خاطرات سفر به دور اروپا(2013)– روز هجدهم(بخش دوم)- پراگ2(چک)- پل چارلز و شب های پراگ
بعد از یه استراحت دلچسب دیگه انرژیمون برگشته بود سرجاش و در حالیکه هوا هم ابراش رو به خاطر ما کنار زده بود تو یک عصر آفتابی با حضوری دوباره در محدوده زیبای شهر قدیمی همه چیز از یک فرصت طلایی برای گشتن تو کوچه پس کوچه های منطقه قدیمی پراگ حکایت داشت.
همین شد که ساعتي بعد با كمك GPS موبايل در دل مناطق تاريخي شهر پراگ به سمت پل چارلز حركت كرديم. در طول مسير ناخودآگاه جذب پويايي و زنده بودن اين منطقه از شهر كه به اشغال توريست هاي مختلف دراومده بود مي شديم و تو اين حين بازار كسبه محل از رستوران و بار گرفته تا فروشگاههاي سوغاتي و ...، حسابي گرم بود.

دقايقي بعد رودخانه ولتاوا و پلهاي متعدد زيباش ظاهر شدن كه البته تشخيص دادن پل زيباي چارلز در ميون اونها با اون همه وصفی که ازش شنیده بودیم كار چندان سختي به شمار نمی رفت!

با عبور از بازارچه كنار رودخونه كه توريست ها رو به خرید يادگاري هاي نه چندان ارزون شهر و به خصوص كريستال ترغيب مي كردن، دقايقي بعد به دروازه ورودي پل چارلز رسيديم. دروازه ای مشابه قلعه های قرون وسطایی اروپا با چندتا مجسمه طلایی جذاب!

بی شک در ميون همه جاذبه هاي شهر زيباي پراگ، این پل سنگي كه محله قديمي شهر رو به منطقه اطراف قلعه پراگ وصل مي كنه حال و هواي ديگه اي داره كه تحرك و حس زندگي رو به آدم القا مي كنه و یجورایی پاتوق توریست های رنگ و وارنگ خارجی محسوب میشه.

تاريخ ساخت اين پل به قرن 14 ميلادي برمي گرده و از اون زمان تاحالا ناظر بر اتفاقات بسياري بوده. از نمايش دادن سرهاي بريده 27 مخالف حکومت كه تو ميدون قديمي صحبتش رو كرديم تا داستان جان پوموکِ كشيش.

این کشیش بنده خدا که اولین شهید رازداری اعترافات هم محسوب شده در قرن 18 ميلادي به قيمت نگه داشتن راز اعتراف ملكه از بالای پل چارلز به پایین پرتاب شد. اكنون مكاني كه اونو از بالاي پل به پايين پرتاب كردن به يه جاي مقدس تبديل شده و يه صليب اونجا گذاشتن كه افسانه اي مي گه اگه دستت روي صليب و انگشتت رو روي يكي از ستاره ها بزاري و آرزو كني آرزوت برآورده ميشه! (البته روايت آرش نورآقايي از داستان يكم متفاوته ايشون نقل كرده كه ظاهرا یک دفعه یکی از قدیسان در کلیسا راز ملکه را در یکی از همین اتاق ها افشا می کند ولی به جای کشیش، خود شاه بوده که این اعتراف را می شنود. شاه برای اینکه مبادا دیگران از این راز باخبر شوند، دستور می دهد قدیس را پرت کنند و او را بکشند!)


علاوه بر چشم انداز زيباي قلعه پراگ از روي پل از ديدني هاي زيباي اين پل ميشه به مجسمههاي زيباي دوطرف پل اشاره كرد كه يجورايي انگار پل رو در ميون گرفته و از اون حفاظت مي كنن.


در اين ميون حضور فعال و پررنگ هنرمنداي خيابوني كه بساطشونو دو طرف پل پهن كردن هم خالي از لطف نيست.

البته بازم بساط فروشنده های سیار و دوره گرد حسابی گرمه!

با عبور از پل چارلز وارد محدوده قلعه پراگ شديم اما راستش خسته تر از اوني بوديم كه امروز برنامه اي براي ديدن قلعه داشته باشيم. براي همين با عبور از دل كوچه هاي سنگفرشي شهر بيشتر تلاش كرديم تا ذهن كنجكاومونو ارضاء كنيم.

در كوچه هاي اطراف پل بازم مثل اكثر شهرهاي اروپايي عشاق جوون جايي رو براي نصب قفل هاي خودشون پيدا كرده بودن.

در همون نزدیکی های اونطرف پل نیز یه دیوار رنگی شلوغ با طرح های مختلف به چشم می خوره که از قرار شروع طرح های رنگارنگ رو دیوار به دوران کمونیست و راهکار جالب یک هنرمند نقاش در ابراز مخالفت مدنی با حاکمان کمونیستش بر روی این دیوار بر می گرده!

بی تعارف کوچه پس کوچه های اطراف پل چارلز با کانال های پر آبش چندان بی شباهت با ونیز نیست!

فقط از اون کاندولاهای سنتی ونیزی دیگه خبری نبود!

