از خانومه خواستيم تا با RMG تماس بگيره و كسب تكليف كنه. بنده خدا خيلي معرفت داشت و با اينكه هيچ وظيفه اي در اين خصوص نداشت، چندين بار تماس گرفت و حدود نيم ساعت وقت گذاشت تا نهايتا RMG ها گفتند كه برامون بليط گرفتند و ماشين مي فرستند دنبالمون.

با ماشين شركت RMG به منطقه اي در شهر رفتيم كه ظاهرا گاراژ ماشين ها بود و بافتش با مركز سنگاپور كه فوق العاده شيك بود تفاوت فاحشي داشت. اونجا راننده RMG گفت كه پول خريد بليط با خودمونه و ما ناچارا نفري 30 دلار براي اتوبوس ساعت 7 شب پول پرداخت كرديم. هرچند بازم جاي شكرش باقيه كه امكان رفتن به مالزي رو داشتيم!

حدود يكي دوساعتي تا حركت اتوبوس مونده بود كه سعي كرديم گشتي در منطقه بزنيم، اما پاساژا در مقايسه با مركز شهر خيلي محقر بودند و البته چون اكثر مغازه ها بسته بودند، يكمم ترسناك بودند! نهايتا زمان به كندي گذشت تا ساعت 7 كه با سوار شدن به اتوبوس و حركت به سمت مالزي يكم آروم شديم. نكته قابل توجه و شايد عبرت آموز براي ما رفتار آقا و خانوم گل محمدي در طول اين مدت بود، چراكه همواره هردوشون آروم و خونسرد بودند و حتي تو اوج عصبانيت و نگراني ما شوخي رو فراموش نمي كردند!

بعدا به ذهنمون رسيد كه ايكاش همون اول ماجرا و ساعت 2 با پليس تماس مي گرفتيم و از بي مسئوليتي RMG شكايت مي كرديم، اما متاسفانه ديگه دير شده بود، هرچند آقاي گل محمدي حتي تا زمان پرواز به تهران هم چندبار پيشنهاد داد كه شلوغ كنيم و پليس مالزي رو صدا كنيم و ... . اما ما بيشتر نگران از دست دادن پرواز به تهران و معطلي هاي مربوط به اون بوديم.

در طي مسير بازگشت به مالزي بازهم يكبار اتوبوس نگه داشت، اما متاسفانه، چون ساعت از 10 گذشته بود، تقريبا همه فروشگاهها بسته بودند و ماهم نتونستيم براي خونه سوغاتي بخريم. البته توي تنها سوپرماركت بين راه فقط چندتا شير چايي خريديم.

تو مالزي به زارا (ليدرمون) Sms داديم و سپس او زنگ زد و اولش دست بالا رو گرفت كه كم نياره و گفت مقصر خودتونيد، اما اينجا بود كه آقاي گل محمدي داغ كرد و يكم داد زدن و تهديد نتيجه داد و نهايتا وقتي حدود 1 شب رسيديم KL اومدن دنبالمون و مارو به هتل فلامينگو رسوندند و حتي پول اتوبوس سنگاپور تا مالزي رو هم حساب كردند. البته آقاي گل محمدي تازه پليس بازيش گل كرده بود و قصد داشت كه پليس بياره اما ما اونقدر خسته بوديم كه عذر خواستيم  و او رو همراهي نكرديم!

ادامه دارد ... .

خاطرات سفر به مالزي - روز سوم - قسمت سوم- گشت شهري واقعي KL

در فروشگاه راستش ماخيلي حوصله خريد نداشتيم اما چاره اي نبود بايد براي خونه يكم سوغاتي مي خريديم اين شد كه شروع به گشتن دور و اطراف كرديم. زارا گفته بود كه اينجا بهترين سوغاتي انواع ادويه ها است. اين شد كه ماهم بطور خاص بيشتر به اين نوع مغازه ها توجه مي كرديم. راستش فروشگاه هم با چندين طبقه مختلف خيلي بزرگ بود و حتي از طبقه زيرين به فروشگاههاي كناري ارتباط داشت، بطوريكه يكدفعه ما خودمون تو يك فروشگاه ديگه یافتيم.

دردسرتون نديم چون نام دقيق زردچوبه و ساير ادويه هارو به انگليسي و مالايي نمي دونستيم با كلي زور زدن تلاش مي كرديم تا از روي ظاهر و عكس بسته هاي داخل قفسه ها به محتواشون پي ببريم. از یه خانوم مالایی در مورد یکی از بسته ها سوال کردیم که این چیه؟ خانومه کلی در مورد اینکه این چیه و باهاش چیو چجوری می پزن برامون توضیح داد آخر سر از گفتن اینکه رنگ غذا رو زرد می کنه فهمیدیم که درست تشخیص دادیم و زردچوبه برداشتیم!داشتیم دنبال هل و دارچین می گشتیم و باهم فارسی حرف می زدیم که دیدیم زوج دیگه اي هم مثل ما دارن دنبال یه چیزی می گردن قیافه هاشونم تابلو بود که ایرانین. حدودا 23 تا 24 ساله به نظر مي اومدند. متاسفانه اسمشونو نپرسيديم اما خيلي بچه هاي خوبي بودند. از اينكه اونجا دانشجو هستند برامون گفتند و اينكه طي 2 سال گذشته با توجه به محيط  اونجا شرايط سختي رو داشتند حرف زدند از قرار با توجه به شانسي كه آورده بودند با بليط حراجي امارات هفته ديگه مي رفتند ايران و اين موضوع رو با ذوق مي گفتند. اونا خيلي توصيه كردند كه مواظب پشه هاي اونجا باشيم. مي گفتند يك نوع پشه اي تو مالزي وجود داره كه اگه نر و ماده اش با هم بزننمون، تب شديد مي كني و بايد تو بيمارستان بستري شيد و خون رو عوض مي كنند. اونم با كلي دردسر و تحمل مخارج زياد.

