سرانجام بعد از كش و قوس و فراوان عملاً در آخرين لحظات دست سرنوشت اين بار برامون سفر به هند رو رقم زد هرچند در اين ميون كاهش يا شايد بهتر بگيم سقوط آزاد ارزش پول ملي هم بي تاثير نبود! خلاصه اين شد كه اين بار در بهمن 1391 با بهره بردن از يك آپشن نسبتا مناسب و با پرداخت هر نفر 1,300,000 تومان عملاً مسافر هند شديم.(با لحاظ قیمت هر دلار 3650 تومانی!)

http://s4.picofile.com/file/7822274294/622_2_.jpg

با وجود پرواز زود هنگام هند در ساعت 5.30 صبح چاره اي جز شب زنده داري و حضور در نخستين ساعت هاي صبح در فرودگاه نداشتيم. با اين وجود چون طبق معمول تا آخرين ساعت هاي روز قبل هم كار بستن ساك و مقدمات سفر به طول كشيده بود يجورايي خسته و نيمه جون تو صف دريافت كارت پرواز قرار گرفتيم.

نكته اي كه از همون قدم اول برامون جالب اومد ديدن مسافرهاي مختلفي كه ظاهر هندي داشتن و جالب اونكه هم پاس ايروني دستشون بود و هم فارسي رو عالي صحبت مي كردن! حالا اين آدم ها كي و كجا ايروني شده بوده الله و اعلم!

با تحويل بار اولش خواستيم از اينترنت فرودگاه استفاده كنيم و در نتيجه ناچارا بايد يه SMS مي زدي تا براتون پس وورد استفاده نيم ساعته از اينترنت رو فراهم كنه. هرچند چون هواپيما حدود 45 دقيقه قبل از پرواز شروع كرد به سوار كردن مسافرها عملا از اينترنت هم بهره اي نبرديم!

بعد از عبور از گيت بازرسي كه اين بار با ديدن صحنه گير دادن به موبايل اپل يه بدبخت بيچاره اي، که گير داده بودن كه این مي تونه انفجار زا باشه و نبايد تو هواپيما ببریش يكم سورپرايز شده بوديم، سرانجام سوار هواپيما شديم!

خوشبختانه پرواز سر وقت انجام شده و در حاليكه حداقل 20 درصد صندلي ها هنوز خالي بودن به سمت هندوستان شگفت انگيز و خارق العاده ای که تو تصورمون بود روان شديم.

از فرط خستگي چشامون تازه گرم شده بود و يجورايي زمان پريدن رو اصلا حس نكرده بوديم كه به يكباره مهماندار عزيز مثل اجل معلق بالاسرمون ظاهر شد و یه فرم داد كه بايد در زمان ورود به هند تحويل افسر گذرنامشون بديم. حالا نمي دونيم اگه اين با معرفت ها ما رو بيدار نمي كردن و يكساعت ديرتر اين فرم بي صاحاب رو مي دادن چه اتفاقي رخ مي داد!

ساعتی بعد با صرف صبحانه كه ديگه خوابمون پريده بود آروم آروم به انتهاي سفر 3.5 ساعتمون نزديك مي شديم و اينجا بود كه برخلاف انتظار به جاي ديدن شهري متراكم و شلوغ مثل تهران و ساير شهرهاي بزرگ دنيا از بالا دهلي رو شهري وسيع با فضاي سبز و وسعتي باز و فراخ با ارتفاع نه چندان زياد و البته همراه با دودی نسبتا غليظ که آسمون اين شهر 18 ميليوني رو پوشونده بود. حالا اينكه اين 18 ميليون رو كجا جا داده بودن ما كه تا انتهاي سفر هم نفهميديم!

فرودگاه بين المللي دهلي بسيار بزرگ و زيباست كه با معماري قشنگش مي تونه به راحتي چند ساعتي مسافرها رو سرگرم كنه. جالب اونکه حتی برای اقلیت 15 درصدی مسلمونشونم احترام قائل شدن و یه نمازخانه نسبتا مرتب و تمییز رو مهیا کردن.

