خاطرات سفر به دور اروپا (2012) –روز یازدهم - بروکسل – قسمت اول- شهر ارتش سری و رستوران کاندید!
ساعت حدود 7 صبح بود كه با فرود هواپيما در فرودگاه بروكسل ما هم مانند ساير مسافرها هواپيما رو ترك كرديم و اين بار اونقدر مسير رو چپ و راست كرده بودن كه دقايقي براي پيدا كردن محل برداشتن ساكها دچار اشتباه شديم. اما به هر حال هر طوري بود ساكمونو پيدا كرديم و بازم بدون اونكه كسي ازمون پاسپورت بخواد وارد سالن خروجي شديم!
طبق معمول دنبال بخش مربوط به راهنماي توريست گشتيم اما اين بار هم فقط همون i رو پيدا كرديم كه البته به نظر اين دفعه اين بخش هم راهنماي توريستی بود و هم اطلاعات پرواز. كنارشم يكسري بروشور توريستي بود كه در مورد شهرهاي مختلف بلژیک اطلاعاتي مي داد. ماهم نامردی نکردیمو چند تايي كتاب و بروشور در مورد بروكسل و كتابي راجع به كل بلژيك برداشتيم.
بعد نوبتمون شد و خانوم متصدي رو سئوال پيچ كرديم و اول همه آدرس هتلمونو پرسيديم. اونم بیچاره كلي تو اينترنت گشت و بالاخره برامون يه پرينت ساده گرفت كه د رواقع از رو گوگل مسير حركت رو آدرس داده بود. يه نقشه نصفه و نيمه ای هم بهمون داد كه راستش فقط بخش كوچك مركز شهر رو نشون مي داد!
سرانجام دل به دريا زديم و پايين رفتيم تا از ايستگاه قطار به سمت مركز شهر حركت كنيم. اين بار هم در نوع خريد بليط شك داشتيم. نمی دونستیم بالاخره قطاره، مترو هست یا ...!؟ اما آخرش با پرس و جو فهمیدیم خبری از مترو نیست و نهایتا با پرداخت 5.5 يورو ناقابل بليط قطار رو خريدیم و مثل بچه آدم سوار قطار شديم. سيستم قطارهاي بلژيك هم مثل سوئيسه و نياز نيست بليط رو جايي رجيستر كنيد. فقط كافيه همراهتون باشه تا متصدي احتمالا بهتون مراجعه كنه و اونو پانچ كنه.
تو بروكسل چند تا ايستگاه مركزي قطار وجود داره كه بايد حواستون باشه كجا پياده شيد. فرضاً تو همون اول شهر يه ايستگاه مركزي با نام MIDI وجود داره كه به برخي جاهاي شهر مرتبط ميشه. اما ايستگاه مركزي بروكسل وسط شهر قرار داره و با معماري قشنگش متماييز از بقيه است.

با ترك قطار وارد سالن خروجي ايستگاه شديم. چشمتون روز بد نبينه كف زمين پر بود از آشغال و بطري خالي و ته سيگار و ... . فكر كنيد اومديد ترمينال جنوب كثيف ۲۰ سال قبل خودمون. البته معماريش نسبتا نو بود اما از زمين و زمان آشغال مي روييد. بخشی از سالن هم توسط عرب هاي آواره هايي كه با زن و دهها بچه قد و نيم قد بساط پهن كرده بودن اشغال شده بود! بوی ادرار و مدفوع همه جا رو پر کرده بود. واقعا اينجا بروكسله؟ قلب و مركز دائمي اتحاديه اروپا؟

با بيرون رفتن از سالن اولش تصورمون اين بود كه شايد بشه با مترو مسير تا هتل رو راحت بريم اما از يكي دونفري كه پرسيديم گفتن ايستگاه مترو خط M2 يكم فاصله داره و بهتره با وسيله اي بنام ترام كه چيزي شبيه تراموا و متروست بريم اونجا. اين شد كه دوباره به سالن برگشتيم و با خريد بليط 2 يورويي از دستگاه به سمت پايين پله ها رفتيم و دقايقي بعد سوار بر ترام و البته بعد رجيستر كردن بليط هامون در داخل قطار كه احتمالا حدود يكساعت اعتبار داشت به سمت خط 2 مترو حركت كرديم.
![]()
در ايستگاه مترو هم كه از نظر كثافت دست كمي از ايستگاه قطار نداشت نسبتاً راحت مسيرمونو پيدا كرديم و به سمت ايستگاه لئوپلد كه هتلمون نزديك اونجا بود حركت كرديم. نکته جالب این بود که هر تابلویی رو حداقل به 3 و حداکثر تا 6 زبون ترجمه کرده بودن. ظاهراً سه تا زبون رسمی و 8-9 تا زبون غیر رسمی دارند! خدا رحم کنه!!!

