خاطرات سفر به چین(2013)- پکن- روز هفتم- معبد آسمانی(بهشت)، نمایش گلدن ماسک
يه خواهرزده 6-7 ساله داريم كه اسمش محمده! اون برخلاف خيلي از بچه هاي همسن و سالش عاشق صبحونه است و يه جمله معروفي داره كه مي گه من اصلا به اين اميد شب به رختخواب مي رم تا فردا صبح بشه و يه صبحونه حسابي بخورم! راستش مایه خجالته اگه بگیم كه ما هم از شب قبلش هميشه به هواي صبحونه پر و پيمون و متنوع هتل خوابمون مي برد!
از اینا که بگذریم چون شب قبل بلیط تخفیف دار برنامه نمايش سنتي گلدن ماسك رو با کمتر از نصف قیمت تورها از طريق اينترنت فيكس كرده بوديم عملاً فقط تا عصر زمان آزاد براي گشت شهري فراهم بود و این شد که مقصد اين بارمون معبد آسماني يا همون معبد بهشت انتخاب شد.

قبلا ديوارهاي اين معبد رو در نزديكي بازار خوانچيو ديده بوديم، پس عملا كار سختي براي مسيريابي نداشتيم و با ایستگاه Tiantandongmen به راحتي به مقصد رسيديم.
در جلوي محوطه در اصلي با ديدن خيل عظيم توريست هاي خارجي و چيني كه اكثرشون گروهي بودن یجورایی سورپرايز شديم! مگه اينجا چه خبره! در باجه بليط فروشي متصدي مربوطه به زحمت حاليمون كرد كه دو نوع بليط دارن كه يكيش فقط شامل محوطه باغ است و ديگري علاوه بر محوطه باغ امكان بازديد از 3 تا بناي توريستي رو فراهم مي كنه! كه اين دومي كه مورد نظر ما بود برامون 35 يوان تموم شد.
از اینا که بگدریم عظمت و وسعت 273 هكتاري پارك محوطه اين معبد تاريخي آدم رو به حيرت مي اندازه چراكه مردم اين شهر با اينكه سالهاست از نگاه كمبود فضا در شهر پكن داراي مشكل هستن اما در طی نزديك به 600 سال طول عمر اين مجموعه و حتي در دوران كمونيستي با اون فرهنگ خاص خودش، به خودشون اجازه ندادن تا حتی بخشي از اين پارك رو كه يجورايي در بخش مركزي و گرون قيمت شهر قرارداره به فضاي مسكوني يا تجاري تبديل كنن!(دقیقا مثل همشهری های ما تو تهرون!!!)
با ورود به محوطه باغ همون اول کار بازم از دور صداهاي موسيقي به گوش مي رسيد و لحظاتي بعد جمعيتی سر زنده و پر انرژي از چيني ها رو دیدیم كه با نواختن موسيقي و حركات موزن و ورزش تای چی و البته آوازهاي دسته جمعي و ...، از همديگه و البته از موسيقي شادش انرژي مي گرفتن.


ا ادامه دادن مسير بازهم به سبك كاخ تابستاني يك كوريدور بزرگ از جنس چوب مزين به نقاشي هاي خوش و آب رنگ چيني رو پيش رو داشتيم.

در دو طرف دالان زنان و مردان مسن خودشونو با بافتني بافتن و ساخت صنايع دستي سرگرم مي كردن و تو اين بين شايد كمك خرجي هم براي زندگي فراهم مي شد.نگاههاي كنجكاو و لبخندهاي محبت آميزشون حس قشنگي رو به آدم القا مي كرد. جالب بود که این همه پیرمرد و پیرزن کاملا با هم سرگرم شده بودند و شور و شوق زیادی درشون موج میزد. زنها در مورد مدلهای مختلف بافتنی با هم همفکری می کردند و مردها کاردستی درست می کردند! یعنی کاملا یه کلاس روان درمانی و افزایش انگیزه برای آدمهای مسن بود!

در انتهاي كريدور بناي اصلي آبی رنگ معبد ظاهر ميشه كه ساختمانی مدور و زیباست که بر روی یک بلندی قرار گرفته و با پله هایی که اطراف آن قراردارد امکان دسترسی به بالای معبد میسر میشود. از همينجاست كه متصدي مربوطه با كندن بخشي از بليط اجازه ورود به داخل رو فراهم مي كنه.

