خاطرات سفر به دور اروپا (2012) –روز سوم - بارسلون - قسمت اول- ساگرادا فامیلیا
پرواز با هواپيماي نيمه پر مسير استانبول تا بارسلون، را با پذيرايي گرم شركت تركيش اير و در حاليكه چشم هامون از خستگي به زحمت نيمه باز مانده بود تجربه مي كرديم. نكته قابل ذکر، برخورد بسيار خوب مهمانداران و غذاي خوشمزه تركيش بود.
اما از بد حادثه اينبار كه براي اولين بار در طول زندگي آرزوي تاخير پرواز و كمي دير رسيدن به مقصد را داشتيم تحقق پيدا نكرد! راستش داستان از اينجا شروع شد كه متاسفانه برخلاف انتظارمون اسپانيا ويزاي 15 روزه به ما داده بود و چون برنامه ما برگشت از آمستردام بود دقيقا مي بايست فردا وارد خاك اروپا مي شديم تا احيانا از تعداد روز ويزا تخطي نكرده باشيم. واسه همين هم پرواز 9 شب تركيش رو گرفته بوديم كه ساعت 11:45 به مقصد مي رسيد و بر طبق محاسبات ما با يك ربع معطلي مي شد همه برنامه رو بطور دلخواه مرتب كرد!
با فرود هواپيما و درحاليكه عقربه هاي ساعت 11:35 رو نشون مي داد يكم دچار استرس شديم و هزار اما و اگر تو ذهنمون نقش بست. چون فرودگاههای اروپا تا ۱۲ شب بیشتر کار نمی کنند و بعد از ما دیگه پرواز دیگه ای هم نبود. با معطل كردن، آخرين مسافري بوديم كه از هواپيما خارج شديم و خوشبختانه راهروي نسبتا دراز اما خالي از مسافر مسير ورودي تا گيت بازرسي رو کمی دورتر نشون مي داد. اما با تعداد كم مسافرها كه بعيد مي دونیم از 50 نفر بيشتر بودن و از قيافشون معلوم بود كه اغلبشونم اروپايي هستن و تشريفات بازرسي ندارن، بابا مگه چقدر ميشد معطل كرد؟!
ديگه دل تو دلمون نبود با همه اين احوال ساعت 11:55 شده بود. در اين زمان با ديدن دستشويي ها انگار دنيارو بهمون دادن، چراكه بهانه خوبي براي معطل كردن بود. اين شد كه سرانجام با يكم معطلي و عقربه هاي ساعتي كه انگار با چسب به صفحه چسبونده بودنشون بالاخره سر ساعت 12 جلوي گيتي كه پرنده هم جلوش پر نمي زد و فقط انگار منتظر ما بودن حاضر شديم! ![]()
بر اساس تجربه هاي قبلي انتظار داشتيم افسر گذرنامه با ديدن رنگ و اسم پاس ما آمپر بتركونه و كلي سئوال ريز و درشت از علت مسافرت تا بليط برگشت و غيره رو ازمون بپرسه كه اينم مي تونست 10 دقيقه اي وقت برامون بخره. اما اين بار نمي دونيم چي شد كه يارو بي هيچ پرسشي، به ما خوش آمد گفت و سريع مهر ورود به خاك اروپا رو تو ويزامون زد و ماهم كه هنوز باورمون نمي شد كه از گيت گذشته باشیم، به سرعت بعد از عبور از گیت، پاسمونو باز كرديم و با ديدن تاريخ روز بعد (!) شعف تمام وجودمونو گرفت، چراكه اول ورود با خوش شانسي همراه شده بود! حالا تازه ساعت ۱۲:۰۵ رو نشون میداد و باورمون نمیشد که مهرشون اینقدر دقیق تاریخ روز بعد رو زده باشه!
با ورود به سالن اصلي كه بازم از سكنه خالي بود، پيدا كردن ساكهامون رو نوار نقاله اي كه بجز ساكهاي ما كاملا خالي بود كار سختي نبود و نهايتا به راحتي به سالن اصلي فرودگاه وارد شديم كه چند نفري جسته و گريخته در گوشه و كنار اون نشسته بودن.
با ديدن گیشه i بدون اونكه فكر ساعت باشيم به سراغش رفتيم و ضمن درخواست نقشه شهر آدرس هاي موردنظرمونو پرسيديم. متصدي كه مرد جووني بود با اينكه كارش اون نبود و بيشتر متصدي پست بود، ضمن دادن نقشه كامل شهر، گفت كه بهتره تا صبح در فرودگاه بمونيم و از اونجا كه هوا هم بيرون باروني بود راستش ماهم ترجيح داديم كه حداقل تا روشن شدن هوا در فرودگاه باشيم.
انتخاب چند صندلي پهن در گوشه اي از فرودگاه و در كنار اتاقي كه به كليساي كوچك فرودگاه منتهي مي شد، جاي مناسبي براي دقايقي استراحت بود. كه البته در داخل ورودي كليسا هم مي شد با پهن كردن ملافه يجورايي براي چند ساعت استراحت كرد. بزرگي محوطه و وجود چند مسافري كه گوشه و كنار به استراحت پرداخته بودن، خيالمونو از اين بابت راحت مي كرد. هرچند اواسط نيمه شب بود كه 2 تا جوون سياه پوست كه ظاهرا دانشجو بودن، اومدن جلوي ما رو صندلی نشستن و تا صبح اونقدر بلند بلند حرف زدند كه بالاخره نفهميديم خوابمون برد یانه !؟

البته مامور پليس حدود ساعت 2 شب به همه مراجعه كرد و لاشه بليط ها رو چك كرد كه احيانا بي خانمان ها در سالن نباشن.
حوالي ساعت 6 صبح بود كه تحرك سالن بيشتر شد و مامورين فرودگاه هم با چرخ هاي برقي ايستاده اي كه داشتن به چپ و راست مي رفتن و همه چيز رو آماده مي كردن . از جمله يكي شون اومد و در كليسا رو هم باز كرد. راستش فرودگاه بارسلون از نظر بزرگي و زيبايي جايگاه بالايي داره اما متاسفانه تو اين فرودگاه بزرگ WiFi مجاني پيدا نشد كه بتونه كمك حالمون باشه.
خلاصه دردسرتون نديم بعد از اينكه هوا ديگه روشن شده بود و مسافراي ريز و درشت مثل مور و ملخ از چپ و راست تو سالن ريخته بودن، ديگه زمان رفتن بود و حالا اين بار مي بايست مسير هتلي رو كه از Booking رزرو كرده بوديم پيدا مي كرديم. متاسفانه فرودگاه بارسلون مترو يا ترني كه مستقيم تا مرکز شهر بره رو نداره و كلا مي بايست با اتوبوس يا همون شاتل فرودگاه كه Aerobus نام داره تا ميدون اصلي شهر كه اسمش كاتالونيا است رفت و مابقيش رو با مترو رفت. اين شد كه با دنبال كردن علائم راهنماي فرودگاه و البته يكي دو پرسش كوچك خيلي راحت ايستگاه اتوبوس رو پيدا كرديم.
در هنگام ورود از راننده بليط 5.69 يورويي رو خريديم البته او با ديدن اسکناس 50 يورويي ما كمي شاكي شد و تابلوي بالاي سرش رو نشون دادكه اونا موظفن فقط تا سقف اسكناس 20 يورويي پول خورد كنن. به هرحال بليط رو خريديم و همون صندلي جلويي نشستيم. هرچند بعدش متوجه شدیم صندلی جلو مال افراد معلول یا سالمندانه!!
وسط اتوبوس چندتا رديف صندلي رو برداشته بودن و قفسه چيده بودن تا مسافرها بتونن راحت ساكهاشون تو اونا بذارن.
در حاليكه بارون نسبتا تندي مي باريد حدود 20 دقيقه بعد به ميدون كاتالونيا رسيديم. ماهم پس از ترك اتوبوس با توجه به بارون و ساكهامون، راستش خيلي قدرت مانور براي تصميم گيري نداشتيم و اين شد كه سريع چپيديم تو اولين ايستگاه مترويي كه نزديك بود و درنتيجه غافل از اونكه مي شد با آسانسور يا پله برقي ساير ورودي ها وارد سالن اصلي شد، كشون كشون ساك ها رو از همون پله هاي ورودي اول پايين برديم.

در محوطه اصلي سالن، برخلاف بالا كه باروني بود، تحرك مردم نسبتا زياد بود. در قدم اول دنبال گيشه i گشتيم تا بازم براي اطمينان مسير رو چك كنيم. اما در بدو ورود با صحنه جالبي مواجه شديم، چرا كه متصدي خانم و آقاي مربوطه دوتايي درتلاش وافر براي به تله انداختن سوسك بودن كه البته با رسيدن ما يجورايي تلاششون ثمر داد و سوسكه رو در زير سطل آشغال (زيرسيگاري) بزرگ فلزي به دام انداختن و از اونجاييكه ما هنوز مبهوت سرعت عمل اونها بوديم و ظاهرا اوناهم يكم خجالت كشيده بودن، مونديم كه چي بگيم؟ اما به هرحال به سرعت كمكمون كردن و با دادن نقشه مترو گفتن كه با خط 3 و بعد 5 مي تونيم به سرعت به نزديكي هتلمون برسيم و اين شد كه اين بار با آسودگي خيال بيشتر و البته استفاده از آسانسور و پله برقي خيلي سريع جهت مورد نظر مترومون رو پيدا كرديم و با خريد بليط تك سفره به قيمت 2 يورو از دستگاه، آماده سوار شدن به قطار بوديم. تو اين فاصله سکوی ايستگاه تقريبا خالي بود و به جز يه پليس كه با سگ بزرگش كه البته پوزه بند داشت، سعي در گشت زني در سالن و ايستگاههاي مختلف و كشف احتمالي عمليات تروريستي داشت، خبر خاصي نبود.
دقايقي بعد در ايستگاه مورد نظر پياده شديم و با كمك نقشه و حدود 200 متر پياده روي خيلي راحت هتل مورد نظرمون رو پيدا كرديم. رسپشن كه پسر جووني بود رفتار مودبانه و خوبي داشت، هرچند از اينكه فعلا اتاق خالي ندارن و احتمالا بايد تا ساعت 12 ظهر منتظر بمونيم عذر خواهي كرد. تو اين حين ما كه از تميزي و كيفيت هتل تا حدي سورپرايز شده بوديم از اينكه تنها با پرداخت شبي 49 يورو تونستيم اين هتل خوب رو از طريق بوكينگ رزرو كنيم خيلي راضي بوديم و در نتيجه در لابي كه روي ميزش شكلات هاي خوشمزه اي هم براي پذيرايي از مهمونها گذاشته بودن نشستيم. اولش ازشون پسورد اينترنت گرفتيم و يكم اينترنت كاركرديم اما بعد از دقايقي اينترنت بازي درآورد و البته از اينكه نكنه لپ تاپ ما كه عصاي دستمون تو سفره مشكل پيدا كرده يكم ترسيديم. اما بعدش فهميديم كه مشكل لپ تاپ نيست!
از اونجا كه هنوز ساعت تازه 10 بود با كمك رسپشن و پس از تحويل ساكهامون، براي ديدن يكي از شگفت هاي اصلي شهر بارسلون كه كليساي ساگردا فاميليا نام داشت و ظاهرا همون بغل هتلمون هم قرارداشت حركت كرديم.
با عبور از خيابون كناري هتل كه البته يك طرفش هم بيمارستان بزرگ و نسبتا باسابقه اي بود، اولش با ساختمون كليساي نسبتا بزرگ و زيبايي كه تو همون خيابون قرار داشت مواجه شديم. اما متاسفانه درش بسته بود و فقط از پشت نرده ها مي شد تماشاش كرد. اما چون مقصد اصلي شاهكار بزرگ گائودي بود در نتيجه بدون فوت وقت به اون سمت حركت كرديم.


