خاطرات سفر به سنگاپور – روز هفتم – قسمت اول - جاموندن از اتوبوس مالزي
اول صبح بازم نسبتا زود از خواب پريديم و اين بار اول همه سعي كرديم ساك و ببنديم. هرچند به نظر مي اومد كه ساعت برگشتمون يكم عقب افتاده. با اين حال پس از صبحونه آخر در هتل كينگ ديگه كار خاصي نداشتيم و چون تا ظهر وقت داشتيم، مايل بوديم كه از وقتمون درست استفاده كنيم.
پس از ورانداز هتل و ديدن امكانات ورزشي، استخر و سونا و ... كه ما هيچ وقت فرصت استفاده از اونا رو پيدا نكرديم، نهايتا براي آخرين بار به قصد گشت شهر از هتل خارج شديم و مطابق انتظار وسيله حركت اتوبوس هتل و مقصدمون خيابون اورچاد بود.

گشت در خيابون اورچاد با توجه به زرق و برق زيادي كه داره حتي تو روز هم خالي از لطف نيست، هرچند با توجه به گرماي هواي شرجي و جذابيت هايي كه حضور پررنگتر مردم داره، شايد گشت دم غروب و شب تو اونجا خيلي دلچسب تر باشه. يكمم پول خورد سنگاپوري هم داشتيم كه بهتر ديديم اونا رو هم خرج كنيم و اين شد كه بستني هاي اونجارو هم امتحان كرديم.(البته از نوع ارزونتريناش). بستني انبه اش نسبتا خوشمزه و مزش جديد بود، قيمت بستني هاي معمولي در اونجا حدود 1 تا 2 دلاره سنگاپوره كه طبيعتا از ايران گرونتره.
ظهر هم به هتل برگشتيم و با برداشتن ساك و تسويه حساب با هتل سر ساعت 12 در لابي منتظر مونديم. RMG بازم برامون پيغام گذاشته بود كه ساعت 12.5 مي ياد دنبالمون و البته يكم هم زودتر اومد و مارو برد و نزديك هتلي پياده كرد و سپس گفت كه همينجا منتظر باشيد تا حدود 1 يا 1.5 اتوبوسي به نام AIR BUS مي ياد دنبالتون! آقاي گل محمدي و خانومشم اونجا منتظر بودند و با ديدن اونا همونجا باهم وايساديم. اما متاسفانه هرچي وايساديم از اتوبوس خبري نشد! حدود ساعت 1.40 بود كه بالاخره نگران شديم و تصميم گرفتيم تا از رسپشن هتل بپرسيم كه آيا اتوبوس مي ياد؟ اينجا بود كه با طرح سئوال و شنيدن پاسخ يكدفعه رنگمون مثل گچ سفيد شد!
از قرار چند روزيه كه ديگه ايستگاه اتوبوس عوض شده و ديگه اونجا كسي رو سوار نمي كنند! به عقلمون رسيد كه بريم سراغ نمايند RMG كه معمولا در گوشه هاي هتل قرار دارند، ما داشتيم تلاش مي كرديم كه موضوع رو براي طرف تشريح كنيم و جالب اونكه آقاي گل محمدي كه شايد در مجموع 4 يا 5 كلمه انگليسي بيشتر نمي دونست، در وسط مكالمات يكدفعه يك كلمه انگليسي مي انداخت كه يارو قاطي مي كرد و دوباره مجبور مي شديم ماجرا رو از اول تعريف كنيم!
در دسرتون نديم، خانومه از هتل زنگ زد و گفت كه براتون اتوبوسو نگه داشتيم و چون دير شده بهتره منتظر ماشين تور نمونيد و با تاكسي خودتون بريد اونجا و اين شد كه ما سراسيمه بدون تلف كردن وقت راهي شديم و جلوي در اولين تاكسي رو گرفتيم و به يارو حالي كرديم كه كجا مي خوايم بريم!
از شانس بد ما راننده عقل درست و حسابي نداشت و تازه خوشمزگي اش گل كرده بود و هي سعي مي كرد تا چرت و پرت بگه و بخنده، تو اين گير و وير فكر كنيم هرچي چراغ قرمز تو سنگاپورم بود جلومون قرار گرفت و اين شد كه با اعصاب خوردي و تاخير رسيديم، البته تو خيابون يه اتوبوس ايرباس ديديم كه به نظر همون اتوبوس ما بود اما تا بتونيم به اين راننده خل و چل حالي كنيم كه ماشينو نگه داره، كلي طول كشيد! اما وقتي راننده پيچيد تو اون خيابون پشتي كه نگه داره، پازل بدبياري هاي ما تكميل شد، چراكه آقا و خانومي كه ظاهرا ليدر تور بودند و ظاهرا منتظر مسافر جلوي تاكسيمونو گرفتند و حتي آقاهه پريد و كرايه تاكسي رو هم حساب كرد! و ما هم از همه جا بي خبر فكر كرديم، بنده خداها چقدر مسئوليت پذيرند و سريع مي خواند مارو راهي كنند.
اما دردسرتون نديم، تازه مشكلات شروع شده بود چراكه فهميديم اونا منتظر مسافرشون براي عظيمت به سنتوزا بودند و در نتيجه يك اشتباه ساده همه چيز رو به هم ريخت و بعدش دربون هتل روبرو خبر بد رو كه حكايت از رفتن اتوبوس بود به ما داد! حالا ديگه كم كم داشتيم عمق فاجعه رو باور مي كرديم و با توجه به برنامه پرواز صبح فردا به تهران، بيشتر نگران شديم!
ادامه دارد ... .
باور قلبی ما اینه که سفر نه تنها هزینه نیست، بلکه یجورایی سرمایه گذاریه. چرا که خاطرات ارزشمندش تا پایان عمر همراهمونه و یادآوری اونا در طول زمان احساس لذت بخشش رو بارها و بارها در خاطرمون زنده می کنه.