اول مارو در فروشگاه به جاي ديگه اي كه انواع كالاهاي موردنظرمونو داشت هدايت كردند و از ميوه هاي مختلف هم صحبت كردند. از قرار خانومه عاشق ميوه دوريان بود اما آقاهه از اين ميوه به شدت متنفر بود! این دوریان هم میوه عجیبیه. اندازه هندونس ولی شکلش خارخاریه و بوی بسیار بدی داره. وقتی پوستشومی کنن عین مرغ نپخته لزجه و بوی مرغ گندیده یا یه چیزی تو همین مایه ها می داد. دختره می گفت اینجا می گن هرکی از دوریان خوشش بیاد دیگه بهش معتاد میشه و دیگه نمی تونه نخوردش. ما خواستیم امتحان کنیم ولی وقتی تو فروشگاه از قسمتی که داشتن میوه دوریانو پوست می کندن رد شدیم حالمون بهم خورد و با عجله ازش دور شدیم. ولی بوش تو سرمون مونده بود و تا صبح اذیتمون کرد!

2007_02_28-Durian.jpg

پس از اينكه از خريد خسته شديم و خريد سوغاتي رو به بازگشت از سنگاپور موكول كرديم، با راهنمايي اونا از فروشگاه خارج شده و به سمت ايستگاه مترويي رفتيم كه متاسفانه اسمش در نقشه نبود!

شبكه مترو ، ترن و منو ريل بطور مركزي با رنگ هاي مختلف تو نقشه بود و تازه ما فهميديم كه عوض كردن مسيرها يكم پيچيدگي داره و بايد حواسمون جمع باشه! بليط هاي مترو و تراموا و اتوبوس برقي بسته به مقصد در حدود 1 تا 2 رينگيت هستش كه البته ميشد از دستگاه هم خريد.


توي ايستگاه بازم به 2تا جون ايروني برخورديم كه خيلي كمكمون كردند تا با شيوه راههاي ارتباطي مترو و تراموا اونجا آشنا بشيم. خیلی جالبه که آدم هموطن خودشو از دو کیلومتری هم تشخیص میده. تا وارد ایستگاه شدیم دیدیم دو نفر مشکوک به ایرانی بودنن! خودمونو بهشون نزدیک کردیمو وقتی مطمئن شدیم ازشون پرسیدیم. چیزی که خیلی تو مالزی خوبه اینه که تو هر 1000 متر حداقل 2 تا ایرانی می تونی پیدا کنی! واسه همین زیاد احساس غربت نمی کنی. به پيشنهاد اونا تو ايستگاه مسجد جامع پياده شديم و چون محله هندي ها همون بغل بود وارد اونجا شديم. همونطور كه انتظار مي رفت در محله هندي ها غرفه هاي چوبي با سقف پلاستيكي با ابعاد كوچيك 2 طرف پياده رو رو پركرده بودند و اجناس بنجل و خرت و پرت مي فروختند ما در اونجا فقط يادگاري مالزي يعني مجسمه فلزي برج هاي دوقلو  و چندتا بدليجات رو خريديم. البته اونور خيابون فروشگاههاي مغازه اي هم بودند كه البته يكي دوبار سعي كرديم پارچه بخريم اما با اينكه فروشنده يكم با چونه زني قيمت رو پايين آورد آخر كار قيد خريدو زديم و خرید سوغاتی رو به بازگشت از سنگاپور موكول كرديم!

ديگه هوا تاريك شده بود و بارون هم مي اومد اما دلمون نيومد كه حداقل يك نگاه كوتاه به مسجد جامع نندازيم. علي الظاهر چيز خاصي نداشت و بيشتر شامل شبستان نسبتا بزرگي بود كه ديوار نداشت. به هرصورت با مترو و ترن به سمت ايستگاه جالاتك كه نزديك هتلمون بود حركت كرديم . در ايستگاه تاكسي نبود، به اين خاطر حس ماجراجويي گل كرد تا مسير رو پياده بريم. اولش از پسر جووني كليت مسير رو پرسيدم كه راهنمايمون كرد. اما با ديدن خيابون هاي خلوت اون هم در شب، يكم نگران شديم. در اينجا بود كه به سمت يك خانوم عابر رفتيم تا آدرسو دوباره بپرسيم. بيچاره اولش ترسيد و خودشو عقب كشيد اما بعدش معرفت به خرج داد و گفت راه طولانيه و بهتره تاكسي بگيريم، به اين خاطر دوباره با ما تا ايستگاه مترو اومد. از ما اسممونو پرسید و گفت اسمش نوراست. مسلمون بود و انگلیسشم بد نبود. پيشنهاد داد تا با دوستش تماس بگيره و با ماشين اون مارو برسونه كه ما ضمن تشكر از او پيشنهاد سخاوتمندانش رو رد كرديم.

تو اين گير و وير مگه تاكسي پيدا مي شد؟! بخشكي شانس! ناچار روي سكو  جايگاه تاكسي منتظر نشستيم. اونجا 2تا دختر 20 ساله محجبه مالايي از ابتدا مارو با تعجب نگاه مي كردند. دل به دريا زديم و سر صحبت رو باز كرديم. اول خواستيم مليتمونو حدس بزنند. از عراق و افغانستان همه جارو گفتند بجز ايران! اصلا تو ذهنشون ایران نمی گنجید. زیاد بلد نبودن انگلیسی حرف بزنن خودشونم گفتن که زیاد مسلط نیستن. جالبه که فرهنگ مالزیایی ها اینقدر شبیه ماست. ازشون پرسیدیم این وقت شب نمی ترسین خونه می رین؟ زیاد دیر نیست. دختره گفت زنگ  زدم ، داداشم میاد دنبالم!

بالاخره تاكسي اومد و مارو تا هتل رسوند. با توجه به خستگي زياد هردومون جنازه شده بوديم و تازه بايد بار سفر فردا به سنگاپور رو مي بستيم. با اين تفاصيل عملا سفرمون به مالزي به پايان رسيده بود اما راستش تازه با محيط آشنا شده بوديم و  بايد اعتراف كنيم تنها روز آخر اقامتمون تو اينجابود كه خيلي خوش گذشته بود. از باتوكيو تا پاتراجايا و از همه مهمتر تجربه چرخيدن تنهايي در داخل شهر و ارتباط با مردم محلي و حس ماجراجويي واقعي جهانگردي. اين بار به جز شرايط خاص ديگه به تورها اعتماد نخواهيم كرد.