با عبور از مسير به گيت بازرسي رسيديم كه خوشبختانه به تناسب تعداد زياد مسافرها، تعداد اونها هم چندان كم نبودن.

http://s4.picofile.com/file/7821389672/001.jpg

از اونجا كه هموطناي عزيزمون معمولا تو پركردن فرم ها خيلي دقت مي كنن و از اون بالاتر متاسفانه زبان انگليسي اكثرشونم درحد دیس ایز ا بلک بورد هست، بيچاره افسرهاي گذرنامه بعد از کلی پرسش بی نتیجه آخر كار مجبور مي شدن براي اكثر مسافرهاي ايروني خودشون فرم رو تكميل كنن و از اون بدتر با ايما و اشاره برخي سئوالات رو در جهت تكميل فرم از اون مسافرها سئوال كنن و مسافرها هاج و واج بمونن و فکر کنن یه مشکلی تو کارشون هست كه بايد جواب بدن! غافل از اینکه افسر بنده خدا فقط پرسیده بود تاریخ بازگشت؟! یا کجا اقامت خواهید کرد؟!

بعد از اتمام كار بازرسي و معطلي كه لاجرم در نتيجه اين حس همكاري پليس هاشون با هموطناي عزيزمون رخ داد طبيعتا بايد چمدونها رو سرگردان در وسط سالن مي يافتيم. با برداشتنشون متصدي مربوطه مثل اجل معلق سر رسيد و با چك كردن رسيد ساك ها مهر تائيد خروج رو روشون زد و ما در حاليكه هنوز چپ و راستمونو در سالن درست برانداز نكرده بوديم از سالن اوليه به سالن انتظار وارد شديم.

به راحتي با ديدن تابلوي Go India راهنماي تورمونو پيدا كرديم و بعدش اولين ملاقات با ليدر هنديمون كه ايروني ها دوروبرش جمع شده بودن رخ داد. احسن رضا مردي بود حدود 30 تا 35 ساله تقریبا سياهچرده كه آفتاب حسابي صورتشو ورز داده بود و با لهجه اي هندي سعي مي كرد فارسي صحبت كنه.  تو اين مواقع معمولا هميشه افرادي هستن كه يكم دير مي يان يا اصلا نمي يان پس دقايقي انتظار ناگزير بود و اين شد كه ما هم از فرصت استفاده كرده و به سرعت مشغول شناخت گوشه و كنار فرودگاه شديم.

بر اساس تجارب قبلی اول از همه كانتر توريست اينفورميشن رو پيدا كرديم و خوشبختانه به راحتي نقشه شهر دهلي رو که نقشه مترو رو هم داشت ازش گرفتيم. بعد يك نيم نگاهي به صرافي فرودگاه داشتيم اما همانطور كه انتظار مي رفت نرخش تركمنچايي بود و با اينكه در سايت ها نرخ تبديل هر دلار 53.5 تا 54 روپيه بود اون نامردها براي هردلار فقط 49.5 روپيه پرداخت مي كردن!

بعد از اون نوبت سيم كارت بود اما وقتی دیدیم از اينكه قيمت حداقل براي سيم كارت و شارژ اوليه حدود 1100 روپيه است و كلاً بايد يه قطعه عكس هم تحويل بديم تا رجیستر بشه، قيد اونو کلا زديم.

ساعت دهلي حدود 2 ساعت با تهران اختلاف داره و در این شرایط ديگه حوالي ساعت 12.30 ظهر بود كه تقريبا كار جمع كردن مسافرها تموم شده بود با راهنمايي احسن رضا به سمت محوطه بيروني فرودگاه حركت كرديم.

http://s3.picofile.com/file/7821389993/005.jpg

در محوطه بيروني برای سوارشدن به اتوبوس جمع شدیم  و همون اول كار ما کلی سئوال تو ذهنمون گیر کرده بود از احسن رضا پرسيديم كه چون تو سرچ هاي ما چند تا هتل با نام كلاركس اين Clarks inn تو دهلي هست بالاخره كدومش مال ماست و اونم که همون اول کار یکم جا خورده بود که چه مسافرهای سمجی رو پیش رو داره با احتیاط گفت كه نمي دونه چجوري بايد توضيح بده چون ما شهر رو نمي شناسيم اما غافل از اينكه ما با كمك جي پي اسمون و ساير اطلاعات حاصل از سرچ اينترنتي منتظر بوديم با مشخص شدن نقطه اقامت و تکمیل پازلمون به سرعت ايستگاه مترو و ساير دسترسي هاي محلي رو كشف كنيم!

سرانجام بعد با دقايقي انتظار و اومدن اتوبوس كوچك توريستي سوار بر اتوبوس به سمت شهر دهلي راهي شديم.

همانطور كه از قبل انتظارش رو داشتيم در همون دقايق اوليه مراسم خوش آمد هندي ها با انداختن تاج گل به گردنمون شروع شد و بعد از دقايقي احسن رضا برنامه اصلي تور رو كه چند صفحه بود به هر كدوم از مسافرها داد و جالب اونكه در صفحه اول نام يكسري از تورها با عنوان اجباري قيد شده بود كه منظورشون گشت هايي بود كه ترانسفرش توسط تور رايگان انجام ميشه و ما فقط بايد وروديه ها رو بپردازيم. بعد هم براي معبد آكشاردام 30 دلار و شوي فرهنگي آگرا 1700 روپيه اعلام كرده بود و براي پروموشن اگه كسي كل تورها رو ثبت نام مي كرد مي تونست با پرداخت 100 دلار از 4 يا 5 دلار تخفيف برخوردار بشه!(البته بگذریم که ایشون ادعا می کرد اینجوری 10 دلار تخفیف می دن اما عملا با نرخ واقعی تبدیل دلار به روپیه همون 4 یا 5 دلار صحیح تره!)

http://s4.picofile.com/file/7821390000/006.jpg

اما ما كه كلي دست پر به هند اومده بوديم و اطلاعاتمون نسبتا كامل بود به اين راحتي ها حاضر به تسليم نبوديم و برخلاف اكثر مسافرها كه همون اول كل پول رو جرینگی پرداخت كردن گفتيم ما ممكنه فقط چند تا تور رو با اونا باشيم. هرچند از انصاف نبايد خارج شيم كه اونم واكنشش بد نبود و گفت مشكلي نيست و شما هركدوم رو خواستيد بیاید آخر كار حساب كنيد!

در ادامه احسن رضا پرسيد كه مي خوايد نهار ببريمتون بيرون و يا اونكه برسونيمتون هتل و چون اكثر مسافرها خسته بودن فقط خواستن يكم پول چنج كنن و بدون نهار زودتر به هتلشون برسن.

براي چنج پول همونطوري كه انتظار مي رفت اتوبوس در جايي از شهر توقف كرد و صراف هايي كه قطعاً هماهنگي كاملي با آژانس و ليدرمون داشتن با نرخ هاي نه چندان خوب نظیر 51.5 پول چنج مي كردن اما چون چاره اي نبود و ما مصمم بوديم تا عصر امروز اولين بخش گردشمون رو شروع كنيم به ناچار خواستيم تنها نيمي از 100 دلاريمون رو چنج كنه كه اون گفت 50 دلاري نداره اما خوشبختانه چون يكي از مسافرها 40 دلار پول چنج كرد ما هم از فرصت استفاده كرديم و فقط 60 دلار رو چنج كرديم.

با ورود به داخل شهر دهلی كنجكاوانه در پي كشف شهر و مقايسه اون با تصورات نه چندان مثبت قبليمون بوديم اما راستش در نگاه اول سر و وضع خيابون ها و حتي مردم و ماشين ها علي رغم ايرادات فراواني كه داشتن حداقل از تصورات ذهني قبليمون یکم بهتر بودن!

دهلي رو شهری يافتيم كه به جاي رشد عمودي بيشتر در سطح توسعه يافته و در اين ميون برخي خونه ها هم از وضعيت تاحدودي قابل قبول برخوردار بودن. تو اين بين طبيعتا در همون دقايق اوليه منظره فقراي شهر با ديدن دختر بچه اي كه با به آغوش داشتن نوزادي از پشت پنجره ماشين تقاضاي پول و خوراكي مي كرد نشان از سيماي واقعي شهر بود.

http://s2.picofile.com/file/7821390214/010.jpg

در گذر از خیابون های نسبتا پرترافیک دهلی مهمترین چیزی که در هر خیابونی حداقل یکیش به چشم می خوره معابد هستن!

معابدی که سردرشون خدایانی نشستن و یک فروشنده هم نارگیلهای مقدس رو میفروشه. این نارگیل هم روش استفاده خاصی داره. صبح ها که مردم برای عبادت به معبد میرن اول دم در یک نارگیل میخرن که این نارگیل داخل یک کیسه است همراه با کمی گل بعد نارگیل رو می برن داخل معبد و عبادتشون که تموم میشه می روند پیش اون اقایی که جلوی بت میشینه و ماده مقدسی کنارش گذاشته بعد نارگیل رو اون آقا براشون می شکند و آبش رو میریزه کنار پای بت یه جوری مثل قربانی بعد هم خود نارگیل رو توش رو پر از گل میکنه و به شخص بر میگردونه بعد هم دستش رو توی اون مایع مقدس می کنه و روی پیشونی شخصی که عبادت کرده میزنه که این نقش روی پیشونی تا شب روی پیشونی باقی میی ماند و نشان می دهد که اون شخص صبح به عبادت رفته بوده!(منبع nsun.blogfa.com).

http://s2.picofile.com/file/7821390856/235.jpg

در ادامه مسیر هنگام عبور از رودخانه یامونا معبدی باشکوه در دور دست خودنمایی می کرد. از احسن رضا پسیدیم اونجا کجاست؟ اون هم گفت یک معبده و توضیح دیگه ای نداد! اما ما که از قبل می دونستیم اونجا معبد آکشارداهامه در دل از اینکه اینقدر به هتلمون نزدیکه خوشحال شدیم و سریع تصمیم گرفتیم همون بعد از ظهر بازدیدمون از هند شگفت انگیز رو با دیدن این معبد زیبا افتتاح کنیم.

بعد از عبور از روی رودخانه یامونا که دومین رود مقدس هندوها محسوب میشه احسن رضا گفت که حالا دیگه نزدیک شدیم. در این هنگام بیکباره با انبوهی پرنده سیاه رنگ که اطراف تپه عظیمی در همون حوالی چرخ میزدند روبرو شدیم. اول فکر کردیم کلاغن ولی وقتی بیشتر دقت کردیم متوجه شدیم که اکثرشون عقابن! احسن رضا با سوال یکی از مسافرا در مورد تپه ای که سمت راستمون بود با فارسی لهجه دارش گفت اینجا جاییه که عاشقا رو جمع می کنن! ما که کلی تصورات زیبا در مورد اون تپه به ذهنمون اومده بود خیلی سریع با شنود بوی تند زباله و مشاهده دودی که از اون تپه بلند میشد فورا فهمیدیم که منظورش از عاشقا همون آشغالها بوده! اونجا بود که متوجه شدیم هتل 5 ستاره تاپ رادیسون بلو که مسافرهای محترم کلی پول بابتش داده بودند در فاصله بسیار نزدیکی از محل سوزاندن زباله هاست!


http://s1.picofile.com/file/7821390535/020.jpg

خیلی عجیبه که زباله ها رو در محلی داخل شهر می سوزونن. چون هوای اون منطقه بوی نامطبوع زباله و دود میداد. از اون عجیبتر ساختن هتلهای بسیار زیبا و شیک کنار این محلهاست که متاسفانه تورها هم به خاطر کاهش هزینه ها و بالا بردن سودشون از اونها استفاده می کنن.

