خاطرات دور آمریکای لاتین(2015)–روزنهم ودهم- فوز ودی ایگاسو–گشت شهری و سیوداددل استه پاراگوئه(برزیل9)
صبح با صدای زنگ ساعت موبایل مثل فنر از جا پریدیم. ای بابا دیر شده! نه خوشبختانه! چون پروازمون نزدیک های ظهر بود در حالیکه ساک مون کاملا آماده برای ترک هتل بود. اما دلمون نیومد از آخرین فرصت صبحونه گرم هتل بهره نگیریم و در نهایت کمتر از نیم ساعت بعد با اتوبوس عادی شهری به سمت فرودگاه کوریتیبا در حرکت بودیم.
دو ساعت بعد در داخل هواپیما با نگاهی به عقربههای ساعت مطمئن شدیم که هنوز دقایقی تا زمان فرود هواپیما در فرودگاه ایگوآسو باقی مونده،


اما راستش برای دیدن منظره آبشار ایگوآسو از بالا دیگه دل تو دلمون نبود! منظره ای که دوست خوبمون نادر(وبلاگ فرسنگ) از اون تحت عنوان سوراخ بزرگ وسط جنگل یاد میکنه که از توش عین کتری، بخار آب بیرون میاد!
این جوری در واقع با یه تیر دو نشون میزدیم و دیگه نیازی به پرداخت حدود 110 دلار برای سوار شدن به هلیکوپتر توریستی نبود! اصلا شاید واسه همینم بود که از کوریتیبا بجای اتوبوس با هواپیما اومدیم اینجا! اما نه هرچی فکر میکنیم هزینه بلیت 100 دلاری هواپیما در مقایسه با هزینه 60 دلاری اتوبوسها و حدود 12 ساعت راهی که حداقل یک روز کاملمون رو تلف میکرد خیلی هم بیراه نبود! واسه همینم هردومون چشمانمون رو به پنجره هواپیما دوخته و دوربین به دست منتظر شکار لحظه ها بودیم! اما اولین چیزی که نمایان شد رودخانهای پر آب و خروشان بود که دست بشری تلاش داشت مهارش کنه!

رودخانه پارانا با 4880 کیلومتر طول، دومین رود بزرگ آمریکای جنوبی بعد از آمازونه، که از برزیل، در مسیری به سوی جنوب غربِ کشور پیش رفته و پس از آن به سمت جنوب جریان یافته و پس از طی مسیری 1320 کیلومتری، در نقطة تلاقی کشورهای آرژانتین، برزیل و پاراگوئه همچنان ادامه یافته و پس از گذر از کشورهای پاراگوئه و آرژانتین، سرانجام در کشور اروگوئه به اقیانوس اطلس میریزد.
از آمازون گفتیم بد نیست یادی کنیم از نظر دکتر حمید شفیع زاده که در کتابش می نویسه: "آمازون نامی ایرانی با مفهوم سرزمین دختران و زنان است که آما به معنی دختر و زون همون زن است. در واقع در شمال شرقی ایران باستان سرزمینی با همین نام وجود داشته که در اونجا زنان سالار و رئیس بودند. این زنان سلحشور حتی برای تیرانداختن کمان، سینه راست خودشون رو قطع می کردن و اسب سوارانی چابک بودند."
پارانا هم در زبونِ محلی، معنی اش"بزرگ چون دریا" است. رودخانه ای به عظمت دریا که میانگینِ دبی آبِ (شاخص سنجش قدرت فشار و سرعت آب) پارانا، 17290 متر مکعب بر ثانیه است که البته ماکزیممِ آن در برخی از نقاط به 65000 متر مکعب بر ثانیه نیز میرسه(برای مقایسه، میانگین دبی رود کارون 575، رود نیل2830 و رود میسیسیپی 16790 مترمکعب بر ثانیه است). این رود در مسیرِ طولانی خود، آب شهرهای مهمی چون سائوپائولو، برازیلیا و بوئینوسآیرس را تأمین میکند. این توضیح را درمورد رود پارانا دادیم تا مقدمهای باشه برای درکِ بهتر عظمت آبشار ایگوآسو و سد ایتایپو که هردو در ارتباطی تنگاتنگ با این رودخانه قرار دارند.


از اون بالا چشم انداز دشتهای سرسبز در امتداد هم تا رود عظیم پارانا میرسیدند اما اولین چیزی که توسط نگاههای غیر مسلح ما شکار شد نه آبشار، بلکه سدی عظیم بر بستر رودخانة پارانا بود که ایتایپو نام نهادندش. سدی غولپیکر با نزدیک به هشت کیلومتر طول و 196 متر ارتفاع که برای ساخت اون نزدیک به 10 سال (از 1973 تا 1982) وقت و بیش از 14 میلیارد دلار هزینه صرف شده است. با این حال هزینه گزاف این شاهکار صنعت مهندسی و سدسازی با طرفیت تولید 14 هزار مگاوات الکتریسیته به تنهایی نزدیک به 20 درصد برق مورد نیاز کشور عظیم و صنعتی برزیل و بیش از 70 درصد از برق مورد نیاز کشور پاراگوئه را تامین نموده و در طول 30 سال گذشته بخش عمده ای از سرمایه اولیه خود را بازگردانده است.

جالب اینکه برای بازدید از این سد عظیم که بزرگترین سد هیدروالکتریک دنیا محسوب میشه، به جهت موضوعات امنیتی بازدید از سد تنها در قالب تورهایی که به صورت کنترل شده و با همراهی لیدر خاص اونم در ساعات معین امکان پذیره. هزینه این تور هم 68 رئال (حدود 18 دلار) هستش اما نکته جالب اینکه شما عملاً با پرداخت هزینه نسبتا گزاف امکان ورود رسمی بدون ویزا به بخشی از خاک پاراگوئه که حدود شش کیلومتر از سد محسوب میشه رو هم پیدا میکنین!
در هر حال همین بازدید از بالا و البته هزینه نه چندان ارزون تور سد باعث شد که بهانه محدودیت زمان رو هم چاشنی اون کنیم و عملا قید بازدید از سد ایتایپو رو بزنیم. بعد هم تو همین گیر و دار تماشای سد بودیم که نمایی دور و بسیار محدود از دهانه آبشار ایگوآسو هم ظاهر شد، هرچند این منظره با اون چیزی که انتظارش رو داشتیم سازگاری چندانی نداشت!
با ترک هواپیما در فرودگاه نه چندان بزرگ اما بین المللی فوز و دی ایگاسو و پیاده روی تا سالن اصلی در اولین قدم به سراغ دفتر راهنمای توریستی رفتیم و خانم راهنمای مسن با کمال خونسردی به تک تک پرسش هامون پاسخ داد و چندتا بروشور و راهنمای حاوی نقشه شهر رو در اختیارمون گذاشت. مهمترین پرسش ما این بود که آیا با وجود ساک ها میشه تا باغ پرندگان رفت و این 2-3 ساعت زمان باقیمونده عصر رو صرف گشت و گذار در اونجا کرد؟ اونم پاسخ داد آره می تونین با همین اتوبوس های شماره 120 که از مرکز شهر تا فرودگاه اومدن تا اونجا برین و همونجا ساکهاتون رو به امانت بزارین و برین حسابی بگردین. ما هم که انگار بلیت بخت آزمایمون برده با یه نگاه پیروزمندانه تشکر کردیم.
ساعتی بعد با اتوبوس شهری جلوی سردر پارک پیاده شدیم اما وقتی در اولین قدم خانوم جوون بلیت فروش آب پاکی رو ریخت رو دستمونو گفت ما اینجا اتاق امانات نداریم و اگه می خواین باید برین 300 متر اونطرفتر و به اتاق امانات پارک ایگاسو ساکهاتون رو بسپرین و ماهم که تو اون خستگی یکم کلافه شده بودیم گفتیم باشه این 300 متر رو هم می ریم! اما بعد وقتی اونجا رسیدیم دیدیم ای دل غافل ایکاش از خانوم راهنمای گردشگری فرودگاه حدود قیمت رو هم می پرسیدیم! بی انصاف ها کمدهای رمزداری رو متناسب با سایز ساک های متوسط طراحی می کردن که تازه اگه ساکتون داخلشون جا می شد(که مال ما نمی شد!) باید بر هر ساک 40 رئال پرداخت می کردی! یعنی برای 2 تا ساک ما باید 80 رئال (حدود 21 دلار) پرداخت می کردیم! اینو که دیدیم حسابی جا خوردیم و نهایتا گفتیم این چه کاریه؟! خوب همون روزی که واسه آبشار قراره بیایم، صبح یکم زودتر می یایم و این پارک رو هم می بینیم!
دقایقی بعد با پرداخت نفری 3.6 رئال اونم به همون سبک آشنای پرداخت نقدی به راننده سوار بر اتوبوس تمیز و مجهز شهر ایگاسو مسیر 17 کیلومتری تا مرکز شهر رو طی می کردیم و در این میون از زیبایی های مناظر اطراف اونم تو اون هوای خوب لذت کامل می بردیم.
در بیرون اتوبوس از کنار ویلاهای زیبای و لوکس عبور می کرد و ما هم از دیدن مناظر لذت می بردیم.
