خاطرات سفر به دور اروپا(2013)– روز بیستم (بخش اول)- پراگ5(چک)- خداحافظ پراگ
صبح روز بعد با کلی امید و آرزو يكم زودتر پاشديم تا با بستن ساكها از نيم روز فرصتمون براي ادامه گشت شهري استفاده كنيم. اما هنوز كار بستن ساكها تموم نشده بود كه يكدفعه بطور اتفاقي وقتي تاريخ رزرو هتلمون در کپنهاگ رو ديديم جيغمون رفت هوا! نگو از تو هیر و ویر انتخاب و رزرو هتلها موقع رزرو بجاي ماه 9 ماه 10 میلادی رو انتخاب كرده بوديم و اينجوري براي امشب كه به کپنهاگ مي رسيديم، ديگه جايي براي خواب نداشتيم!
حسابشو بکنین آدم چه حسی میشه! اونم ما که معمولا همه چیز رو از قبل برنامه ریزی می کنیم!
به هر حال چاره ای نبود و با دست پاچگي دوباره به سراغ بوكينگ رفتيم و كلي اينور اونور زديم تا يه هتل مناسب با قيمت قابل قبول پيدا كنيم اما خوب دقيقه 90 بود و انتخاب ها محدود و ماهم که کلی هول شده بودیم هر دکمه رو چندبار فشار می دادیم! به خصوص اينكه پرواز بعدیمون از کپنهاگ هم صبح زود بود و بايد يجايي رو انتخاب مي كرديم كه دسترسيش به فرودگاه هم مناسب باشه! آخر كار نهايتا يه هتل نسبتا مناسب و البته نه خيلي ارزون رو در نزديكي فرودگاه پيدا كرديم و بلافاصله رزرو كرديم تا فعلا يكم خيالمون راحت بشه!
اين حوادث موجب شد يكساعت زمان رو بيخود از دست بديم اما به هر حال چاره اي نبود! به سرعت كار بستن ساكها تموم شد و بعد هم با امانت سپردنشون به رسپشن زديم بيرون.
درست سر كوچه هتلمون كليساي زيبايی قرار داشت كه خودش با معماري زيباش يجورايي در زمره ديدني هاي شهر قرار مي گرفت. اما راستش انگار اين خصلت آدميزاد كه هرچي دم دستش باشه كمتر بهش توجه مي كنه و اين شد كه ما هم همش بازديد داخل كليسا رو به آينده موكول كرديم و اون روز هم دیگه فرصت نداشتیم.

به توصيه دوست خوبمون مارتين پارك جنگلي نزديك هتلمون چشم انداز زيبايي از شهر رو داشت و اين شد كه ما هم بي معطلي وارد پارك شديم. تو یه هوای فوق العاده که بارش بارون دیشب عطر گل و گیاه ها رو حسابی درآورده بود از مسيرهاي شيبدار و پله هاي طولاني نفس زنان بالا رفتيم تا اين بار چشم انداز شهر قديمي رو از جهت مخالف پیش رو داشته باشيم كه انصافا هم فوق العاده بود!

اما راستش یکم بعد چون تو پارك تنها بوديم و هيچ جنبنده اي رو در نزديكيمون نديديم يجورايي حس نا امني موجب شد كه خيلي نشه از اون فضا بهره برد و این شد که تصمیم گرفتیم سريع بزنیم پايين!


با این حال حدود 2 - 3 ساعتی هنوز وقت داشتيم كه بازم اين بار مقصد اصلي منطقه شهر قديمي چاره کار بود كه با اتوبوس و مترو دقايقي بعد رسيده بوديم اونجا!

اولش قصد داشتيم يادمان يهودي ها رو ببينيم اما چون مارتين تاكيد کرده بود كه چيز زيادي براي ديدن نداره و بليطشم چندان ارزون نبود كلا قيد اونو زديم!


با این حال حیفه توصیف دوست خوبمون نکیسا رو از اونجا شرح ندیم:









از اینا که بگذریم در ادامه با گشت و گذار در كوچه پس كوچه هاي شهر قديمي به يه بازارچه سنتي رسيديم كه بيشتر تره بار و شكلات و سوغاتي هاي شهر رو عرضه مي كردن.



تو این بین سر و صدای عروسک های جادوگر با خنده های ترسناکشونم در کنار انواع شکلات های پراگی بیشتر توجهمونو جلب می کرد!

با يكم گشت و گزار يكم سوغاتي براي خونواده و البته یکم نارنگي و شلیل خريديم كه ويتامين بدنمون تو سفر كم نشه! چرا که از اینجا به بعد سفر کشورهای گرون اسکاندیناوی بودند و چاره ای جز کم کردن هزینه ها نداشتیم!

با ادامه دادن مسير دقايقي بعد ناخودآگاه خودمونو بازم روبروي پل چارلز ديديم كه البته اين بار با گرم شدن هوا و آفتابي كه وسط آسمون بود بازم بساط هنرمندای خوش ذوق و توريست های خارجی حسابی گرم شده بود.


در نهایت ناگزیر با یه وداع احساسی از میدون قدیمی شهر پراگ دل کندیم تا آروم آروم راهی مقصد بعدی بشیم!


اما مگه میشه دل کند از این کوچه و پس کوچه های زنده تاریخ.


ساعتي بعد ديگه بايد به فرودگاه مي رفتيم و اين شد كه با تحويل ساكامون از هتل بازم مسير معكوس ترن، مترو و اتوبوس مستقيم شماره 119 فرودگاه رو طي كرديم تا 2 ساعت قبل از پرواز حاضر و آماده در فرودگاه پراگ حضور داشته باشیم.

اما انگار از ما هول تر خيلي بودن چون يه صف 70 يا 80 نفري از مسافرا جولومون بود كه 20 دقيقه اي طول كشيد تا نوبتمون شد! ناگفته نمونه تو اين حين دلمون از بابت گير دادن احتمالي متصدي مربوطه مثل سير و سركه مي جوشيد!!!
ماجرا از اين قرار بود كه به دليل ساختار مسخره سايت نروژين ايرلاين، چون فاميلي نروژي ها يك تيكه است اگه شما فاميليتون دو تيكه اي باشه بخش اول اون رو به عنوان اسم میشناسه و اونو به انتهاي اسم كوچيكتون اضافه مي كنه و چون خدمات مشتريانشون تنها تلفنيه و اون تلفن هم سرکاریه و باید دو ساعت پشت خط بمونی و آخر کار هم هر تغييري 43 دلار هزينه داره! يجورايي ما اين اسم رو اصلاح نكرده بوديم و مي ترسيديم الان بهمون گير بدن!
با ترس و لرز برگه هاي بليط رو به متصدي كه مردي جدي و ميانسالی بود تحويل داديم و با نگاهی ملتمسانه به یارو نیگاه کردیم و يجورايي انتظار داشتيم الان يه گيري بده و حالمونو بگيره اما خدا رو شكر يارو يكي دو بار اسم رو تو سيستم زد و يه نگاهي كرد و ديگه هيچي نگفت و با لبخند گرمی كارت پرواز رو بهمون تحويل داد!!!
دقايقي بعد در حاليكه از بابت رفع اين نگراني بسيار خوشحال بوديم، با سرعت راهي سالن ترانزيت شديم. اما انگار اين مقررات گشتن مسافرها تو فرودگاه پراگ خيلي سفت و سخته و خانومه گير داد كه ساكتونو باز كنيد ببینم چی دارین!
اینجا بود که فهميديم ای دل غافل! انگاری ساک بستن هول هولکی صبح و مشکل هتل کپنهاگ کار دستمون داده و اصلا حواسمون نبوده و هرچی شامپو و کرم و ضدآفتاب داشتیم گذاشته بودیم تو ساک دستیمون!
حالا خانومه هم نه گذاشت و برداشت و هرچی مقررات سخت پروازیه رو برامون بلغور کرد و به شامپوها، كرم ها و ضد آفتاب بزرگمون گير داد و اين شد كه پس از دقايقي معطلي و البته یکم هم شرمساری!!! با عنوان اينكه نبايد حجم مایعات و غیره همراهتون از یه مقدار مشخص بیشتر باشه و ...، شامپو بزرگ و كرم ضدآفتابمونو با بي رحمي انداخت تو سطل آشغال و ما هم هيچي نتونستيم بگيم!!!
دقایقی بعد سوار بر هواپیما نسبتا شیک و پیک نروژی در مسیر کپنهاگ قرار گرفتیم تا این بار دست تقدیر چه حوادثی رو در منطقه اسکاندیناوی و سرزمین وایکینگ ها برامون رقم خواهد زد!
باور قلبی ما اینه که سفر نه تنها هزینه نیست، بلکه یجورایی سرمایه گذاریه. چرا که خاطرات ارزشمندش تا پایان عمر همراهمونه و یادآوری اونا در طول زمان احساس لذت بخشش رو بارها و بارها در خاطرمون زنده می کنه.