روز پانزدهم سفر – فرانسه - پاريس (PARIS) – بخش چهارم – موزه لوور
صبح در حاليكه مي دونستيم امروز به جهت آنكه اولين يكشنبه اول ماه اكتبره و مطابق با روال، موزه لوور مجانيه و احتمالا به جهت تعطيلي و فرار از پرداخت بليط 14 يورويي جمعيت بيشتري هجوم مييارن، سريع بساط صبحونه رو جمع كرديم و سعي كرديم قبل از شروع به كار موزه اونجا باشيم و اين شد كه با مترو به سمت ايستگاهي كه نام لوور رو يدك ميكشه حركت كرديم.
راستش وقتي از مترو بالا اومديم به يكباره يه حجم جمعيتي چند هزار نفره رو ديديم كه يكم جا خورديم و گفتيم نكنه اينا برا موزه اومده باشن! اما بعد كه خوب دقت كرديم ديديم همشون لباس ورزشكاري تنشون بود و كلي غرفه غذا و نوشيدني هم علم شده بود كه ازشون پذيرايي كنه. از قرار از اين بساطهاي دوهمگاني و ... است كه تو ايرانم گاهگداري برگزار ميشه است. اما تيشرتهاشون خيلي قشنگ بود و يكم قلقلكمون داد كه ببينيم آيا مام كاسب مي شيم يا نه؟! اين شد كه به سمت غرفه مربوطه رفتيم. اما مسئولش كه خانم جواني بود مودبانه گفت كه بايد قبلا اينترنتي ثبت نام مي كرديم و خلاصه انشا ا... براي سال بعد و ... . كه ما گفتيم ما كجا و سال بعد كجا و ... !
به هر صورت از اونجا كه نگران شديم نكنه از صف موزه جا بمونيم سريع به اون سمت حركت كرديم و البته كنار ما هم چند نفري با سرعت راهي بودند. وقتي وارد محوطه ميدونگاهي لوور شديم راستش عظمتش مارو گرفت و بعد از اون بود كه ديديم جمعيتي در حدود 300 يا 400 نفر جلوي در ورودي هرم شيشه اي صف كشيدن و مردم هم با سرعتي شبيه دويدن به اونا اضافه ميشن.

ماهم كم نياورديم سريع خودمونو آخر صف چسبونديم و در حاليكه هنوز حدود 45 دقيقه به شروع كار موزه در ساعت 9 مونده بود، جمعيت هر لحظه تصاعدي بالا مي رفت و ديگه حوالي ساعت 9 نمي شد انتهاي صف چند هزار نفره لوور رو با چشم ديد.
سر ساعت 9 در موزه باز شد و جمعيت با همون نظم مثال زدني كه تجسمش براي ما ايراني ها يك سخته در رديف هاي منظم جلو رفتند و كمتر از 10 دقيقه ماهم وارد هرم شيشه اي شده بوديم.

هرميكه هم از داخل و هم از بيرون علاوه بر عظمت زيبايي منحصر به فردي داشت به طوريكه از داخل و از بيرون مي شد محوطه مقابل كه محل گذر افراد بود رو تماشا كرد و يجورايي نور زيبايي هم به داخل موزه منعكس مي كرد.
در داخل موزه پس از عبور از دستگاه فلز ياب امنيتي و گرفتن بروشور نقشه، اول همه به جهت اونكه شنيديم معمولا نقاشي موناليزا (لبخند ژوكوند) خيلي زود شلوغ ميشه، به اون سمت حركت كرديم و جالب اونكه علائم در و ديوار خيلي خوب مسير جاهاي خاص و منحصر به فرد موزه رو نشون مي داد و ماهم خيلي سريع اونجارو پيدا كرديم اما انگار خيلي ها فكر مارو كرده بودند و با اينكه هنوز كمتر از 20 دقيقه از شروع به كار موزه گذشته بود 10 يا 15 نفر هم اونجا بودند. اين نقاشي كه خيلي وصفش رو شنيده بوديم و انگاري لئوناردو داوينچي 7 سال وقت صرف كرده بود تا اونو بكشه، در ابعادي بسيار كوچكتر از انتظارمون در قاب شيشهاي محافظت مي شد و راستش ما كه ملتفت نشديم بالاخره اين نقاشي چي داشت كه اينجوري معروف و محبوب شد.

بايد اعتراف كنيم نقاشيهايي كه ظاهراً به مراتب زيباتر از اون به نظر مي رسيدند با ابعادي ديواري، در گوشه و كنار همون سالن لوور، مي درخشيدند كه شايد گل سرسبدشون نقاشي مشهور تاجگذاري ژوزفين بود.
عكس از http://mymirela.activerain.com/archives/2010/8
اما بايد اعتراف كرد كه از اين دست نقاشي ها دهها تابلو بودند كه هركدوم در نوع خود بي نظير بود. بعد از ساعتي تماشاي نقاشيها ديگه يجورايي اشتياقمون از اين بابت فروكش كرده بود و حالا نوبت جاههاي باستاني موزه بود. از اونجائيكه تو نقشه سالن مربوط به ايران بسيار دور بود، تصميم گرفتيم از سالن مصر كه همون نزديكي قرار داشت شروع كنيم.

به واقع نميشه زيبايي اشياء اي كه در موزه لوور قرار داره رو وصف كرد بايد اعتراف كرد كه موزه لوور استثناء هاي ديدني دنيا رو در خودش جمع كرده. با ديدن لوور تصوري كه از موزه هاي تاريخي در ايران داريد بكلي از بين ميره چون كمتر ميشه اشياء اي رو ديد كه در نوع خود بي نظير نباشن. يعني ديدن چندتا سفال شكسته رنگ و رو رفته و ... رو تو لوور انتظار نداشته باشيد. فرضادر سالن مصر به جز خود اهرام تقريبا همه چيز از مجسمه هاي رويايي تا اجساد موميايي، تابوت ها و حتي ديوارهاي در ابعاد بزرگ يافت ميشه.

بطوريكه ناخداگاه حس مي كنيد وارد اهرام مصر شدي و همه چيز جوري چيده شده كه اگه محدوديت زماني و نگراني از جاموندن ساير بخش ها نباشه آدم دلش نمي ياد چند ساعتي رو اونجا سپري نكنه!

بعد از سالن مصر نوبت به سالن يونان باستان رسيد. سالني كه بازهم شاهكارهاي تاريخي دنيارو در خودش جمع كرده بود. مجسمه آفروديت با شاهكار مجسمه كاري و سپس ونوس و هركول هركدام در نوع خودشون بي نظير بودن.

راستش آدم اونقدر از ديدن مجسمه هاي زيبا گيج ميشه كه گاهي حتي فراموش ميكنه كه كجاست و چي داره مي بينه. تو همچين شرايطي استرس هاي مربوط از دست دادن مناظر خوب عكس و فيلم هم موجب ميشه تا عملا در يك حالت گيج و منگ بودن تا آخرش غوطه بخوري و يجورايي حس كني كه داري خواب مي بيني.

نهايتاً با اينكه كلي عكس و فيلم گرفتيم حالا كه اونا رو نگاه ميكنيم مي بينيم كه عكسها واقعا گوياي مناظر نيستند و عظمت موزه رو به خوبي نشون نميدن.

با عبور از سالن هاي يونان، رم و البته بخش هايي از سالن چين كه البته مابقي سالن هاي مربوط به چين (از جنس نمايشگاههاي موقت كه اشياء اش اماني بودن) كه به خاطر صف ورودي صدها نفري چينيها ما رو از ادامش منصرف كرد، با پرسجو به سمت پيدا كردن سالن ايران رفتيم. با توجه به وسعت موزه لوور و مسيرهاي پلكاني نه چندان مستقيم، پيدا كردن سالن ايران كار خيلي راحتي نبود و چندين بار خواسته يا ناخواسته وارد سالن هايي شديم كه به جهت زيبايي دلمون نمي اومد از ديدنشون منصرف شيم.
حوالي ظهر بود كه بالاخره وارد ورودي هاي مربوط به سالن ايران شديم. البته بخشهايي كه شاهكار مربوط به آثار تاريخي ايران ميشه يا همون دروازههاي تخت جمشيد در بخش ورودي و تقريبا خارج از سالن در كنار ساير آثار مربوط به تمدن بين النهرين ارائه شده است.
![]()

ديدن چندين ديوار بزرگ با نقش شيرهاي معروف تخت جمشيد كه همگي از فرط سالم بودن انسان رو به شگفتي وا ميداشت در كنار تعداد نسبتا زيادي از هموطنهاي ايراني كه به نوعي سهم غالب بازديد كنندگان آن بخش از موزه لوور رو تشكيل مي دهند، حس خاصي از حس عشق به وطن و افتخار رو به آدم القا مي كنه. هرچند از اونجا كه اين سالن در طبقه دوم و طرف ديگر موزه قرار داره كمتر مورد توجه بازديد كنندگان عمومي موزه قرار مي گيره و نسبت به ساير بخش ها از جمعيت تراكمي كمتري برخورداره.
با ديدن اين آثار اولش آدم شايد تاسف بخوره كه چرا اين آثار به نوعي از ايران دزيده شد و تو وطن نيستند اما بعدش وقتي خوب فكر مي كني، مي شه گفت كه اينها به نوعي شناسنامه هويتي ما براي يادآوري به خودمون و ساير مردم دنياست تا به ما به چشم آدم هاي وحشي و غير متمدن نگاه نكنن. شايد اگه اين آثار همچنان تو وطن مي موندن، الان گوشه يكي از موزه هاي نيمه تعطيل و يا حتي انبارهاي نه چندان استاندارد ميراث فرهنگي در آستانه تخريب قرار مي گرفتند و ... .
بگذريم با عبور از اين بخش به سالن هاي اصلي كه با نام ايران مزين بود و در بردارنده آثاري از مناطق شوش و حتي تمدن مادها و ... بود به بخش انتهايي سالن رفتيم كه اين بار سرستون تخت جمشيد با الوارهاي چويي معماري سقف تخت جشيد را نشان ميداد و در كنار آن اين بار نقش هايي از ديوارهاي سالم رنگارنگ با نقوش برجسته يادآور عظمت گذشته ايران بود.

عصر در حاليكه حقيقتا از خستگي درحال از پا درآمدن بوديم به سراغ سالن مربوط به ناپلئون رفتيم. اين سالن كه بليط آن مي تواند جدا از بليط خود موزه لوور خريداري شود (11 يورو) داراي برخي نقاشي ها و تابلوهاي مربوط به قرن 18 و 19 و البته مبلمان و دكوراسيون هاي نسبتا زيبا بود اما بسيار عجيب بود كه در ميان شاهكارهاي ايران، مصر و ... چرا اين بخش داراي وروديه اي 11 يورويي مجزا و ادغامي در همان 14 يورو كل بليط ورودي مجموعه مي باشد.

بعد از اين بخش به طبقه سوم رفتيم كه حاوي تابلوهاي نقاشي هنرمندان فرانسوي بود اين بخش از سالن كه خود شامل چندين سالن مختلف بود در مقايسه با نقاشي هاي هنرمندان ايتاليايي چندان چيزي براي عرضه نداشت. در اين زمان طبقات پاييني موزه لوور از جمعيت مملو شده بود و راستش شايد تعطيلي روز يكشنبه و ورودي رايگان آن موجب شده بود تا دهها هزار نفر بطور همزمان وارد سالن ها شوند اما نحوه طراحي و وسعت مجموعه لوور بگونه اي بود كه اين حجم از بازديدكنندگان را به خوبي در خود هضم كرده بود و در واقع با اينكه همچنان صفي با طول چندصدمتر در بيرون مجموعه براي ورود به موزه تشكيل شده بود اما همچنان ورودي باز بود.
عصر در حاليكه بسيار خسته شده بوديم بالاخره دل از موزه لوور كنديم و با اينكه هنوز بخشهايي از موزه را نديده بوديم اما به جهت برنامه فشرده به همين قدر بسنده كرديم.
در مسیر راه می بایست از رودخانه سن عبور می کردیم. در اینجا بود که دیدن پل زیبای عشاق با قفل هایی که به یادگار وصل شده اند توجهمونو جلب کرد.

در همين زمان بيكباره جمعيتي چند هزار نفره اسكيت باز از پير و جوان خيابان را اشغال كرده و بطوريكه حدود 10 دقيقه جمعيت با اسكيت از جلومون عبور مي كردند رو مشايعت كرديم.
در كنار رود سن دقيقا در وسط محوطه خشكي كوچكي كه رود سن رو به دوشاخه تقسيم كرده، بناي نه چندان بزرگ كليساي نتردام قراردارد كه كتاب و سپس فيلم گوژپشت نتردام آن را به شهرت جهاني رسوند.

در اطراف محوطه كليسا جمعيت نسبت زيادي بصورت پراكنده به تفرج مشغول بودند و البته بازهم صفي از مراجعين شكل گرفته بود كه خوشبختانه به سرعت پيش مي رفت و طي كمتر از 10 دقيقه به درب اصلي كليسا رسيديم.

بازديد از كليسا رايگان بود البته مراقبين جلوي در حضور داشتند كه به افراد و علي الخصوص خانم ها در زمينه پوششون تذكر مي دادند، چرا كه در آداب مسيحي ها هم نمي شود با شانه و پاي لخت وارد كليسا شد!
در داخل كليسا كه فضاي تاريكش تنها به وسيله تعدادي شمع و ... روشن شده بود، جمعيت بسياري نشسته يا ايستاده مشغول عبادت و يا بازديد بودن. در اين حين ماهم اونقدر خسته بوديم كه براي لحظاتي روي صندلي نشسته و فضاي عرفاني و آروم اونجا ما رو با خودش به خواب برد.

سپس
با نوشتن دفتر يادبود و دعوت به صلح و دوستي، دور محوطه كليسا كه سقف بلند آن با ستونهاي
عظيم آراسته بود و تابلوهاي نقاشي و مجسمه هاي زيبا هر كدوم نقش و نگاري خاطرهانگيز
رو به خصوص از فيلم قشنگش با بازي آنتوني كوئين فقيد بياد مياورد.![]()
حوالي عصر و اوايل غروب بود كه بازهم همه راه رو به برج ايفل ختم ديديم و اين بار هم دلمون نيومد كه براي آخرين بار غروب هاي دلنشين ايفل رو تجربه نكنيم. محوطه جلوي برج كه فضاي چمنكاري شده اش مملو از توريست ها و البته ساكنين خود پاريسه، بهترين جا براي آرامشي دلنشين و بهرهمندي از هواي خوب پاريس، جدا از هياهوها و شلوغي هاي شهري است. البته در اين حين بهتره زيراندازي هم همراه داشته باشيد تا احيانا از تري سبزه ها و آلاينده هاي ديگه در امون باشيد.

در اين شرايط سيل فروشنده هاي دوره گرد برج ايفل ماكتي و البته نوشيدنيها هرچند دقيقه يكبار بسراغتون مي ياد كه البته بيچاره ها با دلهره و ترس از پليس چندان با آرامش نمي تونن كار كنن.
شب در حاليكه از فرط خستگي رمقي نداشتيم با ديدن آخرين چشم انداز زيباي نورپردازي شده برج ايفل به سمت مترو و نهايتا هتل محل اقامتمون حركت كرديم. چراكه مي بايست برنامه فردا جهت عزيمت به براتيسلاوا (اسلواكي) رو هم تنظيم مي كرديم.

باور قلبی ما اینه که سفر نه تنها هزینه نیست، بلکه یجورایی سرمایه گذاریه. چرا که خاطرات ارزشمندش تا پایان عمر همراهمونه و یادآوری اونا در طول زمان احساس لذت بخشش رو بارها و بارها در خاطرمون زنده می کنه.