در ادامه طی مسیر در بالای تپه مون جویی با دل كندن از محوطه اطراف استاديوم مسير رو ادامه داديم و دقايقي بعد پس از يكي دوبار چپ و راست زدن و البته آدرس پرسيدن از نوجونهاي اسپانيولي كه البته زبون انگليسي هم بلد نبودن، سرانجام تونستيم به دروازه زيباي دهكده اسپانيايي برسيم. بليط ورودي دهكده 9.9 يورو بود. البته با كارت دانشجويي حدود 3 يورو تخفيف داشت. جالب اينكه براي خانواده 4 نفري تخفيف ويژه داشت و جمعا حدود 22 يا 24 يورو مي شد.

پابلو اسپانيول يا همون دهكده اسپانيايي در حقيقت محل فعلي همون نمايشگاهي است كه از سال 1929 در مساحتي حدود 5 هكتار ايجاد شده و به نوعي يك شهر يا دهكده كوچيكه كه هر بخشي از اون نماد هويتي از يكي از اقوام اسپانيايي و سبك معماري منطقه هاي مختلف كشور پهناور اسپانياست.

با ورود به كوچه هاي نسبتا تنگ و باريك اين دهكده كوچك كه با سنگفرش هاي زيبايي پوشيده شده، علاوه بر آشنايي با سبك معماري هاي مختلف اقوام اسپانيايي، فرصت ديدن و خريد صنايع دستي مناطق مختلف اسپانيا هم فراهم ميشه.

http://s3.picofile.com/file/7491365913/075.jpg

با حركت در داخل كوچه  پس كوچه هاي دهكده و عبور از  چندین فروشگاه صنایع دستی اولش به كليساي زيبايی رسيديم كه يجورايي مركز ثقل دهكده محسوب ميشه. در بخش انتهايي دهكده هم چشم انداز زيبايي از شهر بارسلون قابل مشاهده است. جالب اونکه هرکدوم از کوچه ها با نام یکی از مناطق اسپانیا نام گذاری شده.

http://s1.picofile.com/file/7491365585/069.jpg

در بخش هايي از دهكده، رستورانهايي كه غذاهاي سنتي اسپانيولي سرو مي كنن قرار گرفتن كه اين بخش هم براي توريست ها خیلی جذابه.

http://s3.picofile.com/file/7491365157/068.jpg

در بخش هاي ديگر دهكده نمايشگاههاي مختلفي از صنايع سراميكي و آبگينه با طرح ها و نقش هاي سنتي اسپانيايي به چشم مي خوره. جالب اونكه در مكاني از دهكده نيز كارگاه توليد ظروف شيشه اي قرارداره كه مردم از نزديك مي تونن با فرآيند ساخت اين نوع صنايع دستي شيشه اي بطور كامل آشنا بشن.

http://s3.picofile.com/file/7491366341/077.jpg

بخش هایی از دهکده هم به معماری آندلسی و تمدن اسلامی اختصاص داره که به نوعی از بقیه بخش های دهکده متمایزه!

http://s3.picofile.com/file/7491366983/085.jpg

با دور زدن كل دهكده، دست آخر دوباره به محوطه ميدون اصلي دهكده كه ديگه تا حدودي از توريست هاي ريز و درشت و حتي بچه مدرسه اي هاي يونيفرم پوش پر شده بود رسيديم. بازم مثل ساير كشورهاي اروپايي مردم بدون اندكي ملاحظه راحت رو زمين خاكي نشسته بودن و از كثيف شدن لباسشون ابايي نداشتن.



هواي نسبتا گرم و بستني هاي رنگاوارنگ موجب شد كه ماهم هوس خوردن بستني ميوه اي بكنيم كه 3 تا اسكوپ كوچيكش برامون 3 يورو آب خورد.

با خروج از دهكده و پايين اومدن از جاده چند دقيقه بعد جلوي ساختمون موزه هنر كه يجورايي با پله هاي تفكيک شده و منظم در بلندي قرار داشت حركت كرديم.

http://s3.picofile.com/file/7491367311/097.jpg

نمي دونيم چرا اونجا حسي شبيه باغ شازده كرمان رو برامون داشت ! شایدمسير پله كاني تاحدودي مي تونست اونجا رو تداعي كن اما معماري اون دو شباهت چنداني باهم نداشتن. شایدم ما هوای وطن رو کرده بودیم! از اینکه بگذریم نكته جالب وجود پله هاي برقي بود كه قسمت عمده مسير رو براي رفتن آسون كرده بود.

 در بالا پله ها و جلوي ساختمون جمعيت باحالی روي پله ها نشسته بودن و علاوه بر تماشاي چشم انداز زيباي شهر و ميدون اسپانيا، به موسيقي كه توسط هنرمندان خياباني در جلوي محوطه نواخته مي شد گوش مي دان.

http://s1.picofile.com/file/7491367632/100.jpg

با اینکه دل کندن از موسیقی و اون حس و هوا سخت بود اما پس از چند دقيقه لذت بردن از منظره و موسيقي زيبا، براي ارضاء حس كنجكاوي به داخل ساختمون موزه هنر رفتيم. سالن داخل كه يجورايي سبك معماري جديد رو تداعي مي كرد داراي امكانات و نور پردازي زيبايي هم بود. با ادامه دادن حركتمون و بالارفتن از پله ها به بخش هايي رسيديم كه كارگران مشغول انجام عمليات ساختماني و تزئيني در ساختمون بودن. با این حال سقف بنا با نقش و نگارهاي زيبا آدم محو خودش مي كرد.

http://s3.picofile.com/file/7491368167/105.jpg

در طبقه دوم قصد ورود به بخش مربوط به هنرهاي تجسمي رو داشتيم كه متصدي مربوطه یکهو جلومونو گرفت و ازمون بليط خواست و تازه فهميديم که ای بابا, از ابتدا بايد بليط مي گرفتيم! به هر حال ديگه حس كنجكاويمون ارضاء شده بود و دیگه یکم زور داشت چندین یورو پول این چیزها رو بدیم. اين شد كه قيد خريد بليط رو زده و از ساختمون خارج شديم.