خيابوني كه در انتهاش چشم انداز زيبايي از كليسا رو نمايون مي كرد، خودش هم طراحي و ساختار خوبي داشت، بطوريكه در وسط خيابون فضاي سبز و پياده روي شبيه خ چهارباغ اصفهان داشت كه به نوعي توسط توريست ها اشغال شده بود.
چند دقيقه بعد به محوطه اصلي جلوي كليسا ساگردا فاميليا يا خانواده مقدس رسيديم كه توسط صدها توريست رنگ و وارنگ پر شده بود، بطوريكه حتي تا حاشيه خيابون نسبتا تنگ اونجا هم توريست ها مشغول عكس گرفتن بودن.

تا آدم اونجا نباشه، نميشه درست اين شاهكار آنتونی گائودي رو وصف كنه. خيلي ها به درستي اون رو نماد شهر بارسلون مي شناسن، هر چند كه روايت شده حدود 130 سال قبل وقتي گائودي طرح ساخت اون رو پيشنهاد كرده بود خيلي مورد استقبال قرار نگرفته بود و حتي گاها با اعتراض مردمي هم مواجه شده بود. با اينحال 40 سال عمر گائودي صرف ساخت اين كليسا شد و از ابتدا بنا رو بر اون گذاشت كه ساخت اين بنا مي بايست از طريق كمكهاي مردمي و نه حمايت دولت انجام بشه. جالب اينكه هنوز هم ساخت كليسا به پايان نرسيده و قرار است که در سال ٢٠٢٦، همزمان با صدمين سالگرد درگذشت گائودی، رسما افتتاح اون انجام بشه.

می گن گائودي اعتقاد داشته كه عمر يك انسان برای ساختن اين كليسا كفايت نمی كنه و همچنين اونطور كه نقل شده در كنار كارگاه ساخت كليسا گائودي يتيم خونه اي هم تاسيس كرده بود و ضمن سرپرستي از ايتام از اونها در ساخت اين كليسا نيز كمك گرفته بود.
بطورکلی اين كليسا كه در دوبخش جديد و قديم اون نما و رنگ كاملا متفاوتي داره داراي برجهای بزرگ صد متری است كه از برخي جاهاي شهر و به خصوص در بلندي ها ديده میشود. از قرار مي بايست 18 برج در كليسا ساخته بشه كه البته هنوزم چند تا از اونها تكميل نشده. همچنين بر روي ديوارها مجسمههای بسياری که زندگی مريم مقدس و مسيح را نشون مي دن، نمايي بسيار زيبا به اين كليساي خارق العاده داده است.

فضاي اطراف اين كليسا نيز حال و هواي خاصي داره، به خصوص فروشگاههايي كه انواع و اقسام سوغاتي ها و نماد شهر رو به توريست ها عرضه مي كنند. با اين حال قيمت ها بسته به نوع و جنس كالاها خيلي متفاوتن و انتخاب براي خريد طبيعتاً كار سختيه.

موضوع جالبی که در خیابون های اطراف شهر بارسلون (و البته سایر شهرهای اروپایی)، برامون جالب بود، وجود تراس های پر از گل در ساختمون های مسکونی بود که ساکنین هر ساختمون، میز و صندلی چیده بودن و عصرها به نوعی محل استراحت و صرف نوشیدنیشون بود.

حوالي ظهر بود كه ديگه بازديدمون از كليسا تموم شده بود و اين شد كه با طي مسافت حدود 400 تا 500 متر به هتل محل اقامتمون برگشتيم و اين بار ديگه چون ساعت حوالي 12 ظهر بود، اتاقمونم كه مطابق با انتظارمون شيك و خوش منظره بود رو تحويل گرفتيم و از اونجا كه شب قبل، خواب درست و حسابي نداشتيم بعد از صرف نهار مختصري، حدود 3 ساعت بي وقفه به استراحت پرداختيم!
ادامه دارد ...
باور قلبی ما اینه که سفر نه تنها هزینه نیست، بلکه یجورایی سرمایه گذاریه. چرا که خاطرات ارزشمندش تا پایان عمر همراهمونه و یادآوری اونا در طول زمان احساس لذت بخشش رو بارها و بارها در خاطرمون زنده می کنه.