خاطرات سفر به دور اروپا (2012)-روز دوازدهم-بلژیک- بروژ- قسمت دوم- ونیز بلژیک
بروژ شهر كوچيكيه كه دهها نوع موزه مختلف رو تو خودش جا داده كه از موزه شكلات که بیانگر تاریخچه ساخت شکلاته گرفته تا آثار هنري رو ميشه توش پيدا كرد.
وجود هزاران نفر توريست از همه جاي دنيا چهره اين شهر قشنگ رو بسيار متفاوت از بروكسل كرده بود. ديگه به زحمت ساكنين مهاجر تو شهر به چشم مي خوردن!

اواسط ظهر بود كه راستش يكم خسته شده بوديم و اين شد كه به بهانه استراحت از ایستگاه نزدیک میدون بورگ با پرداخت نفري 7.8 يورو سوار بر قايق موتوري كه گوش تا گوش پر از مسافر شده بود به گردش در كانال زيباي دور شهر پرداختيم.

تو اين حين با عبور از زير پل هايي با معماري قديمي وارد بخش هايي از شهر شديم كه معماري برخي از ساختموناش بي نظير بودن و در برخي از اونها تاريخ ساخت و قدمتشون كه به حدود 300 تا 400 سال قبل مي رسيد با حروفي درشت روي ساختمون درج شده بودن.

به واقع كانال و رودخونه زيباي شهر بروژ آدم رو ياد ونيز مي اندازه!



با اتمام سفر دريايي و البته تجديد قوايي كه تو اين فاصله انجام داديم نهايتاً بارديگه نوبت به گردش در كوچه هاي زيباي شهر رسيد.

اين بار كليساي زيباي OUR LADY با برج عظيمش که بلندترین بنای شهر به حساب می یاد و نقاشي ها و مجسمه های منحصر به فردش توجهمونو جلب كرد. قصد داشتيم تا درصورت امكان با بالا رفتن از پله ها از بالاي برج كليسا چشم انداز زيباي شهر رو هم تماشا كنيم كه مسئول مربوطه با عذرخواهي گفت كه امكان بالا رفتن وجود نداره!


در اطراف این کلیسا بناهایی با معماری بسیار زیبا وجود داشت که دقایقی مشغولمون کرد. از جمله این بناها میشه به کلیسای Saviour’s اشاره کرد. اما راستش از اینکه این همه کلیسای بزرگ درست کنارهم قرار گرفته بودن یکم تعجب کردیم!



داخل کلیسای زیبا نیز با محراب رویایی و پنجره های مشبک اش آدمو میخکوب می کرد!


بعد از همه اين ها حالا بايد به شكممون يه صفايي مي داديم و به همين خاطر با ديدن فرنچ فرايزهاي معطر رستوراني بدون اختيار وارد اونجا شده و جاتون خالي فرنچ فرايز و همبرگر دلچسبي رو صرف كرديم. خلاصه نبايد از سيب زميني هاي خوش طعم بلژيكي هم غفلت مي كرديم! جالب اونکه تو بروژ موزه ای با نام موزه سیب زمینی سرخ کرده the friet museum قرار داره که در آن، اطلاعات کاملی از پخت اولین سیب زمینی سرخ کرده ارائه میشود. در این موزه مجموعه ای از قدیمی ترین دستگاههای کشت و درو ، پوست کنی و سرخ کردن سیب زمینی را مشاهده میکنید. در اتنها میتوانید انواع مختلفی از سیب زمینی های سرخ کرده، با سس های متفاوت را بچشید! حیف که ما وقت نکردیم یکسر اونجا بریم!!! اما به هر حال حداقل تونستیم سیب زمینی های خوشمزه بلژیکی رو هم تجربه کنیم!
تو رستوران ما هم تابلوي جالبی به ديوار زده شده بود كه كلكسيوني از انواع پول ها و ياداشت هاي ملل مختلف بود!

عصر ديگه تقريبا يك دور كل شهر رو دور زده بوديم و رسيديم تقريبا همون جاي قبلي. اين بار با يه كم دقت بيشتر دفتر بزرگ راهنماي توريستي يا همون i رو پيدا كرديم. چند نفري داخلش نشسته بودن و تازه فهميديم بايد مثل بانك از دستگاه شماره بگيريم! وقتي نوبتمون شد و رفتيم جلو از خانومه راجع به محل آسياب هاي بادي پرسيديم. اولش فكر كرديم يارو مثل همه جاي دنيا يه نقشه در مياره و برامون روش علامت مي زنه اما بعد متوجه شديم نه بابا اينجا نقشه يك يورو قيمت داره و فقط لطف كرد و برامون تو نقشه كوچيكي كه داشتيم جهت رو مشخص كرد!
از اونجا كه تپه هاي آسياب هاي بادي درست اونور شهر قرار داشت ما هم دوباره از كوچه پس كوچه ها به سمت مركز شهر حركت كرديم. تو يكي از همون كوچه هاي اولي به يكباره با ديدن فروشگاه كارفور ذوق زده شديم و يكم خوراكي براي خودمون با قيمت هاