روز سيزدهم سفر – فرانسه - پاریس(PARIS) – بخش دوم – گشت شهري- رودخانه سن و ...
صبح ديگه خستگي از تنمون كاملا در رفته بود و امروز از ابتدا برنامه وسيعي رو براي گشت داخل شهر پاريس داشتيم. با خروج از هتل و دنبال كردن مسير مترو، برناممون اين بود كه سوار كشتي هاي توريستي رود سن بشيم و همون اول ابتدا داخل شهر و اماكن توريستي رو برانداز كنيم. به اين خاطر به سمت آخرين ايستگاه كشتيها حركت كرديم تا از اونجا سفر رو شروع كنيم. از ايستگاه مترویی که پیاده شدیم تا اسكله ساختمون بزرگي بود كه ترجیح دادیم چند نفري كه ظاهرا مسير رو به همون سمت اسکله طی می کردند دنبال كنیم، اما بعد وسط راه وقتي از دختر محجبهاي كه ظاهراًٌ لبناني بود مسير اسكله رو پرسيديم او با تعجب پرسيد ميدونيد الان داخل دانشگاه هستيد؟ و بعدش ما رو تا نزديكي در خروجي با طی مسافتی حدود 500 متر مقابل رود سن راهنمايي كرد.
کنار اسکله به راحتي باجه بليط فروشي قایق رو پيدا كرديم اما با تعجب متوجه شديم كه كارت پاريس ويزيتمون براي تخفيف اين شركت (Bateaux Les Vedettes du Pont-Neuf) اعتبار نداره و جالب اونكه متصدي بليطفروشي بدون ذرهاي ناراحتي روي كاغذ و نقشه اسم شركت رقيبشون (Batobus) كه مي شد بليطهاي تخفيف دار كشتي ديگه توريستي رو از اونا گرفت برامون نوشت. اما بعدش با توجه به اينكه بليط اين شركت 14 يورو براي كل روز بود و با تخفيف براي دانشجوها 9 يورو و شركت رقيب 12 يورو براي يكساعت و با تخفيف كارت پاريس ويزيت 9 يورو براي تنها يكساعت استفاده مي شد و از همه بدتر بايد كلي پياده تا ايستگاهش مي رفتيم، تصميم گرفتيم كه قيد تخفيف كارت پاريس ويزيت رو بزنيم و با كارت دانشجويي از همين شركت يك بليط 9 يورويي و يه دونه 14 يورويي بدون تخفيف بگيريم و بپريم تو كشتي كه تقريبا آماده حركت بود.

سوار بر كشتي تفريحي كه سقف استوانهاي شيشه اي داشت با بقيه مسافر ها كه به زحمت 7 يا 8 نفر مي شدند، از ايستگاه كشتي واقع در Austerlitz Bridgeحركت كرديم.

در مسير از جاييكه وسط رود خشكي نسبتا كم عرضي رودخانه سن رو به دو نيم تقسيم كرده بود گذشتيم و در ادامه با گذر از چشم انداز زيباي رودخانه سن و بناهاي ديدني آن از موزه لوور تا انتهاي خيابان شانزهليزه و نهايتاً ايستگاه پاياني كه برج ايفل بود را طي زماني در حدود 40 دقيقه پشت سر گذاشتيم. در ايستگاه پاياني كه كنار برج ايفل بود كشتي را ترك كرده و اين بار براي گشت و گذار از پل رودخانه سن عبور كرده و منطقه پشت برج ايفل رو برانداز كرديم.

