خاطرات سفر به مکزیک(2019)-مکزیکوسیتی، بخش چهارم- پوئبلا (پوعبلا) و زیبایی های وصف ناپذیرش!
روزهای اقامت کوتاهمون در مکزیکو سیتی به سرعت در حال سپری شدن بود و ماهم با اکراه چار ای جز محدود شدن برنامه های بازدید و سخت گیری در انتخاب برنامه های روزانه فشرده مون نداشتیم. این شد که تصمیم گرفتیم در یک سفر یک روزه فشرده سریع بریم پوئبلا و تا شب برگردیم. چرا که گزینه اقامت یکشبه با باز و بسته کردن ساک و کشیدن اون این همه راه چندان توجیه پذیر نبود.
از ایستگاه San Lazaro که تقاطع دو خط B و خط یک مترو به حساب می یاد ترمینال اتوبوسرانی به مقصد پوئبلا قرار داره و شرکت های مختلف با قیمت های مختلف تقریبا هر 15 دقیقه یه ماشین به سمت اون شهر دارند.


بلیت رفت مستقیم از 196 تا 214 پزو قیمت داشت و جالب اونکه اگه برگشت را هم همونجا می خریدی فقط کافی بود 156 پزو بیشتر بپردازی و البته انتخاب ساعت حرکت برگشت هم بر عهده خودت بود.

با این مقدمه حدود ساعت 9 صبح در اتوبوس نسبتا مجهز بین شهری در مسیری نسبتا زیبا به سمت پوئبلا در حرکت بودیم.

شهری در میانه بین بنادر اصلی تا پایتخت که از همون قرن ها قبل اسپانیایی ها را برای گسترش این شهر جذب کرده بود و در نهایت به واسطه سبک های معماری از رنسانس تا باروک ، این شهر زیبا در سال 1987 عنوان میراث جهانی را از یونسکو دریافت کرد.
حدود ساعت 11 صبح وارد ترمینال نسبتا بزرگ و زیبای پوئبلا شدیم و برخلاف انتظار هرچی گشتیم دفتر راهنمای توریست یا همون i یافت نشد که نشد! حالا ما موندیم این مکزیکی های انگلیسی نفهم که چه جوری باید بریم تا مرکز شهر!
با دل زدن به دریا از ترمینال بیرون اومده و با همون زبان آشنای اشاره و ترکیب کلماتی چون زوکالو و سنترو و ... خلاصه فهمیدیم که هرچی هست باید بریم اونور خیابون تا با اتوبوس یا مینی بوس به سمت سنترو بریم.
البته بعدا فهمیدیم که اتوبوس شماره 52 هم می ره اما راستش حداقل تا اون موقع چیزی نمی دونستیم و نهایتا پرسان پرسان سوار یه مینی بوس درب و داغون با راننده بی کله اش شدیم که در طول مسیر یه چندباری با رانندگی وحشتناکش مغز ما را تو دهنمون آورد! جوری خودش را لابلای ماشین ها جا می کرد و گاز می داد که می گفتیم الان دیگه تصادف می کنه! از همه جالبتر دسته بزرگی بود که یجورای از محل صندلی راننده تا درب سمت شوفر به ابعاد حدود 1.5 کشیده شده بود و با سبک قرون وسطایی اهرمی، نقش باز و بسته کردن درب ماشین را به عهده داشت. که البته بعدا فهمیدیم این ابتکار مکانیکی در سایر مینی بوس های شهر هم به شدت رواج داره!

دقایقی بعد با ورود به کوچه پس کوچه های با معماری زیبای اسپانیولی فهمیدیم که انگار جهت را درست اومدیم. کوچه ها جوری شطرنجی طراحی شده بودند که در انتها چشم انداز زیبایی از کوه خودنمایی می کرد.

یکی دوباری قصد پیاده شدن داشتیم که راننده با دست اشاره کرد که عجله نکنید و نهایتا جلوی یه تقاطع نه چندان عریض نگه داشت و با دست اشاره کرد که حالا از اینور می تونین برین زوکالو!
ماهم که به واسطه کالسکه بچه با کلی دردسر اومدیم پایین، همون اول کار با دیدن حس و حال انرژی بخش این کوچه ها همه چیز را از یاد بردیم و هنوز چند قدمی برنداشته بودیم که جلوی یه کلیسای نسبتا معمولی مدل اسپانیایی قرن نوزدهمی که تا خرخره آدم توش بود متوقف شدیم و کاشف به عمل اومد ظاهرا مراسم عروسی دارن و کل فامیل عروس و دوماد جمع شده بودن در مراسم عروسی.
دقایقی بعد با گذر از کوچه ها وارد میدون زوکالو شدیم . میدانی نه چندان وسیع با نسخه ای به مراتب کوچکتر از مشابه پایتختی اش و طراحی مربع گونه اش که ظاهرا ابتدا مستطیل شکل بوده و بعدا اینجوری تحول پیدا کرده بود.
برخلاف زوکالو مکزیکو سیتی مرکز میدان بسیار سر سبز و طراحی شده بود و بازهم در گوشه میدان چشم انداز زیبایی از کلیسای جامع شهر یا همون کتدرال خودنمایی می کرد.

