خاطرات سفر به دور اروپا(2013)– روز هجدهم(بخش اول)- پراگ1(چک)- گشت شهری با لیدر محلی
حتی پیش از اونکه سفرمون به اروپا شروع بشه نگرانی امروز و پرواز زودهنگامش رو داشتیم! آدم حتی اگه تو شهر خودشم باشه برای پروازای صبح زود نگرانه! چه برسه به شهر غریب اونم وسط یه مزرعه!!! اما چاره ای نبود و جز این پرواز هیچ پروازی با قیمت مناسب برای پراگ پیدا نکرده بودیم! واسه همینم کله سحر تو یه حالت خواب و بیداری که کل شب رو با نگرانی جاموندن از پرواز سپری کرده بودیم با صداي زنگ ساعت موبایلمون از جا پریدیم! ديگه ساعت 4.30 زماني براي معطل كردن نبود! و به سرعت ساک و برداشتیم و پله ها رو دوتا یکی پايين رفتيم.
تو اون گرگ و میش هوا با ديدن نور چراغ ماشين نفسي به راحتي كشيديم! آره خوشبختانه خانوم الساندرا به قولش عمل کرده بود و با تاکسی با خيالي راحت مسير 10 دقيقه اي تا فرودگاه رو طي كرديم. خوشبختانه طبق وعده الساندرا قیمت هم همون 15 یورو بود و از این بابت داستان رایج و قدیمی سرکیسه کردن توریست های خارجی حداقل این بار اتفاق نیافتاد!
فرودگاه ترويزو هم مثل شهرش خیلی كوچيك و جمع و جوره! با اين حال دو سه تا پرواز ويز اير و رايان اير حسابي به اين فرودگاه رونق داده بود. جالب اونکه با اينكه نزديك 2 ساعت قبل پرواز پراگ رسيده بوديم اما صف نسبتا بلندي از مسافرای خواب آلود که اکثرا شکل و شمایلشون به اروپای شرقی ها می خورد شكل گرفته بود و به همین خاطر یه 10 دقيقه اي طول كشيد كه نوبت ما شد.
از اونجا كه اولين تجربه سفرمون با ويز اير بود چندين بار وزن و ابعاد ساكامونو چك كرده بوديم كه خداي نكرده مشكلي پيش نياد كه خوشبختانه از اين بابت مشكلي هم پيش نيومد! اما خانوم متصدي با ديدن رنگ پاسمون چندين بار سر و ته پاس و ويزامونو چك كرد و حتي به اينم اكتفا نكرده و ويزامونو به همكارشم نشون داد كه مطمئن بشه یه وقت عناصر خطرناکی رو پیش رو نداشته باشه! (راستش بعدا که از یکی از دوستان شنیدیم تو استونی متصدی ایرلاینه با وجود داشتن ویزای شینگن فقط به دلیل سلیقه شخصیش نذاشته اونا سوار هواپیمای فنلاند بشن حسابی خدا رو شکر کردیم که حداقل این موضوع تو این همه سفرمون واسه ما اتفاق نیافتاد!)
بعد از اون حالا نوبت ورود به سالن ترانزيت بود كه اونم ماشالله يه صف داشت نگو و نپرس! از قضا خانوم متصدی به ابعاد ساكهاي مسافراي جلويي که خانواده عیالواری هم بودن گير داد و نهايتا دقايقي بي خود معطل شديم تا یارو کولی بازیش تموم بشه و برگه جريمه رو دستش بدن! تو این حین ماهم حسابی کرک و پرمون ریخته بود و نگران بودیم نکنه الکی به ساک یا پاسپورت ما هم گیر بدن!!!
كلا در مقايسه با رقباي قوي ويز اير مثل رايان اير و ايزي جت و ... ، سختگيري ويزايري ها بيشتر مشهود بود و راستش از اين بابت خيلي باهاشون حال نکردیم!
دقايقي بعد در داخل سالن ترانزیت صف مسافرا براي سوار شدن به هواپيما تشكيل شد و ما هم وسطاي صف يجايي واسه خودمون دست و پا كرديم. تو اين حين توجه و گير دادن متصدي مربوط حتي تو همون مرحله هم ادامه داشت. هرچند اين ايتاليايي هاي زرنگ مثل مردم خودمون خيلي زود روش هاي پاتك رو ياد مي گيرن. فرضا دختره تو صف براي كاهش بار 3 تا كلاه رو تو هم کرده و يكجا سرش كرده بود و با شمايلي مسخره وایساده بود و يا يه پسره ديگه، بنداي يه جفت كتوني رو به هم بسته بود و از كوله اش آويزون كرده بود!
دقايقي بعد هواپيما به سمت پراگ پرواز كرد و ساعتي بعد با عبور از دل ابرهاي متراكم بالاي سر پراگ كه تكونهاي محسوسي هم به هواپيما داد، وارد آسمون پراگ شدیم و از بالا چهارچشمی تمرکز کردیم تا شاید بشه یه گوشه ای از زیبایی های این شهر افسانه ای رو تماشا کرد اما انگار ابرها هم با ما مسابقه گذاشته بودن که نذارن از مناظر اطراف مستفیذ بشیم!

