خاطرات سفر به آسیا(2016)–روز هفتم- چهارشنبه بازار! بخش پایانی(قبرس8)
در آخرین روز اقامتمون در قبرس پس از اونکه برای آخرین بار با صبحونه درباری هتل حال کردیم و بعد هم بار دیگر چشم انداز زیبای مناظر اطراف رو برای آخرین بار سیاحت کردیم.



حالا دیگه شکوفه های درخت ها هم خبر از اومدن بهار می داد.

با توجه به اونکه عصر قرار بود اتوبوس فرودگاه بیاد دنبالمون خیلی قدرت مانور نداشتیم. با این حال دیشب از مصطفی رسپشن ترک هتل شنیده بودیم که امروز چهارشنبه بازار گیرنه برگزار می شه! درست با همون تلفظ آشنای فارسی!
با راهنمایی مصطفی مکان چهارشنبه بازار سنتی که درست جلوی ساختمون شهرداری شهر بود رو روی نقشه علامت زدیم. از مرکز شهر با کمتر از 10 دقیقه پیاده روی وارد بافت جدید شهر شدیم.

برخلاف منطقه قدیمی ساختمون ها نوسازتر بودن.

در محوطه باز جلوی شهرداری، غرفه های موقت بازارچه های سنتی علم شده بود و در دو بخش اصلی که یکی از بخش ها به بازار روز میوه و سبزیجات اختصاص داشت و بخشی دیگر به لباس و صنایع دستی.


میوه های خوش آب و رنگ فصلی از توت فرنگی و ... تا چاقاله بادوم و ...، کمتر تاب مقاومت برای هر سلیقه ای باقی می گذاشت!


و البته بخش گل و گیاه هم حسابی پر رونق بود.


انواع ترشیجات و زیتون یاد بازارهای سنتی شمال رو زنده می کرد!
و حتی نوعی گیاهان پوست کنده که چندان هم برای ما آشنا نبودن در زمره خوراکی های رایج پرطرفدار قرار داشت.


در بخش دیگر بازار فروشگاهیی که توجه ما رو جلب کرد تا آخرین لیرهای باقیمونده جیبمون رو هم خرج کنیم، کوسن های خوش رنگ و لعاب ترکی بود.

خلاصه اونکه این شباهت های فرهنگی اونم هزاران کیلومتر دورتر از وطن گاهی اوقات خیلی لذت بخشه!

ظهر به هتل برگشتیم تا وسایلمون رو جمع کنیم و با کمی استراحت منتظر اتوبوس فرودگاه باشیم. اما دیشب بطور اتفاقی از مصطفی شنیدیم که واچر هتل شما تا پنجشنبه است و شما عملا تا فردا مهمون هتل محسوب می شید. همین بهانه کافی بود که با خانم مدیر هتل وارد مذاکره بشیم ازش بخوایم اگه می شه به جای شام امشب که دیگه اینجا نیستیم بهمون نهار بده! اولش یکم مکث کرد و بعد پرسید چندتا ایرونی اینجا داریم و نهایتا موافقت کرد و ما هم سریع رفتیم رستوران و نهار رو سفارش دادیم.
نهارمون رو که آوردن و جاتون خالی شش کباب خوشمزه ترک ها که شبیه شیشلیک خودمونه رو شروع کردیم که وسطهای غذا بودیم که یکدفعه گارسون اومد و گفت خانوم مدیر می گه شما باید پول نهار رو بدین! ما که حسابی جا خورده بودیم گفتیم گوشی رو بده ببینیم چی می گه و خانومه هم گفت که از دفتر تورتون تماس گرفتن و شکایت کردن چرا شما به مسافرهای ما نهار دادین و حالا ماهم مجبوریم ازتون پول بگیریم! ما هم که حسابی آمپر چسبونده بودیم گفتیم چه پولی؟! ما که باهات هماهنگ کردیم و خلاصه این اشتباه شما بوده و ... ! آخر کار خانومه کم آورد و گفت باشه اونهایی که غذاشون رو آوردی لازم نیست پول بدن. فقط بقیه دیگه غذا ندارن! اینه میگن همیشه زود بجنبین که ضرر نکنین!