حوالي ساعت 2.5 عصر بود كه به هتل خودمون رسيديم و خوشبختانه در فاصله حدود يك كيلومتري هتلمون با ديدن ايستگاه مترو سورپرايز شديم! در اطراف هتلمون كه در منطقه صاحیب آباد بود و تا حدي بافت صنعتي هم داشت مثل بيشتر جاهاي شهر ديدن چادرهاي ژنده و محل زندگي بي خانمان كه در كنار حيواناتی که بي رمق و بي حال بودن حكايت از ورود به اولين بخش از عجايب شهر هند داشت. خوشبختانه بوی سوزوندن زباله ها به هتل ما نمی رسید ولی دودی که ناشی از کارخونه های اطراف بود هوا رو حتی از هوای تهران هم آلوده تر کرده بود. چاره ای نبود باید با این  واقعیت عریان در هند اینطوری مواجه می شدیم!

هتلمون كه اصطلاحاً 4ستاره عنوان شده بود در خیابون اصلی بر چندان بزرگي نداشت اما در طرف مقابل ماشالله هرچقدر كه دلتون بخواد عرض داشت. ظاهرش تميز و پرسنل آنكارد و مرتب بودن و مثل همه هتل هاي هند هنگام ورود بايد از گيت اسلحه يا شايدم بمب ياب عبور مي كردي.

http://s2.picofile.com/file/7821411933/339.jpg

به نظر مي رسيد بخش هايي از هتل در دست تعميرات و بازسازي است و درنتيجه فقط بخش هايي از طبقه پنجم براي پذيرايي از مهمون ها آماده شده بود. اما انصافا داخل اتاق بسيار تميز و امكاناتش قابل قبول بود. روي ميز آب جوش ساز به همراه چاي و نسكافه و از اون مهمتر 2 بطري آب هم گذاشته بودن. اما وقتي پرده رو كنار زديم تا منظره بيرون رو ببينيم با شيشه هايي غير شفاف مواجه شديم كه علي رغم عبور نور تا ارتفاع حدود 2 متر نمي شد بيرون رو ديد. جالب اینکه یه ته صدای همهمه و شلوغی هم از بیرون میومد اين شد كه ما هم كنجكاو شديم تا بيرون رو كشف كنيم و با كلك و استفاده از دوربين كاشف به عمل اومد كه هتل درست جنب یه كارخونه بزرگ قرار دارد.

http://s2.picofile.com/file/7821390642/024.jpg

بعد از ارضاء حس كنجكاوي حالا نوبت شكم رسيده بود اين شد كه سريع نهار آماده اي كه همراه داشتيم خورديم و از اونجا كه نگران تاريكي هوا  و يجورايي ترس روز اول از محيط رو داشتيم سريع قبل از ساعت 4 عصر به مقصد معبد آكشارداهام زديم بيرون.

در طول مسير تا ايستگاه مترو كه ترجيح داديم پياده بريم از همون ابتدا چندين سايكل ريكشا جلومون وايسادن و پيشنهاد كردن تا ما رو به مقصد برسونن اما راستش طول مسير هتل تا ايستگاه مترو اولين تجربه مون از هند با اون همه پيش زمينه نسبتاً منفي از كثيفي هاي هند بود اما خوبيش اين بود كه اينجوري همون اول كار ترسمون مي ريخت. مثل آدماي تازه كار تو شنا كه اول مي برنشون تو 4 متري تا ترسشون بريزه!