و نهایتا در ترمینال کوچک مرکزی شهر که با نامTTU شناخته میشه توقف کرد و هنوز ساک هامون و پایین نذاشته بودیم که یه آقایی نسبتا جوون بازم به صورت خودجوش اومد گفت کجا می خواین برین؟ و بعدم با دیدن نشونی هتل ایستگاه مورد نظر رو با زبون بین المللی اشاره نشونمون داد!
اتوبوس که اومد، خواستیم بر اساس روال معمول از در جلو سوار اتوبوس بشیم که راننده نذاشت و گفت از در وسط سوار شین و هرچی تلاش کردیم پول بلیت بدیم نگرفت که نگرفت! تازه اینجا بود که فهمیدیم سیستم ترمینالشون اینجوریکه شما فقط در بدو ورود با پای پیاده پول بلیت رو می دین و اگه با اتوبوس دیگه ای وارد ترمینال شده باشین عملا مسیر بعدیتون دیگه نیازی به خرید بلیت نداره!
هتلمون یه هتل کوچیک 3 ستاره در یک کوچه فرعی در حد فاصل ترمینال تا پل مرزی با پاراگوئه بود که شبی 35 دلار رزروش کرده بودیم اما وقتی وارد اتاق شدیم یکم تو ذوقمون خورد چون کیفیتش از اون چیزی که انتظار داشتیم پایینتر بود. با این حال کیفیت و سرعت اینترنتش بد نبود. فقط رسپشن هتل که مردی چاق و چشمش مشکل تراخم داشت(که این بیماری رو در روزهای بعد تو خیلی از ساکنین این شهر هم دیدیم!) گفت که پول رو از کارت اعتباریمون کم کرده که این موضوع خیلی به مذاقمون خوش نیومد و ترجیح می دادیم تا پول هتل رو نقد بدیم!
عصر حالا دیگه نوبت گشت شهری فرا رسیده بود، پس باید نهایت استفاده رو از وقت محدود می بردیم. با این حال هرچی اینترنت و کتابچه راهنماهای گردشگری رو زیر و رو کردیم به جز همون آبشار شگفت انگیز و پارک و پرندگان و یکی دوتا جای محدود دیگه چیز زیادی نبود که بشه بهش دل بست! واسه همینم از همون ابتدا پای پیاد به سمت مرکز شهر حرکت کردیم تا ببینیم چه پیش آید!
با رسیدن به ترمینال مرکزی شهر اولین چیزی که توجهمون رو جلب کرد یه دفتر راهنمای گردشگران درست دم در اصلی ترمیتال بود. ما هم که انگار گنج پیدا کردیم سریع پریدیم داخل و شروع کردیم مرد جوون مسئولش رو سئوال پیچ کردن. از آبشار و پارک پرندگان گرفته تا ایستگاه اتوبوس های آرژانتین که قرار بود دو روز دیگه اونجا بریم ونقطه مرزی سه کشور و اونم از اون آدم های با حال بود با صبر و حوصله تک تک پرسش هامون رو پاسخ داد.
بازم برای آخرین بارم که شده از راهنمای گردشگری برزیل پرسیدیم آیا میشه از پل دوستی روی رودخونه پارانا عبور کرد و شهر مرزی سیوداد دل استه پاراگوئه رو هم دید؟ اونم یه نگاهی با تعجب انداخت و گفت بعیده مشکل خاصی باشه چون همه روزه هزاران نفر از مردم محلی و صدها توریست بدون هیچ محدودیتی صبح میرن اونجا و شب بر میگردن! فقط تاکید کرد که حواستون باشه به هیچ وجه روز یکشنبه نرین اونجا که همه شهر که در واقع فقط از بازارهای مختلف تشکیل شده، تعطیله!
فوز و دی ایگاسو با جمعیت 250 هزارنفریاش شهر بسیار کوچیکیه که کلا از 3-4 تا بلوار اصلی و چند تا خیابون فرعی تشکیل شده. همینم شد که با پیاده تلاش کردیم تا با بافت این شهر کوچیک بیشتر آشنا بشیم. اولین چیزی که در همون نگاه اول به خوبی نمود داره، ترکیب مهاجر پذیر شهر با مردمیبا فرهنگهای مختلفه. در این میون به غیر از چینیها که مثل جاهای دیگه دنیا بزرگترین جامعه مهاجر شهر رو تشکیل دادن، ترکیب مسلمونهای عمدتا عرب تبار سوری و لبنانی و البته ترکها هم، حضور پررنگی دارن و حتی مسجد بزرگ عمر بن خطاب که معماری اون در زمره آثار دیدنی شهر هم هست به کلونی مسلمونا اختصاص داره! همین بهانه کافیه تا دلتون بخواد رستوران حلال از اقسام غذاهای ترکی و مدیترانهای گرفته تا خانمهای مسلمون با پوشیه و روبنده سر راهتون قرار بگیرن! با این حال با بهره گیری از فرصت تجارت آزاد در شهر مرزی کشور همسایه این اقلیت مسلمون واسه خودشون حالا دیگه بروبیایی دارن و تو این سالها قدرتی بهم زدن!

