خاطرات سفر به آسیا(2016)–روز سوم- تپه باشی(قبرس3)
با طلوع آفتاب روز شنبه، خوشبختانه برنامه امروزمون از قبل معلوم بود. رفتن به تپه باشی و فستیوال گل های لاله. با این حال بازم این ساعت دیرهنگام سرویس ون رایگان هتل بود که تعیین می کرد کی باید به سمت مرکز شهر بریم! وگرنه باید نزدیک به 3 کیلومتر مسیر تا شهر رو که هیچ نوع وسیله نقلیه عمومی هم در کار نبود رو پیاده گز می کردیم. هرچند صبحونه متنوع هتل هم اونقدر جذاب بود که ما از این تاخیر شکایتی نداشته باشیم!
در مرکز شهر درست در فاصله کمتر از 100 متری ایستگاهی که از سرویس هتل پیاده شدیم، یعنی در محوطه پارکینگ بزرگ انواع ماشین ها و دقیقا کنار ایستگاه ون های نیکوزیا، مینی بوس های کوچک یا همون ون نسبتا درب و داغون تپه باشی رو به راحتی پیدا کرده و سریع پریدیم بالا. هرچند حدود 20 دقیقه ای طول کشید تا مسافرها تکمیل شدن و در ادامه با پرداخت نفری 6 لیر در مسیر تپه باشی قرار گرفتیم.
تپه باشی در واقع روستایی کوچک در سمت غرب جزیره و نزدیک به شهر کوچک لاپاتا بود. مسیری نه چندان سر سبز و خارق العاده که بتونه مسافت 50 دقیقه ای سفر رو هیجان انگیز کنه!
سرانجام با ورود به جاده های درب و داغون روستا و توقف دلموش، راننده اشاره کرد که برای فستیوال اینجا باید پیاده شین.
با ترک ون اولین چیزی سورپرایزمون کرد منظره رویایی نمای دشتی فراخ!


هنوز چند قدمی برنداشته بودیم که بوی کباب های اشتها آور ترکی مسیر حرکت رو بهمون نشون داد و کمی جلوتر در جاده نه چندان عریض روستا غرفه های سیار و ساده فروشندگان روستایی نمایان شد.


بازارچه ای سنتی با محصولاتی محلی از انواع شیرینی جات و ترشیجات گرفته ...

تا انواع صنایع و دستی رنگ و وارنگ و ... .


و البته اغذیه فروش هایی که حالا دیگه سر ظهر بازارشون حسابی گرم شده بود.

ترکیب متنوع انواع شیرینی ها و تنقلات که گه گاه با تعارف فروشنده ها هم همراه می شد، مقاومت هر رهگذری رو از بین می برد.



شگفت انگیزترین بخش این تنقلات نوعی آلو و قیسی های خشک شده بود که شبیه شمع با عبور نخ از وسطشون خشک کرده بودن و شمایلی جذاب داشتند.

و البته بساط میوه های خوش و آب و رنگ فصلی مثل توت فرنگی و شاه توت و ...، تا دلتون بخواد طرفدار داشت.

محوطه اصلی فستیوال در واقع حیاط مدرسه روستا بود! که البته بخشی از اون یه سن سیمانی نه چندان بزرگ داشت و روبروش هم تعدادی صندلی پلاستیکی برای تماشای حضار چیده بودن.



و چه زیبا گوشه و کنار مدرسه رو هنرمندانه تزئین کرده بودن!


تا ظهر بیشتر برنامه های گروه های موسیقی نوجوان و جوانان اجرا شد. یعنی یجوری گروه های سرودی که حرکت های موزون رو هم بهش افزوده باشن! اما از عصر به بعد که جمعیت بیشتری هم جمع شده بودن شکل برنامه کمی جذاب تر شد.

متاسفانه صبح چون یکم دیر رسیده بودیم برنامه گروهی بازدید از دشت لاله ها تموم شده بود!
با کمی گشت و گذار در یکی دوتا کوچه تنگ و ترش دهکده، به جز مسجد دهکده و چندتا کلبه محقر چیز زیادی برای تماشا نداشت!

تو این فضای دلچسب با اینکه صبحونه پر و پیمون صبح جای زیادی برای غذا خورد باقی نذاشته بود اما دلمون نیومد نوعی کباب خاص با نام شِفتالی şeftali رو که ملات اون حاوی گوشت و پیاز و سایر ادویجات اشتهاآوره که داخل روده گوسفند می ریزن و کبابش می کنن، رو تجربه نکنیم. طعمی بسیار جذاب و به یاد ماندنی.

بعدا که کنجکاو شدیم و یکم سرچ کردیم دیدیم ای بابا نام این کباب که یجورایی غذای سنتی قبرسی هاست، همون شفتالو خودمونه با این حال انگار داستان چیز دیگری بوده چون ظاهرا مخترع اون جناب آقای "شِف علی" بوده که الان دیگه با نام شفتالی شناخته میشه!

عصر که شد بعد از اتمام حرکات موزون گروه سنتی دختر و پسرهای نوجون با لباس های محلی بسیار زیبا، نوبت به گروه غربی با ترکیب هنرمندان سالمند که کمترینشون زیر 60 سال نداشت رسید! امان از این اندام ورزیده پدر بزرگ و مادر بزرگ ها که هنوزم ثابت می کنن دود از کنده بلند میشه!


بعد هم مجری برنامه از برنامه جذاب حسن جانگولر تعریف کرد که ایشون هم با تردستی های آشنا به نمایش شعبده بازی پرداخت. از همون بندبازی ها و پرتاب های معروف گلوله و حلقه و ... .

اما زیباترین بخش نمایش به گروهی سنتی با لباس محلی اختصاص داشت که مرد جوونی از این گروه در حال حرکت یکی یکی 10-15 تا لیوان پر از آب رو به ترتیب روسرش گذاشت و از اون بالا به میون جمعیت اومد و جمعیت مشتاق هم با دست زدن ها و تشویق های بی امانشون حسابی محیط رو گرم کرده بودن.





نمی دونیم چرا اما حس نوستالژیک این بخش از نمایش، همه حضار رو به وجد آورده بود و تماشاچی ها کیپ به کیپ نشسته یا وایساده میخکوب این بخش زیبا شده بودند!

عصر از ترس جاموندن از دلموش گیرنه که گفته بودن هر یکساعت یکبار حرکت داره، قبل از ساعت 5 اون محیط جذاب رو ترک کردیم اما به پایین روستا که رسیدیم، خبری از دلموش نبود! در این هنگام از مرد پلیس میانسال که داشت از اونجا می گذشت پرسیدیم دلموش کی می یاد و اونم با اینکه زیاد زبان بلد نبود به شکل دست و پا شکسته گفت چون تازه رفته حالا حالاها دیگه نمی یاد و تازه ایستگاهش هم خیلی پایینتره!

بعد هم که با پرسیدن ملیتمون با کمی احتیاط باهامون دوست شد و وقتی دوتا دوست دیگه اش هم اضافه شدن با اونا مشورت کرد و لحظاتی بعد گفت اگه می خواین تا یه جایی که بتونیم دولموش بگیریم می رسونمون! و این شد که برای اولین بار در طول زندگی سوار ماشین پلیس شدیم!تجربه ای خدا رو شکر تاحالا هیچ جای دنیا و حتی کشور خودمون هم نداشتیم!
در طول مسیر براشون از اینکه فردا عید نوروز ماست صحبت کردیم و جالب اونکه اونا هم گفتند که نوروز رو می شناسن و با اینکه تعطیل نیستن اما تو فرهنگشون از گذشته همچین روزی وجود داشته!
دقایقی بعد ماشین پلیس در کنار یه پمپ بنزین توقف کرد و بعد هم یکیشون پیاده شد و سر جاده به اولین مینی بوس گذری دستور توقف داد! اما بعد متوجه شد که اون مینی بوس گیرنه نمی ره اون رو رد کرد! اما درست لحظاتی بعد همون دلموشی که صبح ما رو تا تپه باشی آورده بود رسید و این بار دستور پلیس و توقف دلموش ما رو بعد از خداحافظی از این دوستان خوب به سمت گیرنه پیش برد.
از ته قلب برای این دوستان خوب آرزوی موفقیت کردیم و آروم آروم به سمت گیرنه پیش رفتیم و خوشبختانه در زمان مناسب به سرویس رایگان هتل رسیدیم.

شب در هتل بعد از شام مفصل، چی می تونست بهتر باشه از اینکه بازم با مصطفی همکلام بشیم. و اونم بعد از کلی راهنمایی در مورد دیدنی های اطراف، سر صحبت رو باز کرد و از زندگی خودش و اینکه اومده اینجا که بتونه راحت کار کنه برامون شرح داد. از قرار ساعت کار مصطفی هر روز از 4 عصر تا 12 شب بود و به همین خاطر همیشه صبحونه و نهار رو با خانواده اش صرف می کرد و انگار زندگی در اینجا رو در مقایسه با کشور مادریش ترکیه که شاید خیلی هم به کردها بها نده، بیشتر ترجیح می داد.
باور قلبی ما اینه که سفر نه تنها هزینه نیست، بلکه یجورایی سرمایه گذاریه. چرا که خاطرات ارزشمندش تا پایان عمر همراهمونه و یادآوری اونا در طول زمان احساس لذت بخشش رو بارها و بارها در خاطرمون زنده می کنه.