در كنار جاده ديدن زاغه نشينان فقيري كه همه خونه زندگيشون تو همون بساط كوچيكشون جمع شده بود و مسالمت آميز در كنار هم و پهلوي ساير حيوانات مثل سگ، ميمون و سنجاب و ... زندگي مي كردن، علي رغم بوي بد، فضا تاثرمونو برانگيخت.

http://s2.picofile.com/file/7821412254/341.jpg

جالب اونكه حيوونها هم بيچاره ها بخاري ندارن و از فرط گرسنگي بيشتر يه گوشه بي حال افتادن! بعدا خیلی جاها دیدیم که سگها توی آفتاب روی زمین از حال رفتن. خب مسلمه جایی که آدمهاش مشکل گرسنگی دارن چی دیگه گیر سگها میاد!

صحنه هاي ادرار در گوشه و كنار ديوار و بوي تعفن ناشي از اون تا حدودي همون اول كار تو ذوقتون مي زنه اما چون قبلا خودمونو براي اين چيزها آماده كرده بوديم خيلي زود همه چيز برامون عادي شد. اما جالب اونكه اصلا تصور نكنيد اين موضوع به قشر فقير و بي خانمونشون اختصاص داره بلكه متاسفانه اين موضوع براشون فرهنگ شده و حتي شاهد بوديم يارو با ماشين فورد كنار جاده زد كنار و پس از انجام كارش دوباره سوار ماشين شد و رفت!!!

هتل كلاركس اين، در نزديكي ايستگاه مترو کوشامبی قرار داره كه باتوجه به اونكه عمده ريل متروشون بجاي زير زمين رو هواست و شبيه مونو ريله. جالب اينكه عمر مترو دهلي خيلي زياد نيست و حدود 10 ساله و از آخر سال 2002 به بهره برداري رسيده اما توسعه شبكه خيلي سريع جلو رفته و الان 6 خط با طول بيش از  190 كيلومتر تقريبا كل شهر رو پوشش داده. بازم مثل اكثر كشورهاي دنيا اين خط ها با رنگ هاي مختلف  مشخص شدن تا كار مسافرها و توريست ها براي پيدا كردن آدرس ساده باشه.

با بالا رفتن از پله ها و پس از ديدن باجه فروش بليط مترو به سمت اونجا رفتيم با اينكه 2 يا 3 نفر بيشتر تو صف نبودن اما انگار براي برخي هندي ها مفهوم صف وايسادن هنوز جا نیفتاده چون يه دختره يكدفعه خودشو چپوند جلوي ما تا زودتر بليط بخره اما بعد وقتي بهش چپ چپ نگاه كرديم از رو رفت و وقتي نوبت رسيد با لبخندی خودش كنار رفت و گفت بفرمائيد!!!

بليط قطار هاي مترو داخل شهر از 8 تا 30 روپيه متغيره و بسته به ايستگاه مقصد فرق داره. پس بهتره نام ايستگاه مقصد رو به خاطر داشته باشيد. بعد كه پول رو داديد يه ژتون پلاستيكي بهتون مي دن كه براي خروج در ايستگاه مقصد بايد ازش استفاده كنيد.

بعد از اون نوبت به عبور از گيت بازرسي و دستگاه بود كه البته همه اين ها خيلي سريع انجام شد و راحت وارد سالن شديم. با كمك علائم راهنما كه به زبون انگليسي بود  خيلي راحت سكو رو پيدا كرديم و جالب اونكه در راهرو هشدار داده بودن كه تف كردن جريمه مالي داره و ... !

http://s2.picofile.com/file/7821391719/775.jpg

خوشبختانه از اونجا كه ايستگاه نزديك هتل ايستگاه دوم خط مترو بود، واگن ها تقريبا خالي بودن و ما به راحتي جاي نشستن پيدا كرديم. اما چند ايستگاه بعد تقريبا كل واگن پر بود. با عوض كردن خط و در حاليكه گوينده به دو زبان هندي و انگليسي نام ايستگاهها رو اعلام مي كرد خيلي راحت به سمت معبد آكشارداهام حركت كرديم. البته اين بار واگن تا حدودي شلوغ بود هرچند هنوز نسبت به تجربه مترو سوار شدن در تهران شرايط تا حدودي بهتر بود. جالب اونكه اونجا هم واگن هاي اول براي خانم ها اختصاص داده شده بود و با اينكه هيچ ميله يا مانع جداكننده اي نداشت، هيچ كس وارد واگن اونا نمي شد.