ادامه دارد ... .

خاطرات سفر به مالزي - روز سوم – قسمت دوم – پوتراجايا

روز از نيمه گذشته بود كه سوار بر استيشن از شهر خارج شده و به سمت پوتراجايا حركت كرديم. اين شهر پايتخت جديد سياسي-اداري مالزي است. از ابتداي 2010 رسما افتتاح مي شود. نزديكي اين شهر كوچك به پايتخت و امكان استفاده از قطارهاي شهري سريع السير دسترسي به آن را براي اهالي شهر به سادگي فراهم كرده ( ما امتحان نكرديم اما مي گفتند از ترمينال مركزي KL ميشه با قطارهاي سريع السير ظرف 25 دقيقه اونجا رسيد). نكته جالب طراحي زيباي آن با توجه به فضاي سبز محيطي و خيابان هاي پهن مسير داخلي است كه حتي كمي پياده رو هارو عريضتر گرفتند تا اگه بازم ترافيك شديدتر شد بتونند خيابونا رو بزرگ كنند.


http://s4.picofile.com/file/7796632147/P1030967.jpg


خيابون اصلي شهر با نام خيابون شانس اسم برده ميشه! علت اينكه اگه خوش شانس باشي مي توني جوري تواين خيابون حركت كني كه از چند تا چراغ قرمز بدون توقف بگذري. دوطرف خيابون ساختمان هاي بزرگ و مجلل دولتي كه به سازمانهاي مختلف دولتي اختصاص دارند قرار گرفته است و هركدوم زيبايي خودشونو دارند. به نظر جالب مي اومد چونكه با نزديكي اداره هاي مختلف دولتي به هم ديگه ارباب رجوع ها براي انجام كارهاي اداري وقشون زياد تلف نميشه!

در ضمن خیابونا طوری طراحی شدن که هر خیابون مدل تیر چراغ برقش با خیابونای دیگه متفاوته. موضوع جالب ديگه اينكه انگار زمين ها و ساختمون هاي اونجارو نمي فروشند و شركت هاي خارجي و ... فقط ميتونند اون مكان ها رو اجاره كنند.

 مسجد بي نظير پوترا با قابليت پذيرش 15000 نمازگزار در مركز اين شهر قرارداشت كه با رنگ آميزي صورتي خود و محوطه زيبايش در كل شهر نمايان بود.


http://s4.picofile.com/file/7796632040/P1030965.jpg

درست روبروي مسجد كاخ نخست وزيري با گنبد سبزش قرارداشت كه عالي ترين مقام سياسي اون كشور به حساب مي ياد.


http://s3.picofile.com/file/7494104294/P1030970.jpg


اولش از ليدرمون خواهش کردیم تا كمي اونجا توقف كنه كه البته گفت نيازي به خواهش نيست و توقف جزء برنامه است! اين بود كه ضمن تماشاي مسجد خواستيم با يك تير دو نشون بزنيم و نمازمونم بخونيم. تا بحال مسجد سني ها نرفته بوديم. همه چي خوب بود اما چون همون اول كفش هارو در مي ياوردي و افراد حتي پابرهنه دستشويي مي رفتند يكم تو راه رفتن روي زمين حس خوبي نداشتيم. به هر صورت نمازمون كه تموم شد سريع بيرون اومديم و بازم زارا (ليدرمون) گفت كه بجنبيد تا كشتي كروز نرفته، سوار اون بشيم.

كنار مسجد درياچه بزرگي قرارداشت كه با كمي معطلي سوار كروز سفيدي شديم تا داخل اين درياچه مصنوعي بگرديم. مناظر اطراف درياچه خيلي خوب بود و ماهم از محوطه داخلي رفتيم بيرون تا روي عرشه بيشتر حال كنيم. هواشم فوق العاده بود. راستش با توجه به بزرگي درياچه كه حدود 10 دقيقه طول كشيد كه طولش رو بپيمايي چندان باور كردنش آسون نبود كه مصنوعيه! هفت پل بر روي درياچه ي مصنوعي اين شهر واقع شده كه اولين آن پل پوترا با 435 متر، برگرفته از پل خواجوي اصفهان است! اما اون كجا و اين كجا!

دردسرتون نديم حدود ساعت 4 كل تور تموم شد و با كلي منت گفتند كه مارو مي رسونند داخل شهر تا در فروشگاه بزرگ مندلي بي خريد كنيم.

ادامه دارد ... .

خاطرات سفر به مالزي - روز سوم - قسمت اول - باتوكيو

صبح بيدار شدن در مقايسه با ديروز يكم راحتر شده بود. اما حسابشو بكنيد مثل اينكه ساعت 3 نصف شب بيدارشيد! دردسرتون ندیم همون صبحونه مفصل خورديم و خوشبختانه چون يكم وقت اضافه داشتيم به سرمون زد كه با قايق پدالي وارد درياچه هتل بشيم. بعدم با جليقه نجات بسته بنديمون كردند و دونفري در حاليكه خيلي نمي تونستيم قايق رو به جهت دلخواه هدايت كنيم. فقط سعي كرديم وسط درياچه بريم. انصافا منظره اش قشنگ بود و اول صبحي خيلي چسبيد. دور درياچه جون مي داد براي ورزش صبحگاهي و يكم دويدن، اما چه كنيم كه ديگه وقت نداشتيم.

بعد از ترك هتل اول بردنمون يك فروشگاه ابريشم. راستش چيز زيادي نداشت و بازم قيمت ها گرون بود و تنها نكته جالبش مدل هاي گره زدن با روسري بود. بعدش هم مي خواستند مارا فروشگاه ساعت ببرن كه با اعتراض همه خوشبختانه كنسل شد و به سمت باتوكيو راه افتاديم.

باتوكيو در 13 كيلومتري شهر قرار داره و معبد هندوهاست. وقتي از دور به اونجا نزديك ميشي، زيبايي خيره كننده مجسمه طلايي و راه پله هاي طولاني كه وجود داره، حسابي آدمو مبهوت ميكنه.

http://s1.picofile.com/file/7494100214/P1030868.jpg

اول همه مارو داخل غار هايي بردند كه درو ديوارش با نقاشي هاي زيبا با رنگ هاي شاد و متنوع پرشده بود. راستش شايد بيش از 50 تا نقاشي و مجسمه قشنگ وجود داشت كه هركدومش اونقدر زيبا بود كه درمجموع حداقل 2 تا 3 ساعت وقت لازم داشت تا خوب ببينيشون. اما هرچي ما اصرار مي كرديم ليدرمون توجه نكرد و اين شد كه نتونستيم يك دل سير اونجا تماشاكنيم. آخر غار هم قفس مارهاي بزرگ قرار داشت و چند تا حيون كوچك زيبا نظير سنجاب هم بود.

http://s1.picofile.com/file/7494100642/P1030871.jpg

بيرون غارهم يك غار ديگه بود كه اول زارا خالي بست و گفت كه اين غار تنها مخصوص هندوهاست و مارو راه نمي دن اما بعد وقتي ديديم چندتا از توريست ها تو رفتند و دستشو رو كرديم، گفتش نه ما وقت نداريمو و .... !

http://s3.picofile.com/file/7494100963/P1030884.jpg

بعدم نشوندنمون در يك محوطه باز و روي سن چندتا دختر و پسر هندي محلي رقصيدند. رقص هاي هندي با اون آهنگ هاي قشنگشون خيلي با حاله و آدمو مثل آهنگ هاي فيلم هاي هندي به وجد مي ياره. آخرش هم با هاشون عكس انداختيم.

http://s3.picofile.com/file/7494101070/P1030904.jpg

كنار محوطه يه رستوراني هم بود كه زارا گفت بريم براي صبحانه. جالب اينكه ساعت حدود 11.5 بود و ماهم كه صبحانه هتل رو توپ خورده بوديم. اما اونجا محيط جالبي داشت. اول به پيشوني خانوما خال رنگي چسبوندند و بعدشم گارسونه با با قوري و فنجون از پشت و بالاي سر با حركات آكروباتيك شير چايي برامون ريخت. يكم هم نون هايي كه شبيه خاگينه بود و مزه بدي هم نداشت برامون آوردند. البته راستشو بخواي چون فنجوناشون فلزي بود و ما از تمييز و شسته بودنش مطمئن نبوديم، خيلي اصراري به خوردن نوشيدني نداشتيم.

در اين زمان ما اظهار تمايل كرديم كه بالاي كوه بريم اما زارا شلوغ كرد و گفت نه چيزي اون بالا نيست و 273 پله رو بي خود مي رين بالا و ... . آخرش فقط براي رفت و برگشت 20 دقيقه بيشتر وقت نداد! ولي ما مصمم بوديم كه حتما بريم بالا به خودمون گفتيم نمي ذاريم يه ليدر بي مسئوليت مانع ديدن زيباييهاي باتو بشه و با سرعت رفتيم بالا. زارا خيلي حرص مي خورد!

http://s1.picofile.com/file/7494101505/P1030916.jpg

از محوطه بسيار زيبا و خيره كننده پايين تا بالاي پله ها، در اطرافمون كلي بچه ميمون بودند كه مثل كفترها و گربه ها بدون هيچ ترسي براي خودشون مي پلكيدند و منظره اونجارو رويايي كرده بودند.

http://s1.picofile.com/file/7494101933/P1030923.jpg

خلاصه دردسرتون نديم با هر مصيبتي بود خودمون بالا رسونديم. البته اگه عجله نكنيد خيلي هم سخت نيست. روي هرپله شمارشو هم نوشتند اما تازه وقتي بالا مي رسي مي بيني عجب جاي معركه اي هستش! از اونجا پس از گذر از يك محوطه 70 تا 80 متري در دل كوه بازم 50 يا 60 تا پله ديگه هست كه به معبد نهايي بسيار زيباي اونجا منتهي ميشه.نميشه لذت اون بالا  رو وصف كرد اما همينو فقط بگيم كه اگه دست ما بود شايد تا 3 يا 4 ساعت اونجا مي مونديم و علاوه بر هواي خوبش از معبد و عبادت بودايي ها هم لذت مي برديم.

http://s1.picofile.com/file/7494101826/P1030917.jpg

http://s3.picofile.com/file/7494103010/P1030946.jpg

از طرف ديگه منظره اطراف و سطح زمين و خصوصا شهر از بالاي كوه واقعا ديدني بود. نمي شد خيلي راحت از اونجا دل كند اما به هر حال چون هردومون خوش قول بوديم سعي كرديم زود برگرديم.

http://s1.picofile.com/file/7494103224/P1030956.jpg

http://s1.picofile.com/file/7494102789/P1030924.jpg

در زمان برگشت اتفاق جالبي رخ داد. آقا و خانوم اروپايي كه موز در دست داشتند در حال حركت بودند اما بعد از اينكه ميمون كوچكي اطرافشون به تقلا براي گرفتن موز بطور ملتمسانه پرداخت و اونها اعتنا نكردن، نهايتا خود ميمونه در يك لحظه پريد و كيسه موز رو ربود و با خودش برد. حالا اگه اين ها خودشون معرفت داشتند و يدونه هم به اين ميمون بدبخت مي دادن چي مي شد؟

http://s3.picofile.com/file/7494103545/P1030959.jpg

http://s1.picofile.com/file/7494102896/P1030930.jpg

در آخرم هوس كرديم تا يك چيز خنك بخوريم و اين شد كه با پرداخت 3 رينگيت، آقاي فروشنده با قمه اش سر نارگيل سبز خنك رو بريد و ما با ني آب نارگيل خنك و تگري رو خورديم كه مزه اش بد نبود.

آخرش خيلي دلمون نمي اومد كه اونجارو ترك كنيم. شايد اگه خودمون مي اومديم تا غروب اونجا مي مونديم.

ادامه دارد ...

خاطرات سفر به مالزي- روز دوم - قسمت دوم - گنتينگ هايلند

اون بالا در ورودي گنتينگ پس از اونكه جمع مون كردن، سامي (ليدر جديد) يكم تهديد كرد كه اگه گم بشيد پاي خودتونه ما هم وقت نداريم دنبالتون بيايم!، خودتونم اگه بخوايد برگرديد بايد 100 دلار پول تاكسي بديد كه البته خالي مي بست! ولي تحت اون شرايط ما حرفشو باور كرديم! بعدشم انگار مسابقه دو گذاشته بودند، بطوريكه مثل گله گوسفند پله ها و راهرو هارو طي كرديم تا رسيديم به محوطه مركزي سالن سرپوشيده. بعدش متوجه شديم كه كلا 2 تا امكان داريم. امكان اول رفتن به شهربازي بيرون محوطه سرباز بود كه البته چون بارون مي اومد و زمان بارش هم دستگاه هارو خاموش مي كردند و حسشم نبود قيد اونو زديم. به نظرم فقط يك لونا پارك ساده با چند بازي بيشتر نسبت به تهران بود فرضا يكي از بازي ها اين بود كه با كف صورت رو دستگاه مي خوابيدي و بعد بر روي ريل با سرعت و شتاب بسيار از سطح شيبدار پايين مي اومدي، همه جيغ مي زدند اما نمي دونيم آخه جذابيتش چي بود؟ در محوطه سامي گفت اگه كافي يا شير كاكائو مجاني مي خوايد، دنبالم بيايد و مارو به سالن كازينو برد كه البته نگهبانا جلوي در شديدا محافظت مي كردند و نه دوربين مي شد برد و نه هيچ كيفي! راستش محيط داخل كه هركي سرگرم يكجور بازي با دستگاه يا ورق بود برامون تازگي داشت. البته مانه پول زيادي داشتيم كه قمار كنيم و نه اينكه عقلمون كم بود سراغ لاتاري بريم. اين بود كه فقط چند دقيقه اي كه سرگرم خوردن شيركاكائو از دستگاه بوديم، مناظر اطراف رو تماشا مي كرديم. واقعا مردم چقدر احمق هستند كه پولاشونو اونجا به باد مي دن چون برنده نهايي دستگاس و صاحب كازينو. ولي ديدن كازينو برامون خيلي جالب بود چون تا حالا نديده بوديم اونم به اين بزرگيو شلوغي. از نوجووناي 10-15 ساله تا پيرزن 90 ساله اونجا داشتن بازي مي كردن. مي دونيد كه قمار يه جور اعتياده.

بعد از اون هركسي تو محوطه پخش شد تا خودشو تا عصر سرگرم كنه! راستش بايد اعتراف كنيم كه مابعد از يكساعت واقعا حوصلمون سر رفته بود و اگه ميشد خيلي زودتر برمي گشتيم. به حماقت خودمون كه گول تورها رو خورده بوديم و 3 تا تور رو باهم ثبت نام كرده بوديم تاسف خورديم، اما چاره اي نبود بايد يكجور وقت مي گذرونديم.

اولين جذابيتي كه ميشد يكم دلمونو به اون خوش كنيم، رقص هاي محلي در سن وسط بود كه از بد حادثه همون گروه ديشبي تو سالوما داشتند همون رقص ها رو انجام مي دادند. بر شيطون لعنت آخه واسه چي ديشب اون همه پول صرف اين ها كرديم! بعدشم رفتيم به تونل وحشت اونجا كه علي رغم هزينه هاي نسبتا زيادش، راستش چيز جالب و جديدي نداشت. يه راهروي تاريك بود كه تو هر چند متر يه نره غول تو تاريكي مي پريد جلوتو نعره ميزد. مام تا تونستيم جيغ زديم!

اگه بخوايم محوطه داخلي گنتينگو ترسيم كنيم، بايد بگم كه يك سوله بزرگ با ارتفاع حدود 15 تا 20 متر رو تصور كنيد كه با چند محور مركزي كه ميشه ميدون ناميدشون، پر شده از فروشگاه هاي مختلف. فكر كنم حدود 4 تا 5 طبقه هم داشت و هر كدوم از طبقات بازم از كلي مغازه تشكيل شده بود كه اكثرشون برچسب ديسكانت داشتند اما قيمت ها هنوز خيلي از تهران بالاتر بود. البته تزئيناتشون براي كريسمس نسبتا قشنگ بود. در محوطه سقف و فضاي بين طبقات هم چند سفينه فانتزي كه بيشتر براي بچه ها جذابيت داشت، در حركت بودند.

http://s3.picofile.com/file/7494099565/P1020807.jpg

تو اين گير و وير كوله سنگينمون هم اذيتمون مي كرد، راستش چون تور بدون نهار بود با توجه به تجربه ديشب غذاهاي مالايي با خودمون يكم غذاي كنسروي برده بوديم اما اونجا پشيمون شديم چون هم رستوران مك دونالد بود و هم رستورانهاي معتبر ديگه زنجيره اي.

البته توصيه مي كنيم كه بردن يكم آب ضرر نداره. اكثر مغازه ها پر بودن از كيك و شيريني هايي كه ظاهرشون خيلي قشنگ بود. كلا كيكها رو خيلي تزيين مي كردن.

http://s1.picofile.com/file/7494100000/P1020831.jpg

هر چه به عصر نزديكتر مي شديم هوا سردتر مي شد. با اينكه ما لباس گرم هم برده بوديم اما ديگه اون اواخر يكم سردمون شده بود. به خصوص تو مسير برگشت تله كابين.

غروب وقتي به هتل برگشتيم، خيلي خسته بوديم اما خوب دلمون نمي اومد وقت رو با خواب بگذرونيم اين شد كه پس از ساعتي دل به دريا زديمو با گرفتن نقشه در دست، علي رغم تجربه بد روز قبل به خيابون روبروي هتل رفتيم. حتي گذشتن از كنار رستورانهاي محلي با توجه به بوي شديد غذاهاشون كه حالت تهوع مي ياره هم كار سختيه. اما چاره اي نيست. يكم بالاتر از هتل فلامينگو، رستوران ايراني نايب بود. بعدم در مركز خريد بزرگ امپنگ با توجه به اينكه ساعت از 9 شب گذشته بود اكثر مغازه ها در حال بستن بودند و اين شد كه خيلي نتونستيم با محيط آشنا بشيم. راستش توصيه برخي افرادي كه اونجا اقامت داشتند اين بود كه مالزي خيلي امن نيست و بهتره بعد از 10 شب تو خيابون هاي خلوت تردد نكنيم!

ادامه دارد ...

خاطرات مالزي- روز دوم- قسمت اول- در مسير گنتينگ هايلند

صبح بيدار شدن از خواب با توجه به 4.5 ساعت اختلاف ساعت، شايد از كوه كندن هم سخت تر باشه! اما چاره اي نبود بايد صبحونه رو زود ميخورديمو بعد هم ساعت 8/5 تو لابي منتظر مي مونديم. همانطور كه انتظارشو داشتيم، بساط صبحونه خيلي مفصل بود، اين شد كه تا مي شد و حتي يكم هم بيشتر از ظرفيت انواع صبحانه خوشمزه اونجارو از سوسيس و كالباس تا تخم مرغ و آب ميوه و شير و .. ، تست كرديم. جاتون خالي اونقدر خوشمزه بود كه دلمون نمي اومد ول كنيم. راستش تابحال تو هيچ هتلي (داخل و خارج) نديده بوديم تخم مرغ عسلي سرو كنند! پيراشكي و شيريني هاش هم حرف نداشت. اونقدر ترد و خوشمزه بود كه تو دهن آب مي شد. فضاي رستوران هم خيلي صميمي و راحت بود. اكثر مسافراي هتل ايراني بودن. پيش خدمتهاش هم خيلي مهربون بودن. ما كنار پنجره نشستيم و از دورنماي درياچه و استخر استفاده كرديم. خيلي لذت بخش بود!

خلاصه حدود 9 بود كه از طرف تور اومدند دنبالمون. راستش نمي دونیم چرا علي رغم اين همه سرچ اينترنتي و كلي اطلاعات راجع به هزينه ها و طريقه رفتن به اونجا به وسيله اتوبوس و ...، خام شديم و با هزينه 35 دلاري براي نفر بجاي حدود هزينه 35 رينگيت ( تقريبا يك سوم) با تور اونجا رفتيم. البته با استيشن ابتدا به يك گروه بزرگتر ملحق شديم و بعدشم با اتوبوس كوالا رو به قصد گنتينگ ترك كرديم. زارا كه ليدر ما بود به نفع پسر جوني كه اسمش سامي بود كنار رفت، و علي رغم تعارف تيكه پاره كردن هاي اوليه بعدش فهميديم كه اينا چقدر رابطشون شكر آبه، چون اواخر روز سامي حتي حاضر به پاسخ دادن سئوالات ساده ماهم نبود!

اينجا هم ول نكردند و مارو بردند يك كارگاهي كه مجسمه هاي قلعي مي ساخت، تا پورسانت بگيرند، البته كارگاه خيلي بد نبود و مجسمه هاش كه از كاسه بشقاب شروع مي شد تا آثار ديدني جهان  ارزش يكبار ديدن داشت، اما قيمتاش خيلي به گروه خوني ما نمي خورد!مثلا يه نمكدون 100 هزار تومن!

بعد از اونجا در طي مسير زيبا و پرپيچ و خم تا مقصد، سامي سعي كرد از تاريخچه گنتينگ برامون بگه. اونجور كه اون تعريف مي كرد آقاي لي كه تازه مرحوم شده بود، از كارگراي چيني بود كه هرسال پس اندازشو جمع مي كرد و با اون در بالاي كوههاي گنتينگ كه منطقه صعب العبوري بود، زمين ها رو ارزون مي خريد. در ميانسالي براي تفريح اونجا يه كازينوي كوچولوي خانوادگي زد و با دوستاش آخر هفته مي رفت كوهنوردي اونجا. تا اينكه نهايتا يكروز وقت بازي يكي از دوستاش گفت اگه كسي پولها رو برداره، كجا ميتونه فرار كنه؟ همشون از اين ايده خوششون اومد، چراكه در بالاي كوه امكان پايين اومدن از راه صعب العبور، به راحتي وجود نداشت! اين فكر موجب شد كه آقاي لي بعد از 60 سالگي به جرگه ميليونراي دنيا بپيونده، بطوريكه وراثش الان روزي 4 ميليون دلار از اونجا در مي يارن! دردسرتون ندم با توجه به مقرارت سخت اسلامي مالزي زدن كازينو و تفريحگاه سخت بود اما بالاخره  با زد و بند شد! 2 بار اونجارو تعطيل كردند كه بار اول در همان سالهاي ابتدايي فعاليتش بود،  كه بازم پول مشكلو حل كرد و بار دوم چند سال قبل بود كه ديگه با پول نمي شد كاري كرد، اين شد كه آقاي لي اول صبح با يك پرونده رفت در منزل ماهاتير محمد و گفت لطفا براي اين 8 هزار نفر بيكار اونجا كار پيدا كنيد!! بازم خدا پدر و مادر ماهاتير محمدو بيامرزه كه عقلش رسيد و اونجا رو دوباره باز كرد.

خلاصه دردسرتون نديم، وقتي رسيديم پايين كوه تقريبا ظهر شده بود و صف طولاني در زنجيرهاي انتظار، مسافر رو براي سوارشدن به تله كابين هدايت مي كرد. تو اين فاصله چندنفر با لباس دلقك با بادكنك براي بچه ها عروسك هاي قشنگ درست مي كردند كه خيلي بامزه بود.

http://s3.picofile.com/file/7494099137/P1020795.jpg

خلاصه نيمساعتي طول كشيد كه تونستيم سوار تله كابين بشيم، تو اين فاصله حسابي از همه عكس مي گرفتند و قرار بود بالا عكس هارو براي خريد عرضه كنند. و در اين موقع در هوا و فضا به سمت بالاي كوه حركت كرديم.

