خاطرات سفر به دور اروپا (2012)-روز دوازدهم-بلژیک- بروژ- قسمت اول- رینگ مرکزی و خون مسیح
صبح نسبتا زودتر از خواب بيدار شديم و از اونجا كه برنامه رفتن به بروژ رو داشتيم بدون معطلي به سمت ايستگاه مركزي قطار حركت كرديم. بروژ شهر كوچكي است که در نزديكي مرز بلژيك با هلند قرار داره و زبون مردمشم هلندیه و يجورايي با توجه به ساختار رودخونه مركزيش با نام ونيز بلژيك شناخته ميشه!
در ايستگاه قطار با پرداخت 13.5 يور به ازاء هر نفر بليط درجه 2 قطار تا بروژ رو خريديم و بعد با كمك تابلوهاي راهنما به سكوي خروجي وارد شديم. اولین چیزی که توجهمونو جلب کرد رفتگرهای نسبتا مرتب بود که هرکدوم تپه های بزرگی از آشغال رو جمع کرده بودن. شاید گلایه های ما رو شنیده بودن و شهرداریشون بهش برخورده!!! اما نه از قرار چون شنبه تا دوشنبه 3 روز تعطیل رسمی بود عملا نظافتی هم انجام نشده بود! به هر حال با این وضعیت جدید چهره شهر خیلی بهتر می شد!

سيستم ايستگاه مركزي قطار بلژيك تا حدودي متفاوت با شهر هاي ديگه بود چون 2 تا سكو بيشتر نداشت و همه قطارها به فاصله 3 تا 5 دقيقه همونجا مي اومدن و در نتيجه بايد آدم حواسشو جمع مي كرد كه اشتباهي سوار نشه. به خصوص اگه قطارش مثل قطار ما تاخير چند دقيقه اي داشت بايد حواستون به تابلوها باشه كه زمان دقيق سوار شدن رو بدونيد.
تو اين حين چون گشنمون بود و صبحونه درست و حسابي هم نخورده بوديم يك بسته وافل 5 تايي از سوپرماركت ايستگاه خريديم. نكته جالب بسته بندي اون بود كه به 6 زبون اسم و توضيحات لازم رو درج كرده بودن!

با سوار شدن در طبقه دوم قطار لحظاتي بعد حركت قطار به سمت بروژ آغاز شد. سيستم قطار هاي بلژيك تاحدودي شبيه فرانسه و سوئيس هست و مامور قطار با حضور تصادفي در واگن ها بليطتونو پانچ مي كنه و شما نياز به هيچ نوع رجيستر كردن بليط قبل از سوار شدن نداريد.
در طول مسير از دل مزارع سرسبز و ويلاهاي زيبايي كه تو دل روستاها قرار داشت گذشتيم. خوبي اروپا اينه كه همه جا سرسبزه و آدم حوصلش سر نمي ره!
حدود يكساعت بعد به شهر بروژ وارد شديم. شهري كوچك كه از همون ايستگاهش مشخص بود كه این شهر بجای عرب ها و سیاهها به تسخير توريست ها درومده است!
تو ايستگاه هرچي دنبال دفتر راهنماي توريستي گشتيم خبري نشد. آخر كار به نقشه كوچيكي كه داشتيم اعتماد كرده و بيرون زديم. تو اين حين يك گروه توريست اروپايي هم با كمك ليدرشون راه افتاده بودن و اين شد كه حدس زديم شايد دنبال كردن اونا حداقل تا مركز شهر انتخاب خوبي باشه.
اما ماشالله از بس تند مي رفتن ما كه همون وسطهاي كار كم آورديم تو كوچه هاي اول گمشون كرديم!

اما ديگه جهت اصلي از روي نقشه هم معلوم بود و اين شد كه به سمت ميدون اصلي شهر قديمي كه ماركت MARKT نام داشت حركت كرديم. پياده رو های خیابون Geldmunt که یکی از خیابونهای مرکز خرید فروشگاههای پر زرق و برق مد به حساب می یاد تا حدودي مملو از توريست بود و فروشگاههاي اطراف هم با اينكه ساعت هنوز 10 نشده بود كم كم راه افتاده بودن.
دقايقي بعد برج بلند قلعه ميدون ماركت خودشو نشون داد و ما با جهت يابي اون به وسط ميدون وارد شديم. مجسمه وسط ميدون و ساختمونهاي زيبايي كه دورتادور ميدون رو احاطه كرده بودن از اهميت و قدمت اين منطقه حكايت مي كرد.
![]()



در داخل محوطه ميدون ماركت گاري هاي توريستي با اسبهاي پا پهنشون صف كشيده بودن و دنبال مشتري مي گشتن.

