خاطرات سفر به آسیا(2014)–روز هفتم- هیکادوا (سریلانکا6)، گشت سافاری
اول صبح با صدای بارش شدید باران چشم از خواب گشودیم، وای چه منظره ای داشت بیرون!

وقتی پایین رفتیم رو میز نهارخوری آشپزخونه واسمون یه صبحانه مختصر چیده بودن و آقای سرایدار به دور از تجملات و تزئینات ذاتی هتل ها یکم کره و مربا و تخم مرغ واسمون آماده کرد و بعدش با تستر چند تیکه نون داغ تحویل داد و از اینکه به جهت بارون شدید نتونسته بره بیرون آبمیوه بخره عذرخواهی کرد!

با ترک ویلا وقتی سوار ماشین شدیم از پراسانا خواستیم تا مارو ببره هورتن پلین رو ببینیم. هورتون پلین در واقع یه منطقه حفاظت شده برای نگهداری برخی حیوانات است و یه مسیر پیاده روی زیبا داره که می گن پرتگاه آخر دنیا هم اونجا قرار داره! اما پراسانا با شنیدن نام هورتون پلین یکدفعه با تعجب گفت می دونین اون مسیر تو این بارون سیل آسا چقدر خطرناکه! خلاصه با چند جمله تکمیلی که احتمالاً پیاز داغشم یکم زیاد کرده بود رأیمونو زد و نهایتاً با او در مسیر بازگشت به کلمبو و گاله قرار گرفتیم.

در نزدیکی نووارا الیا روستای الا (Ella) و کمی دورتر از اون شهر تسا با پارک ملی یالا (Yala) قرار داره که اگه فقط یک شب بیشتر وقت داشتیم اونجا رو هم به برناممون اضافه می کردیم و اینجوری تقریبا یه دور نیمه کامل تو سریلانکا زده بودیم! اما متاسفانه برناممون فشرده بود و میبایست بخش انتهایی سفر یعنی نوار ساحلی سریلانکا رو از گاله تا نگمبو در می نوردیدیم! واسه همینم پراسانا مسیر رو با بازگشت به کلومبو انتخاب کرد که طبیعتاً نزدیکتر هم بود.


اما در عوض تا دلتون بخواد منظره زیبا و منحصر به فرد دیدیم که هرکدوم می تونست عکاسش رو برنده جایزه انتخاب بهترین منظره سال کنه!


در بین راه پراسانا اصرار زیادی داشت که یه تور رافتینگ در رودخونه خروشان رو تجربه کنیم اما راستش به جز هزینههای گزاف این تور که احتمالا پورسانت پراسانا رو هم شامل می شد به دلیل عدم اعتماد لازم به استانداردهای ایمنی چنین تورهایی عملا عطای اون رو به لقاش بخشیدیم.



طرفهای ظهر در طول مسیر در نزدیکی کلومبو رسیدیم به یه استوپا با گنبدی سفید و بزرگ!

به نقل از دوست خوبمون هانیه از وبلاگ گذرگاه استوپا به جایی گفته میشه که بودا اونجا سخنرانی کرده یا معجزه ای داشته که به خاطرش استوپا رو بنا کردن. بزرگترین آن هم در سرنت نزدیک شهر واراناسی هند هستش، جاییکه بودا دفعه اول پیامبر شد و اولین سخنرانیش رو کرد و البته محل تولد بودا!

راستش از اونجا که برای ورود باید بازم پابرهنه می شدیم اونم تو اون زمینهای بارون زده حسابی کل و کثیف و ...، قید ورود رو زدیم و از همون بیرون به تماشای این بنای زیبا پرداختیم!
ساعت بیولوژیک شکمامون یادمون انداخت که وقت نهاره! واسه همین تو همون حوالی کلومبو تو یه رستوران فست فودی با برند محلی P&S توقف کردیم.

از ظاهر غذاها که عمدتا ساندویچ هایی سمبوسه شکل بر پایه گوشت مرغ و ماهی با کلی ادویه خوش طعم بود، با اعتماد به توضیحات اضافه فروشنده چند تا تیکه رو انتخاب کردیم که خدا رو شکر فوق العاده به مذاقمون سازگار بود و چون قیمتشونم مناسب بود- هر تیکه حدود 50 تا 80 روپیه که بطور متوسط معادل کمتر از نیم دلار آمریکاست- بازم سفارش دادیم!

جالب اونکه خیلی از قوانین مذهبی سریلانکاییهایی که بودایی هستن با بوداییهای هندوستان فرق داره! فرضاً پراسانا رانندمون که بودایی بود مرغ هم می خورد و فقط گوشت قرمز نمی خورد!
بعد از نهار پراسانا نکته ای رو بهمون یادآور شد که اگه می خواین زودتر به مقصدمون در هیکادووا در نزدیکی گاله برسیم شما باید عوارض 300 روپیه ای آزاد راه رو پرداخت کنین و گرنه مجبوریم از وسط شهرها عبور کنیم! ما که عجله ای نداشتیم و از خدامون بود نوار ساحلی رو ببینیم گفتیم نه بهتره همون راه عادی رو بری! ظاهراً یکم ناراحت شد اما چیزی نگفت!
کمی بعد شاهد بازاریابی گرم پراسانای عزیز برای سافاری دریایی بودیم و اینکه حیف از دستش بدینو و ...! با اینکه می دونستیم اون دنبال پورسانتای خودشه و رقم نفری 3000 روپیه منطقی نیست اما اولش با کلیات موضوع موافقت کردیم تا او با انگیزه مضاعف ما رو ببره یکی ازون جاهای نه چندان اسم و رسم داری که از این تورها برگزار می کردن!