اگه خاطرتون مونده باشه در انتهای خاطرات سفر قبل به اروپا (2012) یه جا نوشته بودیم اگه یه روزی دوباره قصد سفر اروپا کنیم بی تردید این بار دیدن شهر افسانه ای پراگ یکی از بهونه های قوی این سفره! حالا خیلی هم اغراق نکرده باشیم، هرجوری بود تو این سفر برای رفتن به پراگ برنامه سفرمونو تنظیم کرده بودیم! شهری که دوستان خوبمون مثل آرش نورآقایی، نکیسا نورائی، صنم و ...، با توصیف های قشنگ تو وبلاگشون حسابی مارو هوایی دیدنش کرده بودن!

فرودگاه پراگ نسبتا بزرگ و مجهزه که آدم می تونه یکی دوساعتی خودشو اونجا سرگرم کنه. بازم متاسفانه اين صرافهاي سرگردنه فرودگاه با نرخهای وحشتناکشون چاره ای برامون باقی نذاشتن و بالاجبار حدود 30 يورو با قيمت و كارمزد پايين چنج كرديم تا فعلا اموراتمون بگذره! بعدشم طبق معمول رفتيم سراغ كيوسك راهنماي توريست كه اين بارم برخلاف رسم معمول ساير كشورها از نقشه مجاني خبري نبود! با اين حال متصدي مربوطه كه پسر جووني بود با حوصله مسير اتوبوس و مترو تا هتلمونو برامون مشخص كرد که یکم با مسیر پیشنهادی گوگل دایرکشن متفاوت بود! اما ماهم مثل 2تا بچه خوب با خريد بليط اتوبوس تك سفره به قیمت هرعدد 35 کرون ( هر دلار حدود 20 کرون) كه فقط 90 دقيقه اعتبار داشت از جلوي فرودگاه سوار اتوبوسی شديم كه مقصد آخرش ايستگاه مترو خط سبز بود.

بطورکلی از فرودگاه پراگ ایستگاه مستقیم مترو وجود نداره و بایستی با اتوبوس شماره 119 تا اولین ایستگاه مترو خط سبز با نام Dejvicka بیاین. البته یه اتوبوس اکسپرس هم از فرودگاه تا ایستگاه مرکزی قطار وجود داره که قیمتش برای هر سفر 50 کرون هستش. هرچند این خط از منطقه مرکزی شهر که بیشتر هتل های توریستی اونجا قرار دارن نمی گذره!

با این حال مترو پراگ با 3 خط اصلیش مثل اکثر شهرهای اروپای شرقی وسیله ای حیاتی برای دسترسی سفرهای داخل شهری به حساب می یاد. این 3 خط عبارتند از خط سبز(A)، خط زرد(B) و خط قرمز(C) که البته بیشتر جاهای دیدنی منطقه قدیمی شهر تو نزدیکی ایستگاههای خط سبز ( ایستگاه موشتاک) قرار داره!