دوست خوبمون سميرا منفرد تصوير قشنگي از اين معبد ارائه داده كه بدون كم و كاست توصيف ايشون رو به اشتراك مي ذاريم:
"معبد به نیت ابدیت دایره ای ساخته شده و در زمین مربعی شکل به نیت 4 عنصر طبیعت یعنی آب باد خاک و آتش قرار دارد. در این معبد مردم آمده و ابتدا خدای آسمان (همان خدای واحد نیست) را صدا میکنند. سپس غذا و نذری برای خدایشان قرار میدهند و در آخر همه آن غذاها را میسوزانند!!! (ما که نفهمیدیم چرا) سقف معبد به دلیل تداعی آسمانی بودن خدایشان سرمه ای ساخته شده. زرد وسط به نشانه امپراطور و سبز به نشانه عام مردم است. قپه بالای در از طلای خالص است."
تلولو نور خورشيد با تركيب رنگ آبی معبد جلوه اي ويژه به اون داده بود. هر چند آفتاب گرمش در خلاء عدم وجود درخت در نزديك بناي معبد يجورايي آدمو آزار مي ده. البته نبايد از گلكاري زيباي اطراف اون غافل بشيم.
در جايي شنيديم دیوار جنوبی معبد چهار گوش و نشانه زمینه و دیوار شمالی آن نیم دایره و نشانه آسمان که بيانگر ایده باستانی چینه و ساختمانهای اصلی آن در یک خط از جنوب به شمال كشيده شده.

با بالارفتن از پله ها ۲۸ ستون چوبی اون كه به تعداد روزهای ماه قمري طراحي شده بيشتر از همه خودنمايي مي كنه. اين معبد از نگاه معنوي و سياسي هم هنوز جايگاه بسيار مهمي در كشور چين داره بطوريكه بسیاری از رویدادهای مهم مثل حمل رسمی مشعل المپیک پکن از همین جا آغاز شده!

با ادامه مسير در امتداد شمال بناهاي
زيباي محوطه پارك يك به يك قرار گرفتن. در هركدوم از اين بناها هم مي بايست تكه اي
از بليط رو تحويل داد.



از جمله اين بناها بناي مربوط به ديوار انعكاس قرار داره. در محوطه اين ديوار با محيط 193 متريش گفته ميشه كه انعكاس صدا به شيوه اي وجود داره كه اگه دو نفر در دو طرف ديوار بايستيد و حرف بزنند به وضوح مي تونن صداي همديگه رو بشنونن. تو اين بين چندتا توريست كنجكاو مشغول امتحان كردن بودن هرچند وقتي ما كنجكاوانه نزديكشون شديم چيزي زيادي به گوشمون نخورد!

در همون نزديكي در بيرون يكي از دروازه ها با نام IMPERIAL VAULT بناي مربوط به سه سنگ انعكاس قرار داره و گفته ميشه اگر رو به دروازه و روي سنگ اول بايستيد و صحبت كنيد يك انعكاس از صداي خودتون رو خواهيد شنيد كه اين موضوع باز هم به شدت مورد توجه توريست ها قرار گرفته بود. به همين ترتيب اگر بر روي سنگ دوم و سوم بايستيد به ترتيب دو و سه انعكاس خواهيد شنيد!