تو این میون جاذبه های رستوران هاس سنتی با باغچه های رنگ و وارنگشون هم که حسابی آدمو برای ورود هوایی می کنه خالی از لطف نیست!


ساعتي بعد كه ديگه رمقي برامون باقی نمونده بود تصميم گرفتيم براي تجديد قوا ادامه مسير رو با يكم اتوبوس و تراموا گردي دنبال كنيم. به همین خاطر با كمك نقشه مخصوص شبكه حمل و نقل كه از راهنماي توريستي مركز شهر گرفتيم به راحتي مي شد خط سير اتوبوس ها رو پيدا كرد.
نكته جالب تعدد بازرس هاي كنترل كننده بليط بود كه به طور متوسط روزي 2 يا 3 بار به صورت ناشناس تو تراموا ها به تورمون می خوردن و اعتبار بليط ها رو چك مي كردن. این تفاوت معنادار کشورهای غرب اروپا و کشورهای شرق اروپاست که درجه نا اطمینانی به مردم مثل فرهنگ خودمون کمتره! این موضوع رو قبلا در بوداپست و ورشو هم تجربه کرده بودیم.
با غروب آفتاب حالا نوبت تجربه ديدن شبهاي زيباي پراگ بود. به همین خاطر با ترن شماره 9 بازم خودمونو به محدود شهر قديمي و ایستگاه موشتاک رسونديم.

به طورکلی از ایستگاه که خارج می شوید در دو طرف مقابل انتخاب حرکت دارید. یکی مسیر نسبتا شلوغ و پر طرفداری که به سمت همون میدون قدیمی شهر و برج ساعت می ره و درست در ظرف دیگه چشم انداز زیبایی از کتابخونه ملی که به گفته مارتین در زمان جنگ به دلیل زیبایی و شباهتش به پارلمان بارها مورد حمله قرار گرفته بوده به چشم می خوره.

هرچند به قول مارتین این کتابخونه اکثر مواقع به بهانه تعمیرات تعطیله و طبیعتا ماهم نشد که از نزدیک ببینیمش!


با توجه به هواي مطبوع و نه چندان سرد عصر، حضور توريست ها هم تا حدودي پررنگتر بود و تو اين ميون بساط كسب و كار دكه هاي غذا فروشي هم حسابي رونق داشت.

از جوجه كباب گرفته تا خوك هاي بيچاره اي كه درسته رو سيخ دوار كباب مي شدن!


مارتین گفته بود که به این میدون Horse Market می گن ولی نمی دونست چرا اما الا اسمش Saint Wenceslas square بود. ظاهراً این محل محل برگزاری جشنها، تظاهرات و گردهماییهای مهم بوده و در قرون وسطی گهگاه هم بازار اسب در اونجا برگزار می شده.
هرچی ببیشتر در کوچه پس کوچه های محدوده شهر قدیمی پراگ بگردید، از هر طرف یه چیز جالب جدید جلوه گر میشه!

با ادامه دادن مسير از جهت ديگر كوچه پس كوچه هاي محله قديمي شهر رو مي گشتيم و در اين ميون بازم مجذوب كار هنرمنداي خيابوني كه با هنراشون نظير نواختن موسيقي اونم نه با آلات موسیقی و بلکه با چند گیلاس آب قطعات مشهور رو به زیبایی می نواختن، خودمونو سرگرم كرديم.

فضاي ميدون قديمي شهر هم در شب كاملا متفاوته. بسيار زنده و پويا! تو اين فضا همونطوري كه انتظار مي ره بساط معركه گير ها با حرکات نمایشیشون هم چندان بي رونق نبود!

از سرگرمی با حلقه های آتشین گرفته تا بازی با حباب آب!


برج شهرداری و ساعت زیباش بازهم شب هنگام مورد توجه توریست ها بود و البته شلوغی این مکان همیشه بهترین فرصت رو برای جیب برهای زرنگ فراهم می کنه!



در كنار مجسمه وسط میدون دقايقي براي استراحت نشستيم اما نگو اينجا پاتوق مواد فروش ها و مشترياشون بود. دقايقي بعد يه دختر جوون كه انگار تو يه دنياي ديگه سير مي كرد نزديك شد و يجورايي يكسري پرت و پلا در مورد دوست خياليش مي گفت و اینکه کیفش رو اینجا جا گذاشته و ... ! البته يه مرده هم كه ظاهراً فروشنده بود براش جنس جور كرد و به طرف دیگه هدایتش کرد و ... .

در هر صورت با ديدن اين منظره يكم حس امنيت كم مي شد. هرچند راستش هيچ موردي براي بي امني نديديم اما ديگه ريسك نكرديم و ساعتي بعد در حاليكه ساعت حدود 10 شب بود به هتل برگشتيم.

باور قلبی ما اینه که سفر نه تنها هزینه نیست، بلکه یجورایی سرمایه گذاریه. چرا که خاطرات ارزشمندش تا پایان عمر همراهمونه و یادآوری اونا در طول زمان احساس لذت بخشش رو بارها و بارها در خاطرمون زنده می کنه.