درست مقابل مجسمه اصلي میدون هم قلعه كوچك شهر با نام ساختمون ناقوس قرار داره belfry و برج بزرگ اون كه ارتفاع بلند 83 متری اش با پیمودن 336 پله قابل دسترس بود از اطراف میدون رخ مي نمود. مثل اكثر ساختمونهاي اروپا ورود به قلعه رايگان بود اما براي بالارفتن از پله ها بايد حدود 8 يورو پول مي دادي!

داخل محوطه چيز خاصي نداشت جز باغچه ای نسبتا قشنگ! اما نماي بيرونش براي عكس گرفتن خيلي جذاب بود.

جلوي در اصلي و داخل ميدون ماركت مثل خيلي از شهرهاي اروپا کار قشنگی کرده بودن و ماكت فلزي ظريفي از قلعه ساخته بودن كه نابيناها با لمس كردن اون مي تونستن تصوير ذهني از اين مكان زيبا داشته باشن!

با ادامه دادن مسير کوتاهی اين بار به سمت ميدون بورگ BURG حركت كرديم. تو اين ميون فروشگاههاي صنايع دستي و يا شكلات فروشي با طرح و مدلهاي متنوعشون در خیابون BREIDELSTR هر نوع سليقه اي رو جذب مي كردن.

كوچه هاي زيباي شهر با تميزي شون به هيچ وجه با شهر بروكسل قابل قياس نبودن!
در ميدون بورگ ابتدا وارد ساختمون سیتی هال CITY HALL شديم و در اونجا مي شد با پرداخت 8 يورو بليط 8 موزه كه همون اطراف قرار داشتن رو يكجا خريد. اما راستش چون اکثر موزه هاش خیلی چنگی به دل نمی زدن ما ترجيح داديم كه با پرداخت همون 2 يورو فقط خود ساختمون و نقش و نگارهاي زيباش رو برانداز كنيم.

بر روی دیوار های داخلی تالار این سالن، تصاویری از حاکمان، کنت ها و کنتس ها و یک شوالیه ی فلاندرز، نقاشی شده بود. جالب اونکه وقتی طبقه بالا رفتیم کلی میز نهار چیده بودن و از قرار برنامه یا همایشی به صرف نهار قرار بود اونجا برگزار بشه و مهماندارها هم کلی در رفت و اومد بودن!

از اونجا که پایین سالن رو تابلو تاکید شده بود که عکس گرفتن ممنوعه ماهم مثل بچه های خوب اول حرف گوش کردیم و دوربین رو غلاف کردیم اما بعدش تو طبقه بالا دیدیم که چندتا از توریست ها خیلی راحت داشتن عکس می گرفتن و این شد که ماهم کارمونو شروع کردیم!

بعد هم وقتي بيرون اومديم نوبت به ديدن كليساي تاريخي کلیسای خون مقدسbasilica of the holy blood بود كه نقل شده قطره اي از خون عيسي به صورت تکه ای پارچه که به خون حضرت مسیح، آغشته شده اونجا نگهداري ميشه. حالا اینکه چجوری خون مسیح از اون ور دنیا سر و کله اش اینجا پیدا شده ما هم انگشت به دهن مونده بودیم! پس از بالارفتن از پله ها اولش كليساي قدیمی رو كه زيبايي تماشايي داشت رو پشت سر گذاشتيم.


و بعد در ساعت مقرر كه امكان بازديد و ورود به كليساي خون مقدس بود به اونجا رفتيم. در حاليكه موج جمعيت در اون فضاي كوچيك به كندي حركت مي كرد از مجسمه و صلیب گذشتيم اما خلاصه آخرش نفهميديم اين خون عيسي بالاخره كجا نمايش داده شده بود! جمعیت هم جوری مثل اماکن زیارتی خودمون فشار می آوردن که مجالی برای پرسیدن نبود!


سرانجام بعد از اتمام تماشای كليسايي كه ادعا مي شد خون حضرت مسيح رو در خودش جا داده بود حالا نوبت ادامه مسير به سمت كانال و رودخونه مركزي بود كه مثل رينگ منطقه قديمي شهر رو احاطه كرده بود. تو اين بين دور تا دور كوچه هاي نه چندان عريض شهر با ساختمونهاي قديمي زيبا كه عمدتاً به سبك معماري بلژيكي تاج هم داشتن احاطه شده بود.

ادامه دارد ...
باور قلبی ما اینه که سفر نه تنها هزینه نیست، بلکه یجورایی سرمایه گذاریه. چرا که خاطرات ارزشمندش تا پایان عمر همراهمونه و یادآوری اونا در طول زمان احساس لذت بخشش رو بارها و بارها در خاطرمون زنده می کنه.