تو ايستگاه وقتي به بالاي پله ها رسيديم يكدفعه يكي از اين جوونهايي كه ظاهرش اجق وجق بود (شبیه نئونازی ها) جلو اومد و پرسيد مي خوايد تو پيدا كردن آدرس كمكتون كنم و بعد هم گفت بايد بريد سمت چپ. ماهم کلی دعاش كرديم و گفتیم بابا مردم چقدر انسانند! و تو امتداد خيابون با دلگرمي بيشتر حركت كرديم.
ديدن ساختمونهاي قديمي با قدمت بیش از ۱۰۰ سال با تاج هاي قشنگشون تو همون لحظه اول توجهمونو به خودش جذب كرد اما راستش زياد نمي شد بالا رو نگاه كرد چون مي بايست نيم نگاهيي هم به زير پامون داشته باشيم تا اشتباهاً مدفوع حيوانات رو كه به وفور تو خيابون يافت مي شد لگد نكنيم!!!

دقايقي بعد از خانومي آدرس رو پرسيديم و البته اونم انگليسي بلد نبود و سعي كرد با اشاره و بکاربردن برخي لغات فرانسوي كمكمون كنه و واسه اينكه مطمئن بشه از پيرمرد مغازه داری هم پرسيد و جالبتر اونكه خانومه با کلی تلاش جملات فرانسوي اون پيرمرد رو با لحني متفاوت و با ایما و اشاره و دوباره به زبون فرانسه برامون ترجمه مي كرد!
نهايتاً فهميديم كل مسير رو اشتباه رفتيم و بايد دوباره برگرديم سمت ايستگاه. نمي دونيم اون جوونه چه مرضی داشت که به ما آدرس اشتباه داد و ما رو آواره كرد! چون دقیقاً جهت مخالف رو نشون داده بود. اینجا بود که فهمیدیم آدم مریض هم پیدا میشه و نباید خیلی زود اعتماد کرد!
به هر حال دوباره راه رو برگشتيم و بعد هم يه حدود 10 تا 12 دقيقه اي اينور اونور زديم تا تونستيم هتل كوچيكمونو که با قیمت شبی حدود 50 یورو رزرو کرده بودیم پيدا كنيم.

رسپشن هتل كه مرد ميانسالي بود با خوشرويي پذيراي ما شد و بعد پرسيد كه راحت اينجا رو پيدا كرديد كه ما گفتيم نه و كلي سخت بود! يارو يكم جا خورد و بعد خيابون بغلش كه جنب پارك بود و نشون داد و گفت از اينجا 6 تا 7 دقيقه بيشتر تا ايستگاه راه نيست. ماهم تازه متوجه شديم اين گوگل مپ مسير رو كلاً دورسرمون پيچونده و ما مي تونستيم راحتتر بيايم اينجا! ازش نقشه خواستيم كه تابلوي بالا سرش رو نشون داد و گفت نقشه نيم يورو قيمتشه! جاي تعجب بود كه تو بروكسل نقشه ها مجاني نبودن!
اتاقمون طبقه 4 بود كه با آسانسور به راحتي رفتيم بالا. اتاق هم نسبتاً بزرگ بود و تا حد قابل قبولي از تميزيش رضايت داشتيم. مهمتر از اون اينترنت بود كه خوشبختانه كبفيت و سرعتش انتظاراتمون برآورده مي كرده. از اونجا كه ساعت نزديك ظهر بود ما هم صبح زود پاشده بوديم ترجيح داديم چند ساعتي رو به استراحت اختصاص بديم.
عصر ديگه خستگيمون تا حد قابل ملاحظه اي رفع شده بود و حالا ديگه آماده گشت نيمروزي شهر بروكسل بوديم. اين بار در امتداد پارك زيباي كنار هتل به سمت ايستگاه حركت كرديم .وقتي اونجا رسيديم طبيعتاً با توجه به مدت اقامتمون قصد خريد كارت هاي بليط 10 سفره رو داشتيم كه حدود 12 يورو بود و از بليطهاي تك سفره 2 يورويي به صرفه تر بود. اما از اونجا كه باجه بليط فروشي بسته بود مجبور بوديم از دستگاه بليط بخريم و خنده دار اينكه دستگاه فقط سكه قبول مي كرد و ورودی اسكناس نداشت!