هنوز یکی دوساعتی تو خیابون های شهر قدم نزده بودیم که یکدفعه سقف آسمون سوراخ شد و با خروار خروار آب غافل گیر شدیم! اولش خواستیم یه چند دقیقه ای وایسیم و بعد به راهمون ادامه بدیم اما مگه این آبشار بند می اومد! آخرش دیدیم بهترین کار، ورود به یه هایپر مارکت بزرگ تو همون حوالی بود تا اینجوری یکم خرید هم بکنیم.
اولین چیزی که در داخل مرکز خرید توجهمون بهش جلب شد، صرافی فروشگاه بود که نرخ چنجش از ریو هم مناسبتر بود!(هردلار معادل 3.9 رئال). تو فرهنگ برزیلی ها بیشتر صرافی ها رو باید تو همین مراکز خرید پیدا کرد و کمتر میشه وسط خیابون صرافی دید. تو شیش و بش این بودیم که چقدر پول چنج کنیم و اینکه آیا معقوله یکم هم پزو آرژانتین رو بخریم که نرخ تبدیلش از صرافی های رسمی داخل آرژانتین و به استناد قانون ممنوعیت چنج پول به نرخ آزاد در داخل آرژانتین به صرفه تره! تو این حین یکدفعه مردی میان سال با کلامی عربی گفت شما مسلمونین؟ و بعدشم پرسید از کجا میاین! برخلاف تجارب قبلی با شنیدن نام ایران طرف شگفت زده نشد و طولی نکشید فهمیدیم آقا محمد دوست جدید از شیعه های لبنانه! با اینکه زیاد انگلیسی نمی دونست اما خودمونم نفهمیدیم چجوری با ملغمه ای از ترکیب زبون های عربی، فارسی و انگلیسی مکالمه راحتی باهاش داشتیم. سریع پیشنهاد کمک داد و بعد که موضوع رو شرح دادیم گفت که خودش تو پاراگوئه تجارت وسایل الکترونیک داره و بر اساس تجربه بهتره پزو آرژانتین رو از پاراگوئه تهیه کنین! بعدهم متواضعانه گفت که دنیا باید به ایران و ایرانی ها سر تسلیم فرود بیاره و ...!