از اینا که بگذریم وقتي با اتوبوس شماره 119 و سپس مترو از ايستگاه موشتاك بالا اومديم به يكبار خودمونو تو قلب خيابون قديمي و سنگفرشي شهر يافتيم كه پر بود از توريست های رنگ و وارنگ خارجی! در حالیکه نسیم خنکی می وزید، حتی مختصر آفتابی که از لابه لای ابرا بیرون زده بود هم نمی تونست با پوشش لباسی معتدل ما که بر مبنای آب و هوای ایتالیا تناسب داشت سرما رو به یادمون نیاره!


اولش يكم هاج و واج مناظر اطراف رو تماشا كرديم و ناخودآگاه مات و مبهوت موسیقی زنده نوازندگان محلی شدیم! از شهر زنده ای مثل پراگ با اون هم وصف رویائیش انتظار دیگه ای هم نمی رفت!

بعد از دقایقی با یادآوری زمان کم اعتبار 90 دقیقه ای بلیط تک سفرمون، با پرسش از يه عابر جوون سوار بر ترامواي شماره 9 به هتل مورد نظرمون رسيديم. این تراموای شماره 9 خیلی کاربردیه و یجورایی ماشالله از نصف شهر عبور می کنه!

خدا رو شكر تو پراگ هم آدمهاي داوطلب براي پرسيدن زياد هست و مهمتر اونكه تقريبا همه انگليسي هم بلدن!
هتل محل اقامتمون در نزدیکی منطقه شهر قدیمی و جای نسبتا با کلاسی به شمار می اومد. خوشبختانه در مقایسه با قیمت شبی 28 یوروئیش کیفیتشم بسیار مناسب و تمییز بود. انگاری صاحب هتل هم کره ای بودن چون علاوه بر چهره های تابلوشون یه پرچم کره جنوبی رو هم در لابی هتل آویزون کرده بودن!

خبر خوب اینکه دوست خوبمون مارتين كه همكلاس دوره تورين مون در هفته گذشته بود کلی اصرار کرده بود که روز اول لیدر ما باشه و حداقل برای چندساعتی مارو با شهرشون آشنا کنه! واسه همینم از شب قبل ساعت 11.30 صبح رو قرار گذاشته بودیم بياد دنبالمون! درست چند دقیقه بعد از حضور ما درهتل که خوشبختانه با تحویل زودهنگام اتاق هم همراه شد مارتین هم رسید و به همین خاطر بدون فوت وقت با ديدن مارتين و گرفتن یکی دوتا نقشه مجانی شهر از رسپشن، رسما گردش شهري ما در پراگ آغاز شد!
با پيشنهاد مارتين اول كار با پرداخت نفري 110 كرون 2 تا كارت 24 ساعت حمل و نقل رو از یه سوپرمارکت کوچیک نزدیک هتل خريديم تا در نتيجه ديگه مشكل ترددمون حداقل تا فردا ظهر حل شده باشه!
مقصد همون ايستگاه موشتاك بود جايي كه شور و تحرك توريست هاي خارجي به آدم انرژي مي ده و ما ساعتی پیش این لذت رو کم و بیش چشیده بودیم!
اول كار از مارتين خواستيم كه لطفا يه جاي مناسب براي چنج پولمون پيدا كنه. اما بعد وقتي وارد يه صرافي سر راه شديم با شنيدن نرخ تركمنچايي اش كه براي چنج مبالغ كمتر از 500 دلار پيشنهاد مي دادن كلمون سوت كشيد! خود مارتينم باورش نمی شد و گفت كه اينکه خیلی نامرديه!!! درواقع یجورایی یک نوع کلاهبرداری رایج بود که توریست ها رو سرکیسه می کردن! یعنی اولش یه نرخ خوب رو روی تابلوشون زده بودن که آدم فکر می کرد منصفانه است اما بعدا یه گوشه زیر تابلو نوشته بودن که این نرخ برای مبالغ بالای 500 دلار محاسبه میشه و برای مبالغ کمتر نرخ مبادله متفاوته و یا کمیسیون کم میشه! احتمالا بدون کمک مارتین ما از این موضوع سردرنیاورده بودیم و کلی سرکیسه می شدیم!
با پيشنهاد مارتین این بار وارد يه بانك شديم و يكم پول با نرخي نسبتا منصفانه تر چنج كرديم!
دقايقي بعد از اونجا كه ديگه خيالمون بابت پول راحت شده بود با ليدري مارتين در كوچه پس كوچه هاي شهر قديمي گشت و گذار آغاز شد و از اونجا كه ديگه ظهر شده بود، عطر غذاهای خوش شکل و لعاب پراگی در سراسر خيابون ها مي پيچيد تا توريست هاي گشنه رو براي جذب مشتري ترغيب كنه! حالا بگذریم که بوی خوک درسته کباب همچی چنگی هم به دل نمی زنه!
با همراهی مارتين تا ميدون اصلي و تاريخي مركز شهر قدیمی پيش رفتيم و از شانس ما همون ساعت 13 بود كه صداي زنگ و حركت مجسمه هاي ساعت قديمي و نجومي برج شهرداري ميدون برامون به نمايش دراومد.