یکمی که چشم و دلمون از زیبایی های اطراف میدون سیر شد با ورود به کلیسا جامع طراحی زیبای اون با همون حس آرامش بخش دوست داشتنی حسابی انرژیمون را شارژ کرد.

محراب زیبا با ترکیب رنگ های چشم نوازش و مردمی که خالصانه داشتن عبادت می کردند.

چه حس زیبا و آرامش بخشی داره این مناظر که آخرش هم هیچ وقت نفهمیدیم این حس آرامش اینجور جاها را باید به حساب معماری زیبا و ترکیب رنگ های خلاقانه هنرمندانشون بزاریم یا انرژی جمعیتی که همیشه مشغول عبادت عارفانه هستند.


و بعد هم با گذر از کتابخونه قدیمی به سمت دیگر میدون پا گذاشتیم که خوشبختانه این بار با دیدن توریست اینفورمیشن بزرگ و مجهزش سورپرایز شدیم.
متصدی مربوطه با خونسردی کامل جاذبه های محله های اطراف زوکالو را شرح داد و بعد هم پیشنهاد داد از تله کابین خوش منظره شهر غافل نشیم. اما راستش با یادآوری زمان محدود و سفر یک روزمون خیلی فرصت تله کابین را نداشتیم.

از اونجا که بیرون اومدیم چند قدم جلوتر در وسط میدون خیابون ورودی بازار سرپوشیده با طراحی زیباش دقایقی مشغولمون کرد.

سقف بازار و سردر طراحی شده با کلی ترکیب رنگی دوست داشتنی.

در ادامه یکم بالاتر با ورود به خیابون زیبای مایو حس زیبای خیابون های پر انرژی و دوست داشتنی که بارها در سفرهامون در گوشه و کنار دنیا تجربه کرده بودیم دوباره زنده شد.


جمعیت شلوغ گردشگرها و هنرمندانی که با گریم لباس از فروزن و سفید برفی گرفته تا نقش های امروزی گردشگرها را به خوشون جذب کرده بودند.

همیشه حسرت این را خوردیم که ایکاش مردم ما هم حداقل در یک قرن اخیر به جای تخریب کوچه و پس کوچه های اصیل با معماری تاریخی شون اون جاها را حفظ می کردن که هویت تاریخی این محله ها قرن ها برای نسل های بعدی ادامه پیدا می کرد.

همینجوری که با نگاهی کنجکاو به این ترکیب های رنگی چشم نواز جلوتر رفتیم در طی مسیر به کلیسای سانتو دومینگو رسیدیم.

به توصیه راهنمای گردشگری نمازخانه Rosario این کلیسا با رنگ ها و نقش زیباش بیشتر از همه مورد توجه گردشگرها واقع می شد.در واقع نمازخانه پر است از نماد های خوش رنگ و لعاب ، یا در واقع یجورایی با ترکیب تصاویرش نمایانگر سبک باروک در معماری اسپانیایی مدرن شده بود.




ساعتی بعد با گذر از کوچه پس کوچه هاو دهها اثر زیبای معماری که فرصت بیان اسمشون هم نیست نهایتا به بازارچه زیباEl Parian رسیدیم.
بازاری پر رونق البته نه برای خرید و فروش های کالاهای صنعتی بلکه زیبا با ترکیب سنگ فرش های رنگی در کنار فروشگاههای سنتی صنایع دستی که حسابی چشم آدم را به خودش جذب می کنه.

از هر طرف که وارد خیابون های اطراف می شدیم معماری زیبای شهر بیشتر خودنمایی می کرد .
و جالبتر تماشای رفتار ناب محلی ها حتی صف کشیدن برای خرید غذای سنتی و محلیشون از دست فروش های خیابانی بود.