محمد 25 سالی بود که در برزیل ساکنه و سه تا بچه اش هم تو همین شهر به دنیا اومدن! محمد با اعتماد به نفس زیاد ادعا می کرد که از زندگی تو برزیل خیلی راضیه. اون می گفت با اینکه این مردم دین و ایمون درستی ندارن تا دلتون بخواد دلشون پاکه! اما قبل از برزیل وقتی برای کار لیبی رفته بود با اینکه اونا هم عرب بودن اما خیلی اذیتش کرده بودن!
ساعتی بعد در حالیکه بارون سیل آسا همچنان داشت شدت می گرفت، دیدیم بهتره مسیر تا هتل رو با تاکسی بریم. اینجا هم مثل همه جای دنیا تو روزهای بارونی، تاکسی ها طاقچه بالا می زارن و از طرفی تقاضا هم زیاد میشه، صف چند نفره ای برای سوار شدن تشکیل شده بود که بازم آقا محمد عزیز با حرکت جوانمردانه سریع نوبت خودش که سر صف بود رو به ما داد و گفت عجله ای برای رفتن نداره و تو این فرصت می تونه یه سیگاری هم بکشه!
صبح روز بعد بالاخره دل به دریا زدیم و جلوی یکی از اتوبوس هایی که هر ده دقیقه یک بار عازم پاراگوئه میشد رو گرفتیم و طولی نکشید که خودمونو روی پل دوستی یافتیم. پلی فلزی با فنسهای بزرگ در طرفین و مردمانی که با پای پیاده و بدون توجه به چشمانداز زیبای رودخونه به سرعت در حال عبور بودند. اتوبوس ما هم به پیروی از آنها تنها نیش ترمزی واسه سوار کردن چند تا مسافر زد و بدون توجه به کیوسک مرزبانان دوکشور خود رو به اونور پل رسوند.

سیوداددل استه در واقع شهر مرزی پاراگوئه محسوب میشه که دولت این کشور فقیر برای اینکه رونقی در اقتصاد درب و داغون این منطقه مرزی ایجاد کنه اونجا رو منطقه آزاد تجاری اعلام کرده تا با بهره گیری از فرصت تعرفههای سنگینی که دولت برزیل و آرژانتین به بهانه حمایت از تولید داخلی بر کالاهای وارداتی وضع میکنن از تجارت آزاد و بدون تعرفه کالاهای وارداتی سود ببره! واسه همینم حتی بطور عامدانه مرزهاشو تو این منطقه باز گذاشته و ظاهرا از ورود گردشگرهای مختلف و به خصوص مردم برزیل و آرژانتین که شدیدا تشنه خرید کالاهای وارداتیاند که در برخی موارد بیشتر از 40 درصد تعرفه دارن، به شدت استقبال میکنن.
جالب اونکه وقتی برای اطلاعات بیشتر وبلاگ خانم گردشگری از آمریکا رو میخوندیم تعریف کرده بود هنگام عبور از پل، خودش رفته سراغ کیوسک مرزبانان پاراگوئهای و اونا رو بیرون کشیده و پرسیده ما که ویزا نداریم چهجوری باید بریم داخل شهر؟ اونا هم با کلی تعجب نگاهش کردن و ظاهراً چون خیلی هم انگلیسی بلد نبودن هیچ جوابی ندادن و سرانجام خود خانومه از رو رفته و مثل بقیه مسافرا سرش رو انداخته پایین و رفته داخل شهر و بعدشم برگشته بود برزیل!