هرچي جيبامونو گشتيم بيشتر از يك يا دو يورو پيدا نكرديم حالا چه جوري بايد 24 يورو سكه پيدا مي كرديم؟! گفتيم شانسمونو امتحان مي كنيم و اولش به فروشگاه كنار ايستگاه سر زديم. حتي يه نون 1.5 يورویی هم ازش خريديم ولي صندوقداره گفته كه حداكثر 10 يورو مي تونه بهمون سكه بده كه بازم نعمتي بود! اين بار راسته خيابونو گرفتيم و از تك تك مغازه ها كه عمدتاً رستوران و بار بودن درخواست سكه كرديم اما متاسفانه اكثرشون مي گفتن شرمنده ايم و حتي بعضياشون بيچاره ها صندوقشونم جلومون باز مي كردن كه خالي بود. چند متر جلوتر از رستوراني كه كباب تركي داشت و پسر جووني كه فروشنده بود تقاضاي كمك كرديم. اون بيچاره هم دخلشو باز كرد و حدود 10 يورو بهمون سكه داد. اما مگه مشكل حل مي شد هنوز حداقل 3 يورو ديگه كم داشتيم! اين بار خيابون پشت ايستگاه رو ورانداز كرديم و تو يه سوپري كه فروشنده اش عرب بود طرف دلش برامون سوخت و 5 يورو برامون خورد كرد.
خلاصه پس از اتمام تراژدي سكه ها به ايستگاه برگشتيم و با ريختن كل سكه ها كارت 10 سفره مونو خريديم و اين بار با خيالي راحت و درحالیکه حدود 20 دقیقه رو از دست داده بودیم به سمت مركز شهر حركت كرديم.
مترو و همچنين خيابون هاي شهر عملاً پر بود از عرب ها و يه كمي هم سياه ها. راستش انگار 60 يا 70 درصد جمعيت شهر مهاجر بودن و كمتر مي شد سكنه با ظاهر اروپايي رو تو بروكسل پيدا كرد! به خصوص محله ما كه پر بود از اعراب كه به نظر سوري، فلسطيني و ...، بودن و خانومهاشونم بدون استثناء شال عربي و حتی چادر و روبنده سركرده بودن!

اولين مقصدمون ساختمون Halles Saint-Gery بود كه الان تبديل به كافه شده. این ساختمون قدیمی ساختش به 1881 بر می گرده و یادآور گذشته شهر بروکسله. معماريش با توجه به قدمتش تاحدي جالب بود اما خوب چيز خارق العاده اي هم نداشت!


هرچند می گفتن یه آبخوری داره که مجسمه یه بچه که داره جیش می کنه بالاشه و از ... بچهه آب میاد ولی ما هرچی اون دور و بر نگاه کردیم چیزی ندیدیم. زورمون هم اومد که از کسی بپرسیم. اینه که دیدن این مهم ترین سمبل بروکسل رو از دست دادیم!
با ادامه دادن مسير از خيابونهای اطراف دقایقی بعد به سمت ميدونی که ساختمون زیبای Grand Place و Grote Market در اونجا قرار داشت حرکت کردیم. به واقع شايد مركز ثقل توريستي شهر همین جا باشه و مملو بود از توريست هاي رنگ و وارنگ خارجی. وجود ساختمونهاي زيباي قدیمی با معماري هاي ممتازشون آدمو جذب خودش مي كرد!


بازم مثل خیلی از جاهای دیدنی اروپا دور تا دور رستوران های گوشه خیابونی پر شده بود از توریست ها!



البته بخش هايي از ميدون هم به جهت تعمييرات بسته بود و همزمان كارگرها مشغول كار بودن و صداي دستگاههاشون يكم آرامش ميدون رو به هم ريخته بود!

