خاطرات سفر به آسیا(2014)–روز هشتم-بخش دوم- بنتونا، کلمبو و نگمبو(سریلانکا8)
با خروج از گاله به سمت کلمبو را افتادیم. در این هنگام بازم پراسانا پیشنهاد روز قبلش در مورد امکان استفاده از بزرگراه تا کلومبو و سرعت بخشیدن در قبال پرداخت 300 روپیه اعلام کرد! ما هم گفتیم نه بابا ما حاضریم 300 روپیه هم اضافه بدیم که همین مسیر نوار ساحلی رو ببینیم!

همینم شد که در شهر بنتونا فرصت یه توقف دلچسب و دقایقی قدم زدن در کنار ساحل فراهم شد.


اونم چه ساحلی! از این ساحلهایی که درختای نخل کجکی منظره رویاییای که خوراک پوسترهای رویایی سریلانکا و اقیانوس هند رو شکل داده بود!



پراسانا می گفت این بنتونا خوراک عرباست! واسه همینم کلی هتل لوکس و پنج ستاره ساحلی اونجا ساخته بودن!
در واقع توریستهای عرب حس و حال دیگر جاهای زیبای سریلانکا مثل سیگیریا و نووارا الیا و ... رو ندارن و فقط چسبیدن به همین ساحل بنتونا! حالا بگذریم که تورهای سریلانکای آژانس های داخلی خودمون هم کم و بیش از همین روش پیگیری می کنن!


حوالی ساعت 2 ظهر بود که سرانجام رسیدیم کلومبو! دیگه روده کوچیکه داشت روده بزرگه رو می خورد و همینم شد اول کار از پراسانا خواستیم که یه رستوران S&P پیدا کنه تا نهار رو بخوریم و اونم یه خوبش رو واسمون پیدا کرد که جاتون خالی حسابی حال کردیم.
مقصد بعدی معبد هندیهای شهر کلومبو بود که از شانس ما بعد کلی ترافیک که اونجا رسیدیم بسته بود! ای بخشکی شانس!


این ترافیک کلومبو هم مثل اکثر پایتختهای بزرگ دنیا دردسریه! کلی معطل شدیم و خدا رو شکر کردیم که اصلا تلاش نکردیم تا در کلمبو هم اقامتی داشته باشیم! وگرنه نصف وقتمون فقط تو همین خیابون های شلوغ شهر می گذشت!


همینم شد که قید گردش بیشتر در کلمبو رو زدیم و عصر بالاخره به آخرین مقصد یعنی شهر ساحلی نگومبو در نزدیکی فرودگاه رسیدیم. از چهره پراسانا هم می شد حدس زد که پرپر می زنه که بتونه بره و خانواده اش رو ببینه!


دقایقی بعد جلوی یه هتلی که زیرش بار و رستوران چینی بود توقف کرد و بعد از کلی بالا رفتن از پله های تنگ و باریک از دیدن اتاق محقر هتل که بیشتر شبیه مسافر خونه بود یکم جا خوردیم. بوی بسیار بدی توی ساختمون پیچیده بود و پراسانا هم فوری فهمید که خوشمون نیومده و انگار کیفیت هتل از انتظار خودشم پایینتر بود! و بعد با صاحب هتل که چینی بودش وارد بحث شد که قرار بوده اتاق بهتری بدین و اونم گفت این تنها اتاق باقیمونده اشه! از پراسانا پرسیدیم که میتونه هتل رو عوض کنه یا نه که با شرمندگی گفت متاسفانه باید خسارت به هتل بدم. مام گفتیم باشه حالا یه شب که هزار شب نمیشه.

بعدم پراسانا خداحافظی کرد و رفت پایین و ما هم بالاجبار راضی شده بودیم که این شب آخری رو تو یه اتاق نمور و زشت مسافرخونهای تو این شهر ساحلی به سر ببریم! اما چند دقیقه بعد پراسانا زنگ زد و گفت که ساکهاتون و باز نکنین و بیاین پایین تا ببرمتون یه جای بهتر! ما هم از خدا خواسته پریدیم پایین!
صدمتر اونورتر یه هتلی با ظاهری به مراتب بهتر محل اقامت جدیدمون بود که سریع ساکامونو بردن تو یه اتاق با کیفیت نسبتا مناسب. هنوز وسایلمونو باز نکرده بودیم که نمی دونیم پراسانا از ما چی به خانوم صاحب هتل گفته بود که از این رو به اون رو شد و خلاصه حسابی تحویلمون گرفت! ما هم که ذوق زده شده بودیم گفتیم که تو وبلاگمون از هتل شما هم تعریف می کنیم! همین کافی بود که چند دقیقه بعد خانومه به همراه آقای صاحب هتل اومدن دنبالمونو گفتن ما یه اتاق VIP دیگه هم داریم که می خوایم اونو به شما بدیم و این شد که اتاق هتل آخرین شبمون هم تبدیل شد به یه اتاق تر و تمیز که بوی نویی از همه جاش استشمام میشد. انگار تازه دیروز افتتاحش کردن! و ما هم راضی از تلاش های موثر پراسانا!
این هتل که اسمش WINDMILL هست تو نگومبو است. (آدرس سایتشم اینه: windmillbeachhotel.com)