با خروج از ايستگاه مترو به يكباره بازم راننده هاي سايكل ريكشا هجوم مي يارن و اين بار با فقط 10 روپيه پيشنهاد رسوندن تا ورودي معبد رو مي دادن. ما اولش يكم گيج بوديم كه آيا ورودي معبد دوره يا نه؟ هرچند پیشنهاد 10 روپیه نشون میداد زیاد دور نیست پس دل به دريا زديم و به سمت تابلوهاي راهنما حركت كرديم. خوشبختانه ورودي فاصله چنداني با ايستگاه نداره و 3 يا 4 دقيقه بعد با گذر از دل دست فروش هايي كه عمدتا به عرضه مواد خوراكيه نه چندان استاندارد و بهداشتي اما جالب و وسوسه انگیز مشغول بودن، وارد محوطه معبد شديم.

http://s1.picofile.com/file/7821392147/619.jpg

از اونجا كه مي دونستيم تو معبد اجازه فيلم و عكس نداريم از همون ابتدا چشممون دنبال محل امانت وسايلمون گشت كه خيلي زود هم پيداش كرديم. با ورود به محوطه امانت اولش يه فرم كوچيك مي دن تا محتويات كيفت مثل دوربين و موبايل رو اعلام كني و بعد اسم و آدرست رو مي نويسي و از دريچه مربوطه با چك كردن متصدي به اونا تحويل مي دي. البته مي توني پول و پاسپورت رو همراه ببري.

http://s2.picofile.com/file/7821391177/767.jpg

بعد وارد گيت بازرسي مي شيد و با يك بازرسي نسبتا كامل شبيه فرودگاهها به محوطه اصلي معبد پا مي ذارين.

اين داستان معبد آكشارداهام (به معنیه سرزمین الهی همون بهشت موعود) هم در نوع خودش جالبه پسر كوچك 7 ساله اي كه يكدفعه متحول ميشه و خانوادش رو بی خبر ترک می کنه و تنها با یک عصا و یک ظرف آب به دل طبيعت پناه ميبره و با مراقبه و رياضت به قدرت هاي خارق العاده اي دست پيدا مي كنه و... (بعدا در مورد این معبد و خالقش یه پست جداگانه میذاریم چون خیلی مفصله!)

اين بناي زيبا به طور رسمي از سال 2005 براي بازديد آماده شده و 43 متر ارتفاع و 96 متر عرض داره كه كنار رود مقدس يامونا ساخته شده است و بر اساس آمار حداقل 70 درصد از توريستهايي كه به دهلي مي يان از اين معبد بازديد مي كنن. جالب اونكه در داخل معبد پسر نوجووني با يك ليست مراجعه مي كنه و ازتون مليتتونو مي پرسه و تو فرمش ياداشت مي كنه.

پس از ورود به محوطه اصلي آدم با ديدن مجسمه هاي پر نقش و نگار سفالي رنگ سورپرايز ميشه. اولش تصور مي كرديم كه شايد از جنس گل باشن اما بعد ديديم نه اين همه تصاوير و مجسمه هاي زيبا از جنس سنگ تراش خورده است. با ورود به حياط اصلي به يكبار عظمت معبد بيشتر خودشو نشون مي ده و در نهايت معبد اصلي كه يجورايي روي دوش فيل ها ساخته شده كه براي ورودش بايد كفشتونو دربيارين جلوه گر ميشه. با سپردن كفش به كفشداري پاي برهنه از پله ها بالا مي ريد و با ديدن ريزه كاري هاي اين بناي عظيم كه ساختنش تنها در 5 سال انجام شده آدمو مبهوت مي كنه.

محوطه  حياط هم با آب نماها و حوض هاي زيباش طراحي جالبي رو داره و درگوشه هايي از اون كار ساخت مجسمه ها و نقاشيشون بي وقفه ادامه داره.