اما راستش شدت آفتاب و گرما با اينكه چندان با فصل كه اوايل مهر محسوب مي شد سازگاري نداشت ما را در بالارفتن از مسير مردد كرد و اين شد كه اينبار با خوندن نقشه به دنبال مجسمه ميدان آزادي و خيابان شانزليزه، راه افتاديم.
هنوز چند دقيقهاي نگذشته بود كه يكبار خانم مسني جلويمان ظاهر شد و با لهجه فرانسوي به فارسي پرسيد كه آيا ايراني هستيم. ما كه كمي تعجب كرده بوديم يكم جا خورديم اما بعدش توضيح داد كه اصالتش لبناني و از مسيحي هاي اونجاست اما 30 سال قبل مهاجرت كردند آمريكا و الانم چندسالي هست كه پاريس زندگي مي كنه. بعد از اينكه توضيح داد فارسي رو پيش يكي از دوستاش در 5 ماه ( هر هفته يك جلسه) ياد گرفته كه برامون خيلي عجيب اومد بعد كلي صغرا كبرا چيد، آخرش مثل مارگاريتا در فلورانس، يه مجله تبليغ مسيحيت درآورد و گفت كه بزودي خبرهاي خوشي عالم رو پر ميكنه و خلاصه از اينكه اونها وظيفه دارن اين نويد رو به مردم بدن. يكم مخمونو كار گرفت و خيلي خوشحال بود كه داره فارسيش رو آزمايش ميكنه. يه كتاب انجيل فارسي درآورد و خيلي ماهرانه انگار هزار بار خونده باشدش برامون از صفحات مختلف مثال آورد خلاصه در نوع خودش مورد جالبي بود! و خوبيش هم اين بود كه مسير شانزهليزه رو هم نشونمون داد و ما با خداحافظي از او راهي شديم.
هنوز راهي نرفته بوديم كه يكدفعه يه ماشين شاسي بلند گروني جلومون تو خيابون ترمز كرد و ما رو صدا كرد. ما از همه جا بي خبر گفتيم بيچاره توريسته احتمالا مثل ما راهشو گم كرده و ... . گفتيم يه كار خير كنيم كمكش كنيم. اما يارو كه خيلي شيك پوش بود گفت كه اهل ايتالياست و اينجا نمايشگاه پوشاك داشتن و الان كارش تموم شده و مي خواد به ميلان برگرده. بعدشم 2 تا كاپشن درآورد و گفت كه چون بنزينش تموم شده و الان اصلا پول نداره و حاضره اون دو تا كاپشن رو به قيمت فقط يه باك بنزين به ما بندازه (!) ببخشيد بفروشه! گفت كه قيمت اون كاپشنها كه مارك اصلين و توي نمايشگاههاي معروف پاريس عرضه شدن خيلي بالاست ولي اون چون مجبوره و بنزينش تموم شده و نميدونم چه اتفاقي براي كيف پولش افتاده حاضره در ازاي يه باك اين فداكاري رو بكنه! ما كه حتي اگه طرف راست هم ميگفت و كت شلوار تام كروز رو به قيمت 1000 تومن بهمون ميفروخت حاضر نبوديم بخريمش! چون اصلا جايي براي بار اضافي نداشتيم، ضمن اينكه قبلا خونده بوديم كه اينا ماركهاي تقلبي هستند كه توي فرودگاه اگه بگيرن خدا تومن جريمه داره. خلاصه گفتيم آقا شرمنده ما نميخوايم. آقا از ما انكار ازون اصرار! آخرش گفتيم بابا به كاهدون زدي! ما اومديم پيادهروي اصلا كيف همراهمون نيست! اين داستانها رو برو واسه يكي بگو كه كيف داشته باشه! خلاصه سريع خداحافظي كرده و جداشديم.
با ورود به محوطه ميدون بناي زيباي آزادي يا همون آرك تريومف چشم همه رو گرفته بود و خلاصه از چپ و راست هركي داشت واسه خودش فيگور عكس گرفتن رو مي گرفت. ماهم از اين قاعده مستثتا نبوديم. بعدش دنبال اين گشتيم كه مردم زير بناي آزادي چجوري رفتن اونجا. راستش راه ايرانيش اين بود كه از وسط ماشين ها بپريم اونجا، اما بعد گفتيم احتمالا راه مناسبتري هم باشه! و بايد پله زيرزميني باشه كه خوشبختانه خيلي سريع راه پله ها رو پيدا كرديم.