خلاصه خوشحال و خندان با پراسانای طفلی که از اینهمه دوندگی حالا خیس عرق شده بود خداحافظی کردیم و شیما یکی دیگه از دستبندهای بدلیش رو برای منولی دختر کوچولوی زیبای پراسانا هدیه فرستاد. بعد هم ما که دیگه نمی خواستیم آخرین ساعات اقامتمون در سریلانکا رو بیخود تو هتل هدر بدیم دنبالش سریع زدیم بیرون!
برخلاف انتظار نگومبو یه شهر ساحلی زنده است که دو طرف نوار ساحلیش پر از هتل و باره و البته پر از توریستهای رنگ و وارنگ غربیه! خیلی زندهتر از بقیه شهرهایی که تو سریلانکا دیدیم!
برای ورود به ساحل از کوچه کناری یکی از هتل های لوکس عبور می کردیم که نگهبانش با دیدن ما پرسید شما عربید؟ گفتیم نه؟ چطور مگه؟ اونم گفت اسمش ابراهیمه و چند سالی تو عربستان سعودی کار می کرده و واسه همینم عربی بلده! خلاصه یکم باهاش گپ زدیم و حسابی باهمون رفیق شد.
با خداحافظی از اون وارد ساحل زیبای شنی شدیم و شروع کردیم به قدم زدن تو ساحل!

ساحل فوق العاده زیبا و دیدنی بود! و تا غروی آفتاب و تاریک شدن هوا دلمون نیومد که اونجا رو ترک کنیم.

طرف های غروب بود که یه پسر جوون با تیپ امروزی اومد جلو و گفت میشه یه چند روپیه بهش بدیم! ما هم گفتیم واسه چی؟ و نهایتاً این مدل گدایی رو ندیده بودیم و ردش کردیم رفت!
با این حال یکم تو ذوقمون خورد و گفتیم نکنه با تاریکی هوا با دوستاش بریزن تو خلوتی ساحل خفتمون کنن! واسه همین ساحل رو ول کردیم و به خیابون اصلی که شلوغ بود برگشتیم!
حالا دمپایی یا همون کفش های بندیمون پر از شن شده بود و اینجوری مجبور بودیم تا هتل به سختی راه بریم. اما یکدفعه یاد ابراهیم نگهبان هتل کنار ساحل افتادیم و سریع رفتیم کنار هتلش و گفتیم هتلمون دورتره، جایی شیر آب هست کف پامونو بشوریم؟ اونم با مهربونی شیر آب حیاط رو نشون داد و اینجوری فرصت گشت و گذار بیشتر هم فراهم شد!
دقایقی بعد خوشحال و سرخوش داشتیم تو خیابون ساحلی قدم می زدیم که یکدفعه یه مرد جوون دوچرخه سوار که ریش و ظاهرش نشون می داد مسلمونه گفت السلام و علیک و ما هم گفتیم علیکم السلام! و بعدش یارو یکم صغرا و کبرا چید و گفت میشه یه کمکی به من بکنین چون زن و بچه ام گشنهان؟ ماهم گفتیم داداش برو خدا روزیت رو جای دیگه حواله کنه! ای بابا چقدر گدای سمج تو این شهر هست!

در مسیر برگشت یه آژانس توریستی بود که به سرمون زد قیمت توری مشابه اون چیزی که از فرودگاه گرفتیم رو بپرسیم. داخل که رفتیم یه خانوم جوون با یه بچه مدرسه ای که داشت تکالیفش رو انجام می داد حضور داشتن اما خانومه گفت الان شوهرش می یاد و بهتر کمکتون می کنه!
دقایقی بعد آقاهه اومد و بهش برنامه یه تور 6 روزه از سیگیریا تا همینجا رو مو به مو شرح دادیم. دقیقا مشابه همون توری که ما گرفته بودیم! اونم بعد از یکم چرتکه انداختن با ماشین حساب آخر کار گفت که 650 دلار هزینه داره و نهایتاً با تخفیف حداکثر می تونه 600 دلار تور رو بهمون بده!

ما هم گفتیم بمون تا فکرامونو کنیم و اومدیم بیرون و خدا رو شکر کردیم که با 480 دلار اونم از فرودگاه مستقیم همچین برنامه فشرده ای رو ردیف کردیم!
آخر شب از اونجا که علاوه بر 2500 روپیهای (حدود 20 دلار) که واسه انعام پراسانا کنار گذاشته بودیم، یه 300-400 روپیهای پول خرد ته جیبمون رو آزار می داد گفتیم بریم یکم از سوپرمارکت خرید کنیم تا این آخر روزی از شرش خلاص بشیم! داخل سوپرمارکت کلی اجناس رو زیر و رو کردیم تا بتونیم این چند تا سکه باقی موندمونم به بهترین نحو خرج کنیم! فروشندهها هاج و واج براندازمون می کردن که این دیوونهها چیکار دارن می کنن!
شب وقتی برگشتیم هتل، خانوم هتلدار سریع اومد و یه چند تا کارت هتلشونو داد و گفت بدین دوستاتون تا هتل ما رو بشناسن و بعدم یه دفترچه آورد و خواست تا آدرس وبلاگمونو براش بنویسیم! یا خدا یارو چقدر موضوع رو جدی گرفته بود!
باور قلبی ما اینه که سفر نه تنها هزینه نیست، بلکه یجورایی سرمایه گذاریه. چرا که خاطرات ارزشمندش تا پایان عمر همراهمونه و یادآوری اونا در طول زمان احساس لذت بخشش رو بارها و بارها در خاطرمون زنده می کنه.