بعد کاشف به عمل اومد داستان از کجا آب خورده! خدا این تلگرام رو لعنت کنه چون یکی از هم هتلی هامون برای دوستاش تو هتل دیگه تلگرام زده که می تونین برین نهار مجانی بخورین و بعدهم که اونا رفتن بهشون نهار ندادن به لیدر تور گفتن چرا بقیه هتل ها نهار دارن! همینم شد که بلافاصله ماجرا بیخ پیدا کرده و زنگ زدن هتل ما و گفتن چرا نهار دادین!
عصر با اومدن اتوبوس تور حالا دیگه نوبت خداحافظی از این هتل زیبا و خاطره انگیز بود.


بعد از دقایقی همه سوار شدیم و لیدر مسئولیت پذیر تور هم در پاسخ به اینکه بالاخره تور نیم روز شهری رایگانمون چی شد گفت الان می برتمون همون مرکز شهر گیرنه، می تونین واسه خودتون بگردین!
با ترک اتوبوس گفت یکساعت وقت دارین بگردین و چندتا از مسافرها هم که انگار دنبشون رو به لیدر بسته ان دنبال اون راه افتادن! یکیشون که خانوم جوونی با همسرش بود گفت آقای فرهنگ واقعا اینجا وسیله عمومی تا شهر فاماگوستا نداره؟ و لیدر هم خونسرد در حالیکه همون لحظه داشتیم از جلوی مینی بوس های فاماگوستا رد می شدیم پاسخ داد نه! اینجا مردم همه ماشین دارن و کسی با وسیله عمومی نمی ره! نمی دونین چطور خودمون رو کنترل کردیم و هیچی نگفتیم تا دعوا نشه!

برای آخرین بار با کوچه و خیابون های تاریخی و بندرگاه زیبای گیرنه خداحافظی کردیم و پس از خرید از فروشگاه کوچک هایپر مارکت شهر سوار بر اتوبوس به سمت فرودگاه حرکت کردیم.



در طول مسیر نیم ساعته یکی دوباری نزدیک بود شیطنت بچه های لوس خونواده های تازه به دوران رسیده هموطنمون به کتک کاری منجر بشه. بچه لوس 6-7 ساله بادکنک رو جلوی گوش یه خانوم جوون ترکوند و همینم نزدیک بود با عصبانیت شوهرش شر بشه! خدا رو شکر کردیم با این جماعت هم هتل نبودیم!
در طول مسیر در نزدیکی های فرودگاه بر روی کوه نقشی از پرچم ترکیه رو با نورپردازی ترسیم کردن تا یجورایی داغ دل اونور مرز نشین های قبرس جنوبی رو تازه کنن!
قبل از ورود به فرودگاه اتوبوس در هایپر مارکتی بزرگ توقف کرد. فروشگاهی غول پیکر که بسیار افسوس خوردیم چرا آخرین لیرهای باقیمونده رو برای اینجا کنار نذاشتیم!


قیمت ها نسبتا خوب بودن و فود کورت نسبتا خوبی هم داشت.


آخر شب وارد فرودگاه شدیم که بازم به جز ایرونی ها مشتری دیگه ای نداشت! بازم همون داستان صف های چند شاخه و زرنگ بازی هموطن های عزیز که چند دقیقه خودشون رو زودتر برسونن تا سالن بعدی!

و درنهایت شب از نیمه گذشته بود که خسته و کوفته با عبور از گیت وارد هواپیمای ترک شدیم و در طول پرواز اونقدر خسته بودیم که به جز شام مختصر هواپیما حسی برای هوشیاری نداشتیم!

و این بود آخرین تجربه سفرهای خاطره انگیز دونفره شیما و علی و با این امید که سفرهای سه نفرمون همچنان ادامه پیدا کنه!
باور قلبی ما اینه که سفر نه تنها هزینه نیست، بلکه یجورایی سرمایه گذاریه. چرا که خاطرات ارزشمندش تا پایان عمر همراهمونه و یادآوری اونا در طول زمان احساس لذت بخشش رو بارها و بارها در خاطرمون زنده می کنه.