راستش اگه نخوام از مناظر زيباي اطراف و زير پامون كه كلا سبز بود، تعريف كنم، يكم بي انصافي كردم، اما حداقل بايد اعتراف كنم كه تله كابين نمك آبرود هم با توجه به منظره كوه و دريا چيزي از اونجا كم نداشت. فكر كنم اگه ميشد در اونجا هم سرمايه گذاري با اين حواشي امكانات صورت بگيره، شايد نتيجه خيلي هم بهتر درمي اومد! خلاصه شايد بدليل اونكه قبل از سفرمون از زمينو و زمان تعريف مناظر حيرت انگيز گنتينگ رو شنيده بوديم كمي تو ذوقمون خورد!

http://s1.picofile.com/file/7494099244/P1020805.jpg

ادامه دارد ...

خاطرات مالزي- روز اول – قسمت سوم – سالوما

براي شب برنامه سالوما رو ثبت نام كرده بوديم. راستش علي خيلي مايل نبود كه پولمونو اينطوري هدر بديم چون اون قبلا تجارب مشابه اينو تو كشورهاي ديگه نظير فيليپين داشت و مي دونست كه اين خدمتي نبود كه 35 دلار براي هرنفر بيارزه. اما چون همه همسفرامون گول زارا را خورده بودند و براي به اصطلاح تخفيف 5 دلاري، براي هر نفر 110 دلار رو براي 3 تور سالوما،گنتينگ، باتو كيو و پتروجايا پرداخت كردند، ناچار ماهم خام شديم. اما شما گول نخورين! زارا گفت اين سالن معروفترين و بزرگترين و خلاصه يه عالمه ترين ديگس تو مالزي و خلاصه گفت اصلا اين تجربه رو از دست ندين. ولي من بهتون توصيه مي كنم اين تجربه رو از دست بدين يا همينجا رو با نصف قيمت خودتون برين.

عصري مارو با يك استيشن به محل رستوران سنتي سالوما بردند كه در نزديكي برجهاي دوقلوي KL قرار داشت. جلوي در مهموندارا با لباس هاي سنتي خوشامد مي گفتند و بعد از گذر از سالن اوليه، به محوطه باز و ورودي سالن رستوران نمايش رسيديم. سالن رستوران خيلي بزرگ نبود . حداكثر 20 * 35 و يك سن حدود 15 تا 20 متري هم داشت. محوطه بيروني غرفه هاي غذاهاي محلي مالايي بود. غذاهايي كه علي رغم ظاهر فريبنده و تنوع زيادشون، خدا نصيب گرگ گرسنه بيابون هم نكندشون!

شيما از ايران خط و نشون كشيده بود كه بايد همه غذاهاي مالايي رو امتحان كنه. درسته پولمون پريد اما خدارو شكر فكر كنم ديگه از اين هوس ها تو سرش نباشه. اولش سعي كرديم با ورانداز غذاهاي مختلف سعي كنيم از هركدوم ناخونكي بزنيم اما راستش نمي دونيم اگه رشته سرد چيني اونم بدون هيچ طعم دهنده رو تو دهنتون ببريد، قيافتون چه شكلي ميشه! برنج شفته و خمير سرد و غذاهايي كه ظاهرا گوشت داشت اما اونقدر شكر زده بودند كه چندش آور بود. در اين زمان وقتي حسابي از غذاها نا اميد شده بوديم يكي از هم توري ها با نام آقاي گل محمدي كه زوج ميانسال با حالي بودند (بعدا زياد ازشون صحبت مي كنيم) مژده داد كه بريد كنار در كباب برگ و جوجه كباب برداريد. راستش مثل فنر از جا پريديم و 7 يا 8 تا سيخ برداشتيم، اما چشمتون روز بد نبينه اولين تيكه رو كه تو دهن برديم از هرچي كباب بود متنفر شديم. حسابشو كنيد چقدر بايد بي ذوق باشي تا كباب رو هم با شكر درست كني! اينجابود كه چاره اي جز ميوه خواري نداشتيم و با يكم ميوه و شيريني و ژله شكمونو پر كرديم! امان از اين علاقه مفرط، آسياي جنوب شرقيا به شكر!

بعد از همه اين داستانا نوبت به رقص هاي محلي اونجا رسيد كه با ورود همون مهمانداراي جلوي دري، برنامه رقص هم شروع شد. راستش به نظر نمي رسيد خيلي حرفه اي باشند. البته لباساشون زرق و برق قشنگي داشت. رقصها بيشتر فرهنگي بود و يه جورايي تاريخ مالايي ها رو هم نشون مي داد.

http://s1.picofile.com/file/7494098381/P1020762_Copy.jpg

مثل همه رقصاي كشورهاي آسياي شرقي (تايلند،فيليپين و ...)، نقطه اوج اين رقصا به رقص چوب منتهي ميشد كه افراد سعي مي كردند در ميان چوب هاي متحرك موازي، حركات موزون داشته باشند. آخرش هم پس از تشويق حضار از همه دعوت كردند كه بيان بالا برقصند. ما كه روشو نداشتيم و رقص هم بلد نبوديم اما يكي از همسفرامون رفت و بالا و لاله زاري رقصيد. جالب اينكه خانومش خيلي مذهبي بود و در طي اين زمان حتي به سن هم نگاه نمي كرد و با موبايلش ور مي رفت! آخر كار هم تنها نكته جالب اين بود كه مي تونستين به همراه افراد با لباس هاي محلي شون عكس يادگاري بگيرين.

http://s3.picofile.com/file/7494098602/P1020780_Copy.jpg

به هرحال اين تجربه اي بود كه شايد بايد حداقل يكبار امتحانش مي كرديم اما شما حواستون باشه! اگه هم خيلي دوست داريد امتحان كنيد، مي تونيد با پرداخت هزينه 70 رينگيتي ورودي رستوران سالوما، حداقل هزينه كمتري رو متحمل بشيد!

http://s3.picofile.com/file/7494098816/P1020791.jpg

ادامه دارد ...

خاطرات مالزی - روز اول - قسمت دوم - پليس مخفي رند

ظهر بعد از تموم شدن گشت شهری در KL وخرید شارژ 10 رینگیتی تلفن و یکم آب معدنی، با توجه به پرواز طولانی دیشب، واقعا خسته شده بودیم. زارا (لیدرمون) مارو برد در یک رستوران کوچکی که اسمش پاسارگاد بود و ظاهرا ایرانی، اما راستش ظاهرش خیلی به رستوران های ایرانی نمی خورد و تمام كاركنانش مالايايي و چيني بودن! 2تیکه کوچک ماهی با 2تکه کوچک نان تست، تنها چیزی بود که براي نهار گذاشته بودند. ماهيش طعم ماهيهاي ايراني رو نمي داد. شانس آوردیم هم صبحونه هواپیما توپ بود و هم کلی میوه محلی خورده بودیم. چون بعید بود با اون غذای کم سیر شیم!

خلاصه از اونجا به هتلمون که اسمش فلامینگو بود و نسبتا بزرگ و قشنگ بود رسیدیم. دریاچه زیبای جلوی هتل شاید قشنگترین نکته ای بود که نگاه هر بیننده رو به خودش جذب می کرد.

Flamingo Hotel By The Lake, Ampang

 بخصوص اينکه می شد اونجا با قایق پدالی که برای مهمونهای هتل مجانی بود قايقراني کرد. راستی زارا گفته بود که تو مالزی خانوما میتونند با لباس کامل وارد استخر بشن که بنظر موضوع جالبی اومد! هرچند ما رومون نشد تو استخر سرباز اونجا اين قضيه رو تست كنيم!http://s1.picofile.com/file/7494098274/P1010757_Copy.jpg

پس از تحویل گرفتن اتاق اول همه دوتاییمون پریدم تا دوربینو و موبایلمونو شارژکنیم. اما ای دل غافل که این بار پریزا با هرچی تا حالا دیده بودیم فرق داشت.  پریزای 2 شاخه تخت رو در کشورهای دیگه دیده بوديم و حتي مبدلش رو هم با خودمون آورده بوديم اما اینجا پریزا سه شاخه بزرگ بودن! خوشبختانه با SMS از زارا پرسیدیم و تازه فهمیدیم که میشه مبدلو از هتل امانت گرفت. بعدم با یکمی دردسر و چند تا امضاء تونستیم مبدلو بگیریم که تازه نصبش خالی از دردسر نبود. درمورد آب معدنی هم فکر کنیم یکم عجله کردیم، چون برای هرکدوم در اتاق آبمعدنی، چاي ساز و حتی چای و نسکافه هم گذاشته بودند.

عصر به سرمون زد که منطقه رو شناسایی کنیم، نقشه هتلو با نقشه هایی که از خط مترو داشتیم کنار هم گذاشتیم و با توجه به اینکه همه نقشه ها فقط منطقه مرکز شهر رو پوشش می دادی، خیلی نتونستیم از موقعیت خودمون سردر بیاریم. اما به هرحال با کمی تحقیق، کاشف به عمل اومد که احتمالا بین دوتا ایستگاه مترو با نام جالاتک و امپنگ قرار گرفتیم. بیچاره کارمند هتل گفت که حدود 2 یا 3 کیلومتر تا ایستگاه راهه اما ما باور نکردیم و کاغذ بدست خودمونو زیر بارون تند مالزي آواره خیابونای اطراف هتل کردیم. بارون داشت شدت می گرفت و ماهم سرگردون پس از نیم ساعت چاره ای جز بازگشت نداشتیم.

درست جلوی هتل بود که اتومبیل قرمزرنگی شبیه گلف كنارمون توقف کرد. اول فکر کردیم آدرس می خواد اما بعدش کارتی رو سریع نشون داد و خودشو پلیس معرفی کرد. بیشتر شبیه هندی ها بود و از ما کارت شناسایی می خواست، اما ما کارتی همراهمون نبود و این شد که یکم بحثمون بالا گرفت، از علی خواست جیباشو نشون بده اما حتی از ماشین هم پایین نیومد. در جواب اعتراض شيما هم كه براي چي اين سوالا رو مي كنه، كلی شاکی شد و دوباره کارتشو نشون داد. خواست کیف پولمونو ببینه که البته علی یکم تیز بازی درآورد و پول هارو از کیفش درآورد و کیف خالی رو به اون داد. فهميده بود كه ما ترسيديم پولامونو كش بره برا همين پياده شد و پول هارو یکم نگاه کرد اما شرایط جوری نبود که بتونه کش بره. گفت من براي امنيت خودتون اين كارا رو مي كنم و مي خوام ببينم كه پول تقلبي بهتون ننداخته باشن. ولي هرچي بود قضيه خيلي مشكوك بود . خلاصه از ما این نصیحتو بپذیرید که هیچوقت پول زیادی تو کیفتون نذارید و از Save Box هتل استفاده کنید. خوشبختانه ماهم پول زیادی همراه نداشتیم و پلیس اونجا که ظاهرا تردست های خوبی هم هستند و خوب پول کش می رند، نتونستند مارو تیغ بزنند. بعدش خداحافظی کرد و دست از پا درازتر رفت. بعدا فهمیدیم بهتره در این مواقع تظاهر کنیم زبان بلد نیستیم تا زودتر دست از سرمون بردارند. راستش اصلا فکر نمی کردیم در مالزی هم ممکنه پلیس ها تلکه کن باشند. خلاصه هردومون یکم ترسیده بودیم. حتی بعدش شيما از ورود به یه فروشگاه صنایع دستی هم میترسید. اما به هرحال بازم دل به دریا زدیم و حدود نیم ساعت در اطراف هتل چرخیدیم. ولي چون شنبه بود تقریبا همه جا تعطیل بود.

ادامه دارد ...