ظهر ديگه كارمون تو معبد تموم شده بود و حالا مي بايست به هتل برگرديم تا براي برنامه عصر نمايش گلدن ماسك آماده مي شديم. اما قبل از اون نمي شد از مزيت دسترسي به بازار خوانچيو كه جلوي پارك بود چشم پوشيد. به خصوص اونكه يوان هاي باقيمونده تو جيبمون سنگيني مي كرد و از طرفي ديگه تنها يكي دو روز فرصت داشتيم تا سوغاتي هاي مورد نظر رو خريداري كنيم.
در داخل فروشگاه بازم بايد كلي مهارت در فك زني به خرج میدادي تا حداقل مطمئن بشي كه كلاه سرت نرفته! تو اين حين تلاش بي وقفه فروشنده ها براي جذب مشتري هم ادامه داشت. اما به هر حال وقتمون محدود بود فقط تونستيم با بهره گیری از روش پیشنهاد یک دهم قیمتی، چند تكه از اجناس مورد نظر رو خريداري كنيم. هرچند آخرشم نفهمیديم كه كلاه سرمون رفته يا نه؟
با بازگشت به هتل آخرين ايميل سايتي كه ادعا كرده بود بليط تخفيف دار نمايش گلدن ماسك رو برامون مي گيره رو چك كرديم. قرار نهايي نيم ساعت قبل از شروع برنامه جلوي در اصلي سالن بود و قرار بود تا يه دختر جوون با تابلو حاوي اسممون اونجا وايسه تا ما بشناسيمش! با اينكه همه چيز نامطمئن بود اما بازم به ريسكش مي ارزيد چون ما چيز زيادي از دست نمي داديم اما در عوض بجاي 250 يوان (هر یوان در حدود 600 تومان) كه تور طلب مي كرد فقط با پرداخت 120 يوان فرصت تماشاي اين نمايش زيبا فراهم مي شد!
بازم مثل هميشه مسير پيشنهادي گوگل دايركشن و Gps موبايلمون نحوه رسيدن به محل نمايش كه درست چسبيده به پارك بازي Happy Vally رو نشون مي داد. اما متاسفانه ايستگاه نزديك مترو اون حوالي وجود نداشت و بايد يه بخش از مسير رو با اتوبوس مي رفتيم. با اين حال با ترك مترو خيلي راحت اتوبوس شماره 439 رو كه بر اساس نقشه GPS درست از كنار پارك مي گذشت رو پيدا كرديم.
اين اتوبوس هاي چين اگه مشكل زبون انگليسي رو حل كنن واقعا یه وسيله عالي براي سفرهاي داخل شهري به حساب مي ياد. ما هم با پرداخت نفري يك يوان پريديم بالا و پس از حركت اتوبوس از درستي جهت با كمك GPS مطمئن شديم اما با اين حال از راننده هم موضوع رو پرسيديم و اون بيچاره با اين كه حتي يك كلمه انگليسي نمي دونست با كلي تلاش حاليمون كرد كه بايد چند تا ايستگاه ديگه پياده بشيد و اين بار با اتوبوس شماره 31 اونجا بريد.
دقايقي بعد ما كه داشتيم با Gps مسير رو دنبال مي كرديم خودمون درست كنار پاركHappy Vally يافتيم و با اعتماد به نفس اتوبوس رو ترك كرده و گفتيم ای بابا اينا ما رو نازك نارنجي حساب كردن وگرنه چند قدم پياده كه آدمو نمي كشه!
اما راستش اين خطاي GPS حسابي گمراهمون كرد چون درسته كه رو نقشه و از نظر GPS ما كنار پارك بوديم اما در اصلي مجموعه كه كنار سالن نمايش بود كلي فاصله با اونجا داشت و ما تو اون گرماي هوا 25 دقيقه اي طول كشيد تا به مقصد برسيم و تو اين حين چون سايت بليط فروش تاكيد كرده بود كه از ساعت 4.5 تا 5 منتظر ما مي مونه، ما مي بايست سر ساعت 5 اونجا مي بوديم و اين شد كه 5 دقيقه آخر رو با قدم هايي شبيه به دويدن طي كرديم!

در جلوي در اصلي با ديدن تابلويي كه اسممونو نوشته بود خيالمون راحت شد و دختر جووني كه تابلو رو داشت گفت وايسيد تا برم براتون بليط رو بيارم و دقايقي بعد بليط رو تحويل داد و نفري 120 يوان ازمون گرفت. بنده خدا حتي براي اينكه خيالمون راحت بشه ما رو تا داخل هم هدايت كرد و از اينجا به بعد مطمئن شديم كه نه بابا كلكي در كار نيست!

دقايقي بعد در سالن باز شد و ما هم از روي شماره صندلي ها مسير ورود رو دنبال كرديم اما راستش وقتي شماره ها رو چك كرديم يك آن بهتمون زد! مگه ميشه!
مسئول مربوطه رو صدا كرديم و شماره صندلي ها رو باهاش چك كرديم و اونم گفت همين جاست! باورمون نمي شد درست رديف اول اونم تقريبا وسط سالن برامون جا گرفته بود! يعني يجورايي جامون VIP بود! اونم وقتي يادمون اومد همسفرامون كه با تور اومده بودن از اينكه جاشون كه ته سالن بود و از صحنه فاصله داشتن يكم شاكي بودن. مام از اينكه نصف اونا پول داديم و همچي جايي نصيبمون شده بود واقعا راضي بوديم!
دقاقيقي بعد نمايش اصلي شروع شد. نمايشي با استانداردهاي خاص چيني كه يجورايي از همه نمايش هاي مشابهش تو دنيا متمايزه. از قرار كارگردان اين نمايش هم همون كارگردان برنامه حيرت انگيز افتتاحيه و اختتاميه المپيك پكن هست. اونم با كلي دكورهاي گرون قيمت و افكت هاي فوق العاده!

داستان بازم تم افسانه هاي قديمي چيني رو به نمايش مي ذاره و با توجه به اينكه صامته فهمش چندان ساده نيست! اما جذابيت هاي صحنه و افكت هاش به قدري زيباست كه در بخشهايي از اون آدم از هيجان ميخكوب ميشه!