کوچه خیابون های اطراف هم با ترکیب سنگ فرش های قدیمی و سبک های گذشتشون حالا تبدیل شدن به بازارهای سوغاتی فروشی با شیرینی جات منحصر به فرد مکزیکی و ظروف زیبای سفالی که اکثرا در بسته بندی شیرینی و شکلات به جای ظروف کاغذی پلاستیکی ، ترکیب شیرنی های سنتیشون را خواستنی تر کرده بود و همینم بیشتر جذبمون کرد و ماهم یه ظرف سفالی کوچک شکلات به قیمت 30 پزو ( کمتر از 2 دلار) خریدیم که با یه تیر دوتا نشون زده باشیم تا با گذاشتن این تکه سفال زیبا در میز یادگاری های سفرمون برای همیشه طعم و حس زیبای این شیرینی ها را همراهمون داشته باشیم.


اونجور که تاریخ این شهر نوشته شده ظاهرا سفال اهمیت زیادی در هویت شهر داره چرا که پوئبلا از اواسط قرن 16 پس از تاسیس ، Puebla بخاطر سرامیکهای ظریفش مشخصاً به سبکی که Talavera نامیده می شد ، بسیار مشهور بود. این امر به دلیل وجود خاک رس باکیفیت در منطقه باعث ترمیم بهترین صنعت شده است. در واقع بین سالهای 1550 و 1570 ، سفالگران اسپانیایی از Talavera de la Reina در اسپانیا به پوئبلا آمدند تا به مردم محلی فنون استفاده کنند از چرخ سفالگر و لعاب قلعه را بیاموزند. این روش های جدید با طرح های بومی مخلوط شد به همین دلیل که به Poblano Talavera معروف شد پدید آورد.


دقایقی بعد با دیدن کارهای زیبای دست ساز یک زوج جوون دست فروش حسابی تحریک شدیم. اول کار برای خرید یکم چونه زدیم و خانوم جوون با یکم اکراه موافقت کرد و اون عروسک زیبای پارچه اش را بهمون تحویل داد. اما بعد که کمی دور شدیم یکم خجالت کشیدیم و گفتیم درست نیست از این افراد ضعیف تخفیف بگیریم و دوباره برگشتیم و با پرداخت باقیمانده پول از تماشای برق چشماشون که خوشحال شده بودند حسابی لذت بردیم.


عصر هنگام که دیگه انرژیمون حسابی خالی شده بود به پیشنهاد توریست اینفورمیشن تا بازار پیش رفتیم و بعد هم در فود کورت بسیار بزرگ اونجا غذایی باب میل سفارش داده و با ولع این غذای دلچسب را خوردیم .


با اینکه عقربه های ساعت داشت زمان نزدیک شدن به غروب و هنگام برگشت را متذکر می شد اما راستش دلمون نمی اومد از اونجا دل بکنیم اما نهایتا کمی بعد با آدرسی که از توریست اینفورمیشن گرفته بودیم با یک ماشین ون به سمت ترمینال حرکت کردیم.

متاسفانه اولین حرکت اتوبوس ساعت 7.30 غروب بود و این موضوع از همون ابتدا نگرانیمون بابت دیر رسیدن به مکزیکوسیتی نه چندان امن را متذکر می شد. با این حال از نیم ساعت فرصت باقیمونده تا حرکت اتوبوس استفاده کرده و با گشت و گذار در بیرون ترمینال کاپو از غرفه های سنتی بازدید کردیم.
در طول مسیر بازگشت با تکیه دادن به صندلی و چشمانی نیمه باز داشتیم تصاویر ماجراهای زیبای این شهر دوست داشتنی را برای همیشه تو ذهنمون جاودانی می کردیم اما با غروب آفتاب و تاریک شدن هوا حالا دیگه نگرانی بابت نا امنی در تاریکی شب یکم برمون چیره شده بود. اول می خواستیم با تاکسی کل مسیر رابریم که با شنیدن قیمت های نجومی تاکسی ها یکم عقب کشیدیم و آخر کار بازم مترو را ترجیح دادیم اما با یه ابتکار جالب جلوی در مترو نزدیک هتل با پرداخت تنها 15 پزو تاکسی گرفتیم تا ما را در فاصله 500 متری ایستگاه جلوی درب هتلمون پیاده کنه و اینجوری از بابت امنیت خیالمون راحت بشه!
باور قلبی ما اینه که سفر نه تنها هزینه نیست، بلکه یجورایی سرمایه گذاریه. چرا که خاطرات ارزشمندش تا پایان عمر همراهمونه و یادآوری اونا در طول زمان احساس لذت بخشش رو بارها و بارها در خاطرمون زنده می کنه.