قدمت اين ساعت به قرن 14 ميلادي بر مي گرده و از نظر قدمت رتبه سوم رو تو جهان داره. سر ساعت مجسمه كوچك حواریون مسیح بر دریچه کوچیک بالای ساعت نمایان شدند و البته دو يا سه دقيقه بعد كل مراسم تموم شد. همین! این واقعه اینقدر که توریستها منتظرش بودن جذاب نبود برای همین همه در حالی که سرخورده شده بودن متفرق شدن!

تو این حین مارتین تند و تند داستان و ویژگیهای این ساعت تاریخی رو برامون شرح می داد برای مثال گفت در كنار ساعت چهار مجسمه قرار دارند كه نماد چهار ویژگی ناپسندند. به ترتیب از چپ به راست اولی تکبر است، دومی خسیسی، سومی مرگ و چهارمی خوشی است!

بر اساس یاداشت های دوست خوبمون نکیسا نورائی صفحه اصلی ساعت با دو رنگ آبی (به نشانه روز) و قرمز (به نشانه شب) مزین شده.
نکته ناراحت کننده ای که مارتین در مورد این ساعت برشمرد، حق ناسپاسی پادشاه در برابر طراح و سازنده این اثر بود که برای جلوگیری از امکان ساخت این ساعت برای دیگران دستور داد اون بیچاره رو کور کنن! البته مارتین گفت که این افسانه است و واقعاً معلوم نیست چقدر واقعیت داشته باشه!

برای بالا رفتن از برج ساعت و دیدن مناظر اطراف ورودی حدود 100 کرون بود. اما عجالتا ما خسته تر از اون بودیم که بتونیم با حس ناخوشایند بالارفتن از پله ها فعلا کنار بیایم!

درست چسبیده به ساختمون برج ساعت، بنای ورودی شهر زیرزمینی پراگ قرار داره که البته ذیق وقت و همراهی مارتین موجب شد که قید دیدنش رو بزنیم. هرچند دوست خوبمون نکیسا نورائی تصویر قشنگی از این مکان ارائه کرده که کم از دیدار از نزدیک اونجا نیست!


نکیسا می نویسد:



عکس از نکیسا نورایی
دقایقی بعد با ورود به میدون قدیمی شهر (Old Town) مارتين با حرارت تاريخچه و ماجراي تك تك بخش هاي ميدون رو شرح مي داد و از اينكه كليساي روبرو كه سبك باروك بود قدمتي چند صد ساله داره و ساختمون كناريش تو ميدون قديمي ترين بناي منطقه محسوب ميشه برامون تعریف کرد و ما رو با خودش به گذشته پر ماجراي شهر برد!