جالب اونكه برخي توريست ها همون وسط خيابون شانزهليزه عكس مي گرفتند! خلاصه با عبور از مسير ماهم وسط ميدون زير بنا بوديم و سعي كرديم چندتا عكس از بنا بگيريم صف نسبتا طولاني هم براي رفتن به بالاي بنا وجود داشت كه راستش نه حس وايسادن تو صف بود و نه البته ارزش بليط حدود 8 يا 9 يورويي اش رو داشت. اين شد كه كمي بعد ترجيح داديم تو مسير خيابون شانزهليزه حركت كنيم.
شانزليزه خياباني است با پياده روهاي عريض و فروشگاههايي با اجناس مارك دار و البته رستورانهايي با ستارههاي متعدد. خلاصه حتي راه رفتن تو شانزليزه بدون هزينه ممكن نيست اما بايد اعتراف كنيم كه شايد خيابان هايي به چشم اندازهاي بسيار زيباتري از شانزليزه در گوشه و كنار جهان چندان كم نباشند، اما هيچكدام درجه و اعتبار اين پاتوق مد جهان را ندارند. جالب اينكه در امتداد مسير، مواجه شدن با دفتر ايران اير سورپرايزمون كرد و اينكه در اين خيابان گران در كنارهاي فروشگاههاي بزرگ برندهاي معروف جهان يك برند ايراني نيز مي درخشد به خود باليديم. صرفنظر از اينكه با رفتن به داخل خيلي آنجا را فعال نيافتيم و از قرار پروازهاي تهران براي سوختگيري به مادريد رفته و با تاخير چند ساعته به وطن مي رسد!
در انتهاي شانزهليزه و گذر از چندين بناي زيبا، يكباره به ذهنمون اسم كاخ اليزه اومد و حس كرديم بايد اونجا باشد از 2 خانوميكه رهگذر بودند، موضوع را پرسيديم و در حاليكه خوشبختانه آنها انگليسي هم بلد بودند با تعجب گفتند كه چنين جايي را به جا نمي يارند. بيچاره ها كلي هم نقشه رو زير رو كردند و بعد حتي از GPS موبايلشونم نتيجه نگرفتند. بعدش يهدفعه گفتند كه بابا كاخ اليزه مال پرزيدنتشونه و براي توريست ها نيست. ماهم يجورايي قانع شده بوديم اما روحيه ايرونيمون اجازه نمي داد كم بياريم و گفتيم نه ما يه چيزايي تو اينترنت راجبش شنيده بوديم و بعدش گفتيم ممنون و ديگه مزاحم وقتتون نمي شيم و تشكر كرديم. اما اونا ما رو از رو بردن و گفتند چون فرانسوي ها چهره خوبي تو دنيا ندارن، مي خوان با كمك به ما ذهنيت مردم جهانو نسبت به فرانسوي ها عوض كنن و ... . خلاصه گفتيم بابا شكر خورديم و سر و ته قضيه رو جمع كرديم.
چند دقيقه بعد خانمي كه شمايل ايروني داشت نزدمون اومد و خودشو نسرين معرفي كرد و گفت كمك مي خوايد؟ و گفت چون زود به سر قرار با دوستش رسيده يه كم وقت داره كه به ما كمك كنه و اين شد كه حدود 20 دقيقه هم به توضيحات اون كه بخشي از اونا بسيار مفيد بود گوش كرديم. مثلا اون ميدون كنكورد و اوپرا رو پيشنهاد كرد و بلندي هاي مونت ماغت (Montmartre) و ... كه به همين خاطر اين باعث شد تا مسير مونو بر اساس اين جاها تنظيم كنيم.
خلاصه راه افتاديم و ابتدا از ميدون كنكورد شروع كرديم، بناي وسطي كه ستون بزرگي بود اما فواره هاي كنارش با مجسمه هاش يكم بهتر بود.


بعدشم مسير رو به سمت ميدون اپرا پياده ادامه داديم و اونجا بود كه ساختمون موزه اپرا به طور مشخص خودنمايي مي كرد.