در وسطاي نمايش به يكباره در صحنه اي سيل جاري ميشه و حجم آب اونقدر زياده كه آدم واقعا مبهوت ميشه و خودش رو وسط اون سيل حس مي كنه. جاي فوق العاده ما به نحوي طراحي شده بود كه آب درست از دريچه هاي نزديك صندليمون تخليه مي شد بدون اينكه اصلا خيس بشيم و جالبتر اونكه خنكي اين حجم از آب كمك مي كرد تا حس واقعي تري از اين نمايش خارق العاده داشته باشيم!

در زمان نمايش همه جا تاكيد كرده بودن كه عكس گرفتن مجاز نيست با اين حال از گوشه و كنار شاهد بوديم تا تماشاگران گاهی اين موضوع رو رعايت نمي كردن. هرچند به سرعت با نور ليزري هشدار لازم به فرد خاطي داده مي شد تا اين كار رو تكرار نكنه!


با اتمام نمايش هنرمندها هم به سالن اومدن تا امكان گرفتن عكس هاي يادگاري براي تماشاگران فراهم بشه.

بیرون سالن هم آموزش اسکیت برای بچه های کوچیک راه انداخته بودن که حسابی تماشایی بود!

عصر با ترك سالن حالا بايد خودمونو به ايستگاه مترو مي رسونديم. اولش گفتيم كي حالش رو داره تا ايستگاه قبلي اتوبوس برگرده و بهتره بريم جلو تا ايستگاه جلوتر رو سوارشيم اما بازم اين شجاعت بي موقع كار دستمون داد وقتي به تقاطع بزرگراه رسيديم يجورايي حيرون مونديم كه از كجاش اتوبوس رد ميشه!
همينطوري مسير رو ادامه داديم تا يه ايستگاه اتوبوس پيدا كرديم و با ديدن خط 31 يجورايي خيالمون راحت شد كه مسير رو درست مي ريم. از بدشانسي نمي دونيم چي شد اين GPS مونم از كار افتاد و حالا ما مونديم و پيدا كردن جهت نامعلوم!
تو اتوبوس خلوت نشسته بوديم كه ديديم بعد از چند ايستگاه خبري از مسير مورد نظرمون نيست و به همين خاطر رفتيم از راننده پرسيديم پس اين مسير مترو كجاست؟!

اون بابا هم كه كلا انگليسيش تعطيل بود هي يچيزايي بلغور مي كرد ما هم هاج و واج تماشاش مي كرديم تا اينكه بيچاره دلش سوخت و وسط یه خيابون كم عرض ییهو زد رو ترمز و درحاليكه ماشين هاي عقب بوق مي زدن از جاش پاشود و اومد عقب از رو نقشه پشتش با کلی ادا و اصول نشون داد كه بايد با يه اتوبوس ديگه خودمونو به مترو برسونيم و به همین دلیل ايستگاه بعد ما رو پياده كرد.
ما كه ديگه مارگزيده شده بوديم تو ايستگاه از چند نفري جويا شديم كه بابا اين مترو لامذهبتون كجاست؟ هوا هم داشت تاريك مي شد و يجورايي مي بايست زودتر خودمونو به مركز شهر مي رسونديم. تو اين حين يه دختر شير پاك خورده چيني پيدا شد كه خدا رو شكر يكم انگليسي بلد بود و بما گفت با اين اتوبوس مي تونيد خودتونو به اول خط يك مترو برسونيد و خدا رو شكر دقايقي بعد با رسيدن به ايستگاه مترو (البته نه اون ايستگاهي كه موقع رفت اومده بوديم) خيالمون راحت شد که پیدا شدیم و بعد هم كه ديگه پیدا کردن مسیر خونه برامون مثل آب خوردن بود. باز هم همون ايستگاه مترو نزديك هتلمون پياده شدیم. البته بازم براي ساعتي به گشت و گذار در اطراف پرداختيم تا در اين آخرين شب اقامتمون در پكن از ساعت هاي واپسين هم بهره برده باشيم.

تو این حین بند و بساط کیوسک های اغذیه فروش محله هم حسابی بازار گرمی می کردن.

باور قلبی ما اینه که سفر نه تنها هزینه نیست، بلکه یجورایی سرمایه گذاریه. چرا که خاطرات ارزشمندش تا پایان عمر همراهمونه و یادآوری اونا در طول زمان احساس لذت بخشش رو بارها و بارها در خاطرمون زنده می کنه.