صبح پنجشنبه سعي كرديم خوش قول باشيم و همون اول صبح با چسبوندن برچسب لاگژري تور رو لباسمون در لابي هتل منتظر مونديم تا بالاخره راننده شركت به همراه امير و خانومش اومد و در حاليكه مثل مسافركش هاي تهران تند مي روند مارو به سمت بندرگاه برد و جالب اونكه بازم خودمونو تو ويوسيتي يافتيم. اونجا محل سواركردنمون براي برگشت تو شب رو نشون داد و بعدشم مارو تو راه پله هاي برقي تا تحويل كارت سوار شدن به كشتي رسوند. چون خيلي خوش اخلاق به نظر نمي اومد ماهم باهاش خيلي قاطي نشديم و در نتيجه اونم زود اونجارو ترك كرد.

يكم تشويش داشتيم كه نكنه مارو  موقع برگشت به سنگاپور راه ندند و اونوقت بايد وسايلمون تو هتل و چه كنيم و ...، به اين خاطر از چند نفر از افسر هاي خروج بازم پرسيديم كه خيالمون راحت شه. بعدشم خيلي راحت از كنترل گذرنامه گذشتيم و وارد سالن ترانزيت شديم. جالب اونكه خود سنگاپوري ها براي خروج خيلي راحت بودند و فقط دستگاههایي شبيه بليط خون هاي متروي تهران بوده كه گذرنامشونو به اون مي چسبوندن و بعد به سرعت عبور مي كردند.

تو سالن انتظار كه به مقصد مالزي و اندونزي كشتي مجزا داشت، چند دقيقه اي منتظر بوديم . تو اين فاصله با موبايلمون به سراغ اينترنت رفتيم تا در مورد باتام يكم تحقيق كنيم. اولين چيزي كه پيداكرديم خبر غرق شدن كروز  در سواحل اونجا بود كه دلمونو لرزوند. بابا ما هنوز جوونيم و خيلي آرزو داریم! بعدشم متوجه شديم كه تو اندونزي براي هرچيزي بايد خيلي چونه زد و مثل ايران حتي ممكنه به نصف قيمت هم كالايي رو بخريم.

بالاخره نوبت به سوار شدن به كشتي رسيد. 2طبقه پايين نسبتا شيكتر بودند اما همگي ترجيح داديم كه بريم روي عرشه! عرشه يكم كهنه تر بود و برخي از افراد هم سيگار مي كشيدند اما هوا آزاد بود. كم كم كشتي راه افتاد و ما آروم آروم از سواحل مالزي دور مي شديم. مناظر اطراف خيلي جالب بود و البته جزيره هايي هم سر راه بودند كه ويلا ها و هتل هاي قشنگي توش ساخته شده بود و برخي از اونا كشتي تفريحي هم كنارش پارك بود.

حدود 45 دقيقه طول كشيد تا به مرز اندونزي رسيدیم. زود پياده شديم و تو صف گرفتن ويزا وايساديم. خوشبختانه تو سنگاپور فرم هاي ورود رو براي هركدوممون بطور كامپيوتري پركرده بودند و خيلي وقت صرف اين كار نشد. اون بالا تابلوي بزرگي هم زده بودند كه حدود 60 كشور مي تونستند با پرداخت 10 دلار آمريكا ويزاي اندونزي رو بگيرند. خوشبختونه ايران هم تو ليست اسمش بود و در نتيجه خيالمون راحت شد.

حدود 20 دقيقه بعد از مرز گذشته بوديم و تو سالن انتظار مردي كه يكم شبيه چینیا بود و يانتو نام داشت خودشو به ما معرفي كرد و گفت ليدر تور ما در اندونزي است و تا غروب همه جاي جزيره رو به ما نشون مي ده. راستش خيلي بچه با حالي بود چون اول همه بروشور تور رو از مون گرفت تا چيزي از تعهدات تور رو از قلم نندازه!

اولين چيزي كه تو اندونزي نسبت به سنگاپور و مالزي خيلي جلب توجه مي كرد، هواي نسبتا گرم اونجا بود، چراكه با توجه به آفتاب شديد، گرماي هوارو حتي تو ماشين استيشني كه سوارش بوديم  هم  علي رغم روشن بودن كولر حس مي كرديم. نكته ديگه اينكه به هيچ وجه از زرق و برق هاي سنگاپور و حتي مالزي خبري نبود و جاده هاي اطراف پر از خونه هاي درب و داغون همتراز با روستاهاي درجه 4 ايران و مردمي بود كه عمدتا با پوششون معلوم بود كه مسلمونند. البته چون روز غير تعطيل بود تا دلت مي خواست، بچه محصل تو خيابون ول بود.

http://s1.picofile.com/file/7494088488/P1061118.jpg

يانتو گفت كه اندونزي بزرگترين كشور مسلمون جهانه، چراكه از ۲۴۰ ميليون جمعيتش بيش از 85 درصد مسلمونند. البته خود يانتو بودايي بود. و مثل اكثر بودايي ها آدم فوق العاده بي آزار و مثبتي بود كه خیلی هم وجدان كاري داشت.

ادامه دارد ... .