شهری کوچک با بلواری اصلی که دو طرفش رو چند تا کوچه تنگ و باریک مثل کوچه برلن خودمون احاطه کرده بود و پاتون که به زمین میرسید بازاریاب فروشگاهها دورهتون میکردن که بروشور تبلیغاتی تخفیفات فروششون رو بدن دستون! بازاری سنتی با همون خصوصیات آشنای بازارگرمی شخصی و کلی مسافر خارجی از کشورهای همجوار که مثل گذشته نه چندان دور مناطق آزاد خودمون (کیش و قشم و ...) مسابقه خرید کالاهای بنجل رو گذاشته بودن!
بیشتر فروشگاههای عرضه کننده اجناس بنجلی بودن که نه از نگاه قیمت و نه حتی کیفیت با محصولات درجه سه چینی خودمون هم برابری نمیکردن! و البته بازار بزرگی برای وسایل الکترونیکی و برقی که به نظر میاومد محور اصلی این بازار رو تشکیل داده است. تو این بین فروشندههای دوره گرد با محصولاتی چون قطعات جانبی موبایل و ...، بیشتر از همه بازارگرمیمیکردن اما ما از اول هم قصد خرید نداشتیم و البته قیمتها هم جوری نبود که بتونه با قیمتهای داخل ایران توان رقابت داشته باشه!
در این میون البته فروشگاههای لوکستری هم بودن که بتون سلایق قشر مرفه تر رو هم برآورده کنه!
برای ما دیدن هیجانات آشنای مردمیکه در خرید از مناطق آزاد حس برندهها رو داشتن و رونق و شلوغی بازار در همون فضای تنگ و تُرش بیشتر جذاب بود. به خصوص آشنایی با گوشههایی از تفاوت فرهنگی این مردم به ظاهر فقیرتر آمریکای لاتینی با همون نگاههای نافذ و پوستی که کمیبه سرخی میزد و حتی در پوشش و ظاهرشون نیز این موضوع در مقایسه با طرف برزیلی نمودی بیشتر داشت! و البته تسهیلات شهری و امکانات زیربنایی پایینتر که حکایت از اقتصاد ضعیفتر این کشور در مقابل همسایه پولدارترش داشت!
از اقتصاد ضعیف پاراگوئهای ها گفتیم، بد نیست اشارهای هم به تعداد صفرهای اسکناسهای محلی شون کنیم که ماشالا به تعداد صفرهای اسکناسهای وطنی خودمون تنه میزنه! هر دلار حدود 5700 گوارانی Guaraní معامله می شه! با این حال نرخ تورمشون حدود 5 درصده که در مقایسه با برزیلیها که تورم 10 درصدی دارن ظاهرا شرایط مناسبتری دارن! هرچند در شهر دل استه شما اصلا نیاز به چنج پول ندارین و با هر ارز معتبری از دلار گرفته تا رئال برزیل و حتی پزو آرژانتینیها می تونین معامله هاتون رو انجام بدین!
در گشت و گذار داخل شهر کوچک "دل استه" چیزی که بیشتر جلب توجه میکرد علاقه وافر مردم بومی به نوشیدن معجونی گیاهی به نام یِرباماتهYerba Mateبود که مزهای شبیه تنباکو داره. ابتدا لیوان رو از گیاه خشک پر میکنند و بعد هم با اضافه کردن آب جوش، هر از چندگاه از اون مینوشند و این کار تا چندین بار پر و خالی شدن لیوان ادامه داره! بعدها که کنجکاو شدیم تا تستش کنیم حداقل از نگاه ما طعمش اونقدرها هم بد نبود و اگه دمنوشخور حرفهای باشین خیلی زود بهش عادت میکنین و احتمالا عاشقش میشید! بعد از خوردن ماته به دلیل کافئین بالایی که داره احساس میکنید ذهنتون خیلی فعال شده و دوست دارید چند تا مساله ریاضی حل کنید!