ورودي حدود 9 يورو بود كه با كارت دانشجويي بين المللي 6 يورو ميگرفت. سرجمع 15 يورو داديم و وارد ساختمون شديم. نقاشي هاي زيبا در كنار معماري منحصر به فرد ساختمون و نماي زيباي پلكان و تصويرهاي سقف همه و همه در نوع خودشون بي نظير بودن آدمو ياد قصههاي والتديسني مينداختن. اين معماري قرن 19 به راستي ارزش يكبار ديدن رو داشت. بعدشم از محل يكي از لژها كه پرجمعيت بود سالن كنسرت رو ديديم تا بيش از پيش به ارزش اين بناي تاريخي پي ببريم.

راستش همه چيز يجورايي رنگ و لعاب خاصي داشت و با اينكه داخل سالن و ساختمون خيلي روشن نبود اما تلالو ديوارها و نقش و نگارهاي اون با آدم حرف مي زد. نهايتا با اينكه دلمون نمي اومد اما به جهت ضيق وقت چون ميخواستيم غروب آفتاب رو از بالاي تپه هاي مونتماغت يا همون Sacre Coeur) بخونيد سكغهكوغ (!)( تماشا كنيم و اين شد كه بعد از اينكه دقايقي كوتاه رو تو گالري لافايت كه پاساژ مانندي بود و همون نزديكي بود گذرونديم، با استفاده از مترويي كه تو همون گالري بود به سمت اونجا حركت كرديم. با پياده روي در جاده هاي شيبدار و نهايتا 100 تا 150 پله به محوطه بزرگي رسيديم كه بام پاريس به حساب مي اومد.

در اون بالا علاوه بر چندين رستوران و فروشگاه كليساي بزرگي بود كه توجه همه توريست ها رو به خودش جلب مي كرد. بعد از بازديد از كليسا و تماشاي منظره پاريس دودآلود از لابه لاي جمعيت انبوهي كه اونجا جمع شده بودند، يكي يك پله ها رو پايين اومديم.

بر روي پله ها گروهي نوازنده آهنگ هاي معروفي رو مي نواختند و با همراهي مردم ترانه ها با شور و حال بسيار زمزمه مي شد.
راستش اگه وقت بود شايد اونجا براي چندساعتي مشغولمون مي كرد. اما چون كشتي هاي تفريحي فقط تا ساعت 7 شب كار مي كرد و از طرفي ماهم دلمون مي خواست با بليط يك روزه كشتي هايي كه داشتيم، يه بار ديگه مسير رو ببينيم به سرعت به اون سمت حركت كرديم. آدم دلش ميخواد روزها و ساعتها رو تو هر جايي مثل اونجا بگذرونه ولي خب اين مستلزم اينه كه اونجا زندگي كني و براي ما كه فقط پنج روز پاريس بوديم همين كه هرجايي رو حداقل يه بار ببينيم كافي بود. خوشبختانه قبل از ساعت 7 در اسكله بوديم و اين شد كه به همراه انبوه جمعيتي كه اينبار در كشتي سوار بودند در هواي بسيار مطلوب و نسيم ساحلي مسير كامل كشتي هاي تفريحي رو تا ايستگاه آخر عبور كرديم. اين بار برخلاف صبح آفتاب و گرما آزارمون نمي داد و از طرفي خيل جمعيت سوار بر كشتي هم شور و حال بيشتري براي بهره بردن از مناظر توريستي فراهم كرده بود. خلاصه اينكه امروز هم با همه خستگي هاش به شب رسيد و ما براي تجديد قوا به هتل برگشته و با اينترنت علاوه بر برنامه ريزي براي اقامت شهرهاي بعد به سراغ اطلاعات مربوط به ديزني لند جهت برنامهريزي فردا رفتيم.
ادامه دارد ...

باور قلبی ما اینه که سفر نه تنها هزینه نیست، بلکه یجورایی سرمایه گذاریه. چرا که خاطرات ارزشمندش تا پایان عمر همراهمونه و یادآوری اونا در طول زمان احساس لذت بخشش رو بارها و بارها در خاطرمون زنده می کنه.