از اونجا كه سر ساعت 6 برنامه شو آبنماي رنگي آغاز مي شد با پرداخت 30 روپيه براي هرنفر بليط اونجا رو خريديم و وارد محوطه حياطي شديم كه مجسمه بزرگي از  سوامینارایان رو داره. مردم گوش تا گوش روي سكوها نشسته بودن و البته پايين و دور حوض جو امنيتي با وجود پليس هاي ويژه كه سگ هاي تربيت شده بزرگي هم همراه داشتن اداره مي شد. تو اين حين توجهمون به چندخانوم فارسي زبان جلب شد كه از قرار يكيشون كه فارسي رو با لهجه صحبت مي كرد احتمالا از پارسي هاي هند به شمار مي اومد. دقايقي صرف احوال پرسي با اونا شد و اونا از اينكه شجاعت داشتيم و تو همون ساعات اوليه رسيدن به هند به تنهايي رهسپار ديدن معبد شديم سورپرايز شده بودن!

برخلاف انتظار شو آبنماي رنگي چيز چندان خاصي نبود. حداقل ما چندين بار مشابه اونرو تو جاهاي ديگه دنيا مثل گرجستان، ارمنستان و حتی پارک ملت تهران ديده بوديم. شايد ما يكم خسته بوديم كه ديگه داشت خوابمون مي گرفت!

تو معبد 3 تا برنامه ديگه و از جمله موزه بود كه جمعا بايد 170 روپيه براش پرداخت مي كردي. اما چون براي بازديدش حداقل 2 ساعت وقت لازم بود ما فعلا قيد ديدن اونو زديم و اون رو به آخرين روز اقامتمون موكول كرديم.

حوالي 7 بود كه ديگه شو تموم شد و ما با گرفتن وسايلمون به سرعت به سمت ايستگاه مترو حركت كرديم. در مسير برگشت برخلاف رفت تاحدودي مترو شلوغ بود اما مردمش اون قدر معرفت داشتن كه برخلاف ايران خودشونو يكم جمع كنن تا حداقل خانومها تو مترو احساس راحتي بيشتري داشته باشن. تو اين حين يكي از مترو ها چون شلوغ بود رو سوار نشديم و خواستيم منتظر بمونيم تا قطار بعدي بياد اما متصدي مترو با لهجه اي جالب از واژه فارسي خاليه(!) استفاده كرد و واگن هاي جلوتر رو نشون داد كه معطل نشيم!

با ورود به خيابون اصلي نزديك هتل و با توجه به تاريكي هوا كه ساعت حدود 8 شب بود  يجورايي حس بيشتر بيرون موندن رو نداشتيم و از اون مهمتر كلا خسته تر از اون بوديم كه بخوايم مسافت حدود يك كيلومتري تا هتل رو پياده بريم اين شد كه به سراغ سايكل ريكشا ها رفتيم. فضاي گرفتن ريكشا خيلي رقابتي هست و تقريبا با هرقيمتي كه پيشنهاد كنيد بالاخره يكي پيدا ميشه كه موافقت كنه. اول همشون 30 روپيه رو پيشنهاد مي كردن و بعد 20 روپيه اما حتي وقتي ما 10 روپيه رو براي چندبار تكرار كرديم يكيشون قبول كرد و سوار شديم. اما راستش از بس اينا بد رانندگي مي كنن و ماشين ها با بوق هاي بلند نزديكتون مي شن آدم يجورايي مي ترسه. اما به هر حال تو اون وقت شب بهتر از پياده رفتن بود. بيچاره از بس پا زد دلمون براش كباب شد و هنگام پياده شدن بجاي 10 روپيه 20 روپيه داديم!

http://s1.picofile.com/file/7822274080/070.jpg

در هتل ديگه اونقدر خسته بوديم كه تقريبا بعد از خوردن شامي مختصر بيهوش شديم.


ادامه دارد ...