در فروشگاههای صنایعدستی هم توجهمون رو لیوانهایی جلب کرد که با طراحی متفاوت از جنس پوست کدو تنبل ساخته شده و برای نوشیدن ماته به کار میرفتن. البته ماته در واقع اسم همون لیوانه و شاید بهتره اسم گیاهش رو بگیم یربا که نوشیدنی سنتی مردم آمریکای جنوبی و به خصوص آرژانتین و پاراگوئه است. نوشیدنیای انرژیک از برگ گیاهی که یادگار بومیان این سرزمین است و حتی اشغال استعمارگران هم نتونسته مصرف آن را کاهش بده.
اعتیاد به این نوشیدنی سنتی اونقدر بالاست که بسیاری از مردم این سرزمین صبح که از منزل خارج میشن فلاکسهای طرحدار با جلدی زیبا و لیوان ماتهخوری با نی مخصوص آن را زیر بغل میزنن و تا شب هر چند دقیقه یکبار جرعهای از آن مینوشن و جالبتر اونکه برای ابراز صمیمیت ماته رو به دوستان و آشنایان خود تعارف میکنن.

طرفهای ظهر بود که سراغ صرافی رفتیم. با دیدن نرخ تبدیل 16.1 پزو در مقابل دلار گفتیم تا پامون آرژانتین نرسیده که مجبور بشیم در مقابل هر دلار فقط 10 پزو ناقابل بگیریم یکم دلار چنج کنیم! اما از بس ارزش پول آرژانتینیها مثل ریال خودمون بالا است که طرف در مقابل 350 دلاری که بهش دادیم دو تا دسته بزرگ اسکناس پزو دستمون داد که نمیدونستیم کجا جاش بدیم!
حالا دیگه وقت ناهار شده بود و بساط رستوران ها هم حسابی رونق داشت!
و از طرف دیگه هر گوشه و کناری که میدیدی فروشندهها داشتن ناهار میخوردن، اونم چه ناهاری! یه ظرف بزرگ در ابعاد پلوپزهای چهار نفره و غذایی که هرکدوم چند تکه بزرگ گوشت حداقل نیم کیلوگرمی داشتند. همین شد که وقتی با کنجکاوی به ظرفهای غذا چشم دوختیم خانوم فروشنده مهربون با سخاوت زیاد غذاشرو تعارفمون کرد و بعد هم علاوه بر ظرف خودش ظرف همسایه بغلی را گرفت تا بهتر تماشاش کنیم و حتی عکس بگیریم!
با جدا شدن از بازارچههای سنتی در امتداد بلوار جلوتر رفتیم به این امید که بتونیم با بافت شهر بیشتر آشنا بشیم. اما هرچه چشم انداختیم به جز یکی دو تا نقش و نگار محدود از هنر مجسمهکاری و نقاشی چیز دیگهای یافت نمیشد. با این حال حضور پررنگ ماموران پلیس در فواصل نزدیک حکایت از اهمیت موضوع امنیت داشت.
ترافیک خیابون اصلی هم با توجه به دوبله پارک کردن ماشینهای پت و پهن دهه 60-70 میلادی آمریکایی به اوج خودش رسیده بود. تو این حین یه خانوم راننده ناشی که اتفاقا ماشین نسبتا جدیدی هم زیر پاش بود، اومد از بین فضای تنگ ماشینهای پارک شده رد بشه و مالید به دو طرف! گفتیم الانه که دعوا بشه و خلاصه به سبک مافیای آمریکای لاتینی تیراندازی و هفت تیر کشی و ... ! اما برخلاف انتظار صاحب ماشین کناری اومد و نگاهی کرد و بعد از یه غرولند زیر لب سوار ماشین شد و رفت!
حالا دیگه این شهر کوچک با بازار سنتیاش، چیز زیادی نداشت که بتونه جذبمون کنه. همینم شد که با اولین اتوبوس گذری و پرداخت پنج رئال برزیلی بی هیچ دردسری از پل گذشتیم. در همین حین مردم محلی با ساکهای خریدی که از سر و کولشون آویزون بود داشتن با پای پیاده پل رو طی میکردن و پلیسی که فقط در بخش برزیلی اونم تنها به حجم خرید مسافرها گیر میداد که بیشتر از حد مجاز کالا وارد نکنن!

سمت راست پاراگوئه و سمت چپ برزیل
ساعتی بعد در رستورانی ترکی در شهر ایگوآسو بساط غذای مدیترانهایمون پهن بود و بعد از صفا دادن شکمها چی میتونست بهتر باشه از تماشای نقطه صفر مرزی هر سه کشور!

اتوبوس محلی شماره 103 اومد و بعد از کلی پیچ و واپیچ در لابه لای محلههای مختلف ثروتمندان شهر به نزدیکی رودخونه رسید. حالا دیگه با حرکت اتوبوس بر روی جاده خاکی و سنگ فرشهای قدیمی مثل فنر از جامون میپریدیم تا اینکه کل اتوبوس خالی شد و لحظاتی بعد کمکراننده اشاره کرد که اینجا آخرشه!
فضای سبزی کوچک شبیه پارک در تلاقی مرز سه کشور برزیل، پاراگوئه و آرژانتین و مرزی آبی، که سال ها قبل تصویر آن را در ایمیل هایی با عنوان نقاط شگفتانگیز جهان دیده بودیم.

راست پاراگوئه - روبرو آرژانتین و نمای نزدیک برزیل
با این حال طرف برزیلی برخلاف آرژانتینیها سرمایه گذاری خاصی نکرده بود! کافهای ساده با یه فروشگاه صنایع دستی و چند تا تکه نرده آهنی همه اون چیزی بود که تو همچین جای منحصر به فردی میشد دید! اما در عوض تا دلتون بخواد چشم انداز قشنگ و یه سکوت دلچسب برای شنیدن صدای آب رودخونه و حرکات پرندهها که البته اینم طولی نکشید که با اومدن اتوبوسی از گردشگران چشم بادومی از بین رفت!
در مسیر برگشت توجهمون به ترکیب ویلاهای خوش نقشه این منطقه بیشتر جلب شد. خونه هایی عموماً یک طبقه با چمنکاری محوطه و سگهای نگهبانی که بدون استثنا تو هر خونهای جولان میدادند.

باور قلبی ما اینه که سفر نه تنها هزینه نیست، بلکه یجورایی سرمایه گذاریه. چرا که خاطرات ارزشمندش تا پایان عمر همراهمونه و یادآوری اونا در طول زمان احساس لذت بخشش رو بارها و بارها در خاطرمون زنده می کنه.