او شرح داد كه در جنگ جهاني هم پراگ راحت تسليم شد و در نتيجه خرابي زيادي به بار نيومد. البته روایت دیگه ای هست که میگه هیتلر پراگ رو خیلی دوست داشت و نذاشت بمبارونش کنن!
در ادامه مارتین از حكومت كمونيست و تاثيرات اون در اون دوران سخن گفت. اینکه همسایه به همسایه اعتماد نمی کرده و تو یه جمع همه با ترس و وحشت از جاسوسی دیگران جرات ابراز خودشونو نداشتند و همه به هم خیانت می کردن!


بخشي از ميدون رو هم نشون داد كه روی زمین 27 تا صلیب کشیده بودند که گفت در اون نقطه اتریشیها 27 نفر از رهبران پروتستانها رو تو قرن 17 ميلادي اعدام كردن!

وسط ميدون پر شده بود از توريست هاي رنگ و وارنگ خارجي! و طبیعتا براي هنرمندان دوره گرد فرصت ممتازي براي كسب درآمد فراهم شده بود.

ساعتي بعد گشت ميدون اصلي تموم شده بود و اين بار هم با پيشنهاد مارتين به يه رستوران محلي خوشنام وارد شديم كه مارتين كلي از غذاهاشون تعريف مي كرد.

با بازارگرمي مارتين يه پرس گولاش كه غذاي محلي اروپاي شرقي محسوب ميشه با يه پرس شنيتسل رو سفارش داديم و با كلي تعريف و تمجيد مارتين با اشتها و ولع زياد شروع به خوردن كرديم.

اول كار رو ميز يكم نون گذاشتن اما ما هم نجابت كرديم و گفتیم زشته تا قبل از سرو غذاي اصلي بهش دست بزنیم! اما بعد كه غذاي اصلي رو آوردن يارو گارسونه بي تعارف نونو ورداش برد و ما رو خمار اون نون ها گذاشت! هرچند خود مارتین که قبلش سوپ سفارش کرده بود بخشی از نون هارو خرد کرد و ریخت تو سوپ تا با آب تیلیت شده اش پیش غذا رو شروع کرده باشه!
هر دو غذاي اصلي خوشمزه و لذيذ بودن اما راستش مگه بي نون شكم ما ايروني ها سير ميشه! اونم برای اون همه انرژی که ما برای گشت های روزانه احتیاج داشتیم!
کنار گولاش یه چند تیکه از یه غذای سنتی با نام Knedlik که ترکیب سیب زمینی و آرد بود گذاشته بودن که بی شباهت به نون نبود و ماهم خواستیم تا به سبک نون تیکه اش کنیم و با دست بخوریم اما مارتین یکی دوباری تذکر داد که این نون نیست و نباید با دست خوردش!!!
آخر كار با ديدن صورتحساب 490 كروني ( حدود 25 دلار) يكم وا رفتيم اما چاره اي نبود و حداقل به يه بار تجربه اش مي ارزيد!!!
بعد از خروج از رستوران و يكمي قدم زدن از مارتين كه مي خواست بره دانشگاه خداحافظي كرده و براي سفر به ايران دعوتش كرديم. اونم گفت چون فعلا دانشجو هست، درآمد و پس اندازش خيلي محدوده و كمتر امکان سفر رفتن رو داره.

بعد از ترك مارتين ميدون قديمي شهر بازم اونقدر برامون جذابيت داشت كه دقايقي رو به مرور زيبايي هاي متعددش اختصاص بديم. تو اين حين اضافه شدن عروس و دامادي كه مشغول گرفتن عكس هاي يادگاريشون بودن هم داستان رو زيباتر مي كرد.



با ترک مارتین ماهم که امروز از 4 صبح زابراه شده بودیم و سرمون حسابی سنگینی می کرد گفتیم بهتره یه یه ساعتی تو هتل استراحت کنیم و بعد گشت عصرگاهی رو با انرژی مضاعفی آغاز کنیم!
باور قلبی ما اینه که سفر نه تنها هزینه نیست، بلکه یجورایی سرمایه گذاریه. چرا که خاطرات ارزشمندش تا پایان عمر همراهمونه و یادآوری اونا در طول زمان احساس لذت بخشش رو بارها و بارها در خاطرمون زنده می کنه.