ظاهراً باجه بلیط فروشی بسته بود اما یه آقای جوون با چند تا نوچه اومد و با چندتا کاتالوگ و تعریف برنامه مفصل 90 دقیقه ای تور همون 6 هزارتا رو برای تور عنوان کرد اما ما که میدونستیم داستان چیه گفتیم حداکثر 4000 تا بیشتر نمی دیم و یارو بهش و برخورد و معامله داشت بهم می خورد که نهایتاً با وساطت پراسانا و احتمالا چشم پوشی از بخشی از پورسانتش قرار شد با 5000 روپیه واسمون یه تور اختصاصی بزارن!


بعدهم با سلام و صلوات ما رو سوار قایق کردن و با گذر از دل نیزارها و بعدم درختهای حرّای منحصربه فرد و جذاب بین راه بهترین حس ممکن رو تجربه کردیم!




لحظاتی بعد به اولین توقفگاه که حوضچه ماهی های ماساژور پا بود رسیدیم اما راستش نه حس ماساژ رو داشتیم و نه دیگه حاضر بودیم 300-400 روپیه اضافه بدیم!


با ترک اونجا پسربچه ای میمون به بغل اومد تا شاید ماهم بخوایم بچه میمون بغل کنیم و عکس یادگاری بگیریم که بهش گفتیم برو عمو خدا روزیت رو جای دیگه حواله کنه! کلاً به هر بهانهای میخواستن پول بگیرن!


با این تغییر برنامه زمانمون برای لذت بردن از مناظر طبیعی زیبای اطراف بیشتر شد و حتی راننده با انصاف قایق تو وقت باقیمونده ما رو تا محل ورود آب رودخونه به دریا هم پیش برد!



در طول مسیر تو یه جزیره کوچیک هم توقف داشتیم و با درخت دارچین و نحوه آماده کردن پوستش برای فروش آشنا شدیم. بعدهم یه بومی محلی یه سبد از برگ درختها درست کرد و کلی بازاریابی تا محصولاتشونو بخریم که البته ما که مشتری خوبی نبودیم!



ساعتی بعد درحالیکه از این تور سافاری تا حد زیادی رضایت داشتیم در کنار پراسانا نوار ساحلی رو پیش می رفتیم و مثل شمال خودمون که یجورایی شهرهای کوچیک کنار دریا عملا به هم متصل شدن اینجا هم همون حال و هوا رو حس کردیم.
یه جایی هم پراسانا توقف کرد و تندیس یادبودی رو نشون داد که به احترام سونامی چند سال قبل ساخته شده بود. پراسانا تعریف کرد که تو سونامی بخش اعظم خونههای نزدیک دریا تخریب شدن و کلی قربانی گرفته که خدا دیگه اونروزها رو واسه هیچکی پیش نیاره!


5و 6 عصر بود که به هیکادووا رسیدیم. یه شهر زیبای توریستی با حال و هوایی متفاوت که به برکت وجود توریست های زیاد حسابی حال و هوایی زنده داشت. اونم با یه ساحل رویایی!



در انتهای شهر پراسانا وارد یه جاده فرعی شد و کمتر از 200 متر پایین تر و پس از گذر از ریل راهآهن سرانجام مزرعه زیبای متل محل اقامتمون هویدا شد.


یه اتاق زیبا و نسبتا تمیز با امکاناتی مناسب که لبخند رضایت رو بر لبامون نشوند! صاحبخونه و همسر و مادرش رو بعداً اونجا دیدیم و جابهجای اتاقمون هم هنرهای دستشون رو میشد دید که فضا رو گرم و خونگی کرده بود.

هنوز یکی دو ساعتی تا تاریکی هوا فرصت باقی بود واسه همینم بدون معطلی زدیم بیرون!
اولین برخورد رو سوزنبان کنار ریل با احوال پرسی گرمش داشت و بعد از اینکه فهمید ایرانی هستیم گفت چند هفته قبل چند تا مسافر دیگه ایرونی رو هم زیارت کرده!

با جدا شدن از اون نوار ساحلی رو پیش رفتیم. خیابونی که سمت دریا بود تا ساحل معمولاً به هتلهای لوکس اختصاص داشت و طرف مقابل بیشتر مسکونی بود!
وسطای شهر بازار روز میوه رو دیدیم که حسابی سورپرایزمون کرد.

خرید و تست میوه های استوایی یکی از مهمترین برنامه های این سفر بود که تو این بازار به یه خانوم خوش اخلاق و با حوصله میوه فروش برخوردیم که دیگه پر و پا قرص مشتریش شدیم و با حوصله ویژگی های تک تک میوه ها از ستاره دریایی تا پشن فروت و آواکادو و ... رو برامون شرح داد و چند تا خوبشو برامون سوا کرد و همونجا پوست کند و بهمون داد!

وقتی موقع خرید هر میوه که چندباری موجب رفت و برگشت ما هم شد باهاش چونه زدیم ازخنده روده بر شد و گفت آخه مگه میوه رو هم چونه می زنن!

چندتا از میوه ها مثل آناناس رو همون کنار ساحل تموم کردیم و باقیش رو به عنوان شام تو اتاق هتلمون خوردیم که جاتون خالی تجربه ای فوق العاده ای بود.

باور قلبی ما اینه که سفر نه تنها هزینه نیست، بلکه یجورایی سرمایه گذاریه. چرا که خاطرات ارزشمندش تا پایان عمر همراهمونه و یادآوری اونا در طول زمان احساس لذت بخشش رو بارها و بارها در خاطرمون زنده می کنه.