با حدود 200 متر پياده روي از كنار ستون هاي زيباي ميدان اسپانيا گذشتيم و اين بار با مترو عازم مقصد بعدي يعني سواحل بارسلونتا شديم.

این شد که دقايقي بعد در ايستگاه مربوطه بوديم اما به نوعي در پيدا كردن جهت صحيح مسير یکم با مشكل مواجه شديم و چون صبح انرژي مضاعفي صرف كرده بوديم ديگه حس اتلاف انرژي رو به هیچ وجه نداشتيم. اين شدكه از زوج جوني جهت صحيح رو پرسيديم هرچند پس از دقايقي با ديدن مردمي كه ساكهاي كنارساحل خود رو حمل مي كردن از صحت جهت حرکت اطمينان حاصل كرديم.

بارسلونتا در واقع ساحل زيبا و تفريحي شهر بارسلون هست كه خصوصا در روزهاي آفتابي - شبيه همون روز - محل مناسبي براي تفريح ساكنين بارسلون به شمار مي ياد.

ماسه هاي طلايي كنار ساحل كه در اون وقت روز عملا جاي سوزن انداختن نداشت، با بساطهاي رنگارنگي كه مردم شهر و توريستهاي خارجي پهن كرده بودن پرشده بود و البته با اينكه باد نسبتا خنكي مي وزيد چند نفري هم در آب مشغول آبتنی بودن.  

http://s3.picofile.com/file/7491368595/113.jpg

در كنار ساحل هم چند نفري مشغول ساختن قصر بزرگ شني با حساسيت ويژه بودن كه انصافا کارشون حرف نداشت.

پس از دقايقي كوتاه كه البته گرما هم كلافمون كرده بود، يجورايي خواستيم مسير برگشت رو ميون بور بزنيم اما از بد حادثه مسير كنار ساحل رو اشتباه رفته و يكدفعه جلوي ساختمون زيباي بارسلونتا تور (barceloneta torre) رسيديم اما ای دل غافل تو اوج خستگی اونجا دیگه جاده يجورايي بن بست بود!

http://innovativebuildings.net/wp-content/uploads/2010/10/Agbar-Tower-4.jpg

اولش یکم به خودمون بد و بیراه گفتیم اما نهایتا بالاجبار مسير رو دوباره برگشتيم و اين بار راه مطمئن اما نسبتا طولاني كنار ساحل تا ميدون كلمبوس رو انتخاب كرديم. در يكطرف جاده رستورانهاي جورواجور كه هركدومشون با بازار گرمي قصد فروش غذاهاشون و به خصوص تاپاس هاي معروف اسپانيولي رو داشتن آدمو براي خوردن اين غذا اغوا مي كرد.

تاپاس در واقع تكه هاي كوچكي از غذاهاي مختلف رو شامل ميشه كه البته به انتخاب مشتري 2 يا 3 تكه و يا حتي گاها تكه هاي بيشتري رو براتون ميذارن كه البته بيشتر شامل غذاهاي دريايي ميشه. اما طبع ريسك گريز ما و البته گروني اين غذا باعث شد كه تسليم نشيم .

در كنار نوار ساحل و حدفاصل بارسلونتا و ميدون كلومبوس (نزديك به ميدون كلومبوس) پارك ساحلي نسبتا زيبايي با چمنكاري و نيمكت قرار داره كه با توجه به سايه درخت ها جاي خوبي براي دقايقي استراحت محسوب مي شد.

پس از ميدون كلومبوس دوباره وارد خيابون دوست داشتني لارامبلا شديم. اين بار قصد خريد سوغاتي شهر بازم مارو به كوچه پس كوچه هاي اطراف خيابون كشوند و در نهایت با کلی وسواس بالاخره يه جا شمعي كوچك فلزي كه نشون قشنگي از بارسلونا رو داشت به قيمت 4.5 يورو خريديم.

درحالیکه دیگه حدود ساعت 9 شب بود براي آخرين بار در خيابون سر زنده لارامبلا قدم زديم و بعدهم قصد کردیم یکم تخم سبزیجات معطر بخریم. اما اين بار وقتي قصد خريد دانه هاي سبزيجات رو داشتيم با كمال تعجب فروشنده همون زمان دكه رو بست و گفت كه ساعت كارش تموم شده و حاضر به فروش نيست!

در آخر كار هم حدود ساعت 9:30 شب گشت شهری بارسلونا رو تموم کردیم و از اونجا كه ديگه رمق چنداني برامون نمونده بود با مترو به هتل برگشتيم تا با بستن ساكمون برنامه سفر فردا به سمت مادرید رو تنظيم كنيم.

ادامه دارد ...