در همين زمان اتفاق جالبی رخ داد و اون مواجه شدن با يك زوج جوون ايراني بود كه همون اول تو يك نگاه شناختیمشون و پس از خوش و بش كردن و احساس آرامشي كه آدم از ديدن هموطناش تو خارج كسب مي كنه اونا از تجربه اقامت چند روزشون در بلزيك گفتن و شديداً توصيه كردن كه حتما يه سفر بريم بروژ كه با قطار فقط يكساعت تا بروکسل راهه. اونا هم از كثيفي شهر بروكسل ناراضي بودن اما مي گفتن بروژ شهری بسيار زيبا و توريستي هست!



با خداحافظي از اونا دو تا چيز جالب ديگه اي كه تو این ميدون بايد مي ديديم رو دنبال كرديم. اوليش محل واقعي رستوران كانديد بود كه تو سريال ارتش سري که همه همسن و سالهاي ما یادشونه. البته فیلم تو استودیوای در لندن بازی شده بود اما محل واقعی رستوران کاندید که محور اصلی داستان بود همین جاست! اینجا هم معمولا کافه هست که البته الان مدتی است که برای تعمییرات درشو بستن!

دومين سورپرایزمون خونه ويكتور هوگو بود كه در هنگام اقامتش در بروكسل اونجا بوده که اونم چسبیده به همین رستوران بود.

با ادامه دادن مسير به سمت بازار مسقف دراز سنت هوبرت (ST Hubert) كه نكته جالبش فروشگاههاي شكلات با تزئين هاي زیبا و هوس برانگيزشون بود حركت كرديم.



با عبور از بازار به كنار كليساي زيباي جامع شهر Cathedral رسیدیم كه البته فقط بيرونش رو مي شد ديد!


تو اين حين چند تا مغازه سوغاتي فروشي كه نمادهاي يادگاري شهر رو عرضه مي كردن رو هم نشون كرديم كه احيانا سوغاتيمونو از همين جا بخريم!

در ادامه وارد پارك بزرگ شهر که نامش هم بروکسل بود شديم كه با وجود درختان سر به فلک کشیده و انبوهش بازم به جز محوطه پر از آشغالش كه يه جاهايي گله پشه ها و مگس ها هم به اون حمله ور شده بودن چيز ديگه اي براي نمايش نداشت!

نهايتاً در پشت پارك محوطه قصر سلطنتي شهر قرار داره كه يجورايي حال و هواي قصر سلطنتي مادريد البته در اشلي به مراتب پايينتر رو برامون زنده کرد!

در محوطه میدون کناری قصر مجسمه زیبایی قرار داره و همون اطراف هم چندتا موزه هم هست که ما خیلی حس دیدنشونو نداشتیم.


از اونجا با عبور از خيابونهاي منطقه قديمي شهر که چشم انداز زیبایی از اطراف و غروب آفتاب رو هم به همراه داشت به محوطه زیبای آلبرتینا Albertina رسیدیم که البته نزدیک ايستگاه مركزي قطار بود و چون اين بار مسيرمونو ياد گرفته بوديم خيلي راحت به سمت محله هتلمون حركت كرديم.

از اونجا كه ساعت از 9 هم گذشته بود و هوا در شرف تاريكي بود و ماهم ديگه ناي راه رفتن نداشتيم به سمت هتلمون حركت كرديم و اين بار از وسط پارک زيباي لئوپولد كه البته پر بود از خلافکارها و عربها و حتی حیوانات (سگها) تا هتلمون پيش رفتيم.
از اونجا كه تو روز اول بروكسل و كثيفيش يجورايي تو ذوقمون زده بود و از طرفي با تعريف هايي كه اون زوج ايروني در مورد بروژ کردن براي فردا تصميم قطعي برای رفتن به بروژ رو گرفتيم و به اين خاطر تو يكي دو ساعت از اينترنت كل اطلاعات موردنظرمونو در مورد ديدني هاي بروژ تكميل كرديم و به امید تجربه ای متفاوت در بروژ تا صبح روز بعد به خواب رفتیم!

ادامه دارد ...
باور قلبی ما اینه که سفر نه تنها هزینه نیست، بلکه یجورایی سرمایه گذاریه. چرا که خاطرات ارزشمندش تا پایان عمر همراهمونه و یادآوری اونا در طول زمان احساس لذت بخشش رو بارها و بارها در خاطرمون زنده می کنه.