حدود ساعت 1 ظهر در ايستگاه پاياني، سفر كوتاهمان از براتيسلاوا تمام شد و درست زمان گرفتن ساك بود كه با بي دقتي راننده ساك خانمي چپ شد و روي پامون افتاد كه البته نتيجه ختم به خير شد چون زياد دردمون نيومد اما خانوم جوان كه خيلي خوب انگليس حرف مي زد، با عذرخواهي راه صحبت رو باز كرد و ما هم كه نقشه وين رو در دست داشتيم، ازش كمك خواستيم و به راحتي مسير هتلمونو پيدا كرديم.
براي رفتن به اونجا چند قدم تا ايستگاه مترو كه همون جلو بود رفتيم. ايستگاه مترو وين به جرات مجهزترين و شيك ترين ايستگاهي بود كه در كل اروپا ديده بوديم. تو ايستگاههاي مترو وين علاوه بر پله برقي آسانسورهاي شيشه اي بسيار شيكي تعبيه شده بود و ديگه خبري از به كول كشيدن ساك سنگين مثل پاريس و برلين نبود و از همه مهمتر ترن هاي مترو بسيار نو و تميز بودند. تنها مشكلي كه مي شه بهش اشاره كرد تعداد نه چندان كم سگهايي بود كه مسافرها همراهشون به قطار يا تراموا مي آوردند! البته چندجا تابلو زده بودند كه حتما بايد پوزه بند و قلاده داشته باشند و ... .
خلاصه به راحتي از دستگاه بليط 48 ساعته رو به قيمت هر كدوم 10 يورو خريديم تا ديگه تو شهر نگران حمل و نقل عمومي و هزينه هاش نباشيم. در اتريش مي بايست بليط رو براي اولين بار در دستگاه رجيستر مي كردي و چون 48 ساعت اعتبار داشت، ساعت اولين رجيستر روش ثبت مي شد تا بازارس هاي مخفي بطور اتفاقي اونو چك مي كردند. مساله اي كه در كل اقامت بيست روزمون در اروپا اتفاق نيافتاد !

نكته جالب وجود يك سبد پر از سيب هاي واقعاً بزرگ (هر كدم اندازه يه طالبي كوچيك) و قرمز رو پيشخون بود كه به شدت چشمك مي زد و موجب شد كه از رسپشن بپرسيم آيا اونا پوليه؟ كه اون اولش تعجب كرد و بعد گفت نه لطفاً از خودتون پذيرايي كنيد و ماهم راستش نامردي نكرديمو تو 2 روز اقامتمون چندين بار از طعم منحصر به فرد اين سيب هاي خوشمزه بهره جستيم.
وقتي بالا رفتيم با ديدن راهرو و اتاق بسيار مجهزمون گل از گلمون شكفت! راستش با تجربه شهرهاي قبلي و رنج قيمتي كه ما معمولا هتل ها رو سرچ مي كرديم، انتظار چنين هتل لوكس و زيبايي رو نداشتيم. اما با ديدن نامه روي ميز داخل اتاق همه چي روشن شد، چراكه مدير هتل به عنوان اولين مهمونهاي اون اتاق بهمون خوشامد گفته بود و از قرار چون اين هتل تازه افتتاح شده بود، تخفيف مناسبي داده بودن كه در نتيجه از شانس خوب ما اين تخفيف در سايت بوكينگ امكان استفاده ما رو هم فراهم كرده بود!
به هرصورت به ناچار وسايلو تا هتل برديم و در حاليكه حدود ساعت 6 بود دوباره بيرون رفتيم. مسير انتخابي ساحل زيباي رودخونه يا همون رينگ اصلي بود كه شهر قديمي رو از شهر جديد جدا مي كرد. در طول مسير كه دو طرفش چمنكاري و گلكاري بود، دختر و پسر و پير و و جوون با گوشي هاي هندزفري داشتن مي دويدند و برخي هاشون سگ هم داشتند كه دنبالشون مي دويد. البته بازار اسكيت سوارها و دوچرخه سوارها هم نسبتاً داغ بود و البته حسادت ما رو كه اينا مي تونن از چنين هواي دلپذير و فضاي زيبايي بهره بگيرند رو حسابي تحريك كرد!

بگذريم، ديدن چشم اندازهاي زيبا و البته برجي كه اولش فكر كرديم برج ميلادشونه و چندتا باهاش عكس انداختيم و بعد فهميديم نه بابا كارخونه زباله سوزيه! و ... وقتمونو تا غروب مشغول كرد و در حاليكه قصد داشتيم به لونا پاركشون بريم و چرخ و فلك نسبتا معروفشونو ببينيم، عملاً از مسير كاملا منحرف شده بوديم و حتي راهنماييهاي يكي دو شهروند اتريشي كه يكيشون دخترجوون اسكيت سواري بود كه با نهايت ادب و احترام برخورد كرد هم افاقه نكرد و نهايتاً در حاليكه خيابون ها رو درست و حسابي نمي شناختيم همينطور جلو ميرفتيم. البته درست جلوي مجموعه ورزشي كه استخر بود صداي آشناي هموطني رو ديديم كه داشت با موبايل صحبت مي كرد اما بعد كه چند لحظه وايساديم ديديم نه بابا يارو دارو با زن و بچهاش دعوا مي كنه و نميشه اينجوري ازش آدرس پرسيد. راستش خيابونهايي كه ما رفتيم پر بود از زن و مرد ترك و حتي رستورانهاي تركي و جالبه اينكه انگار ترك ها بجز آلمان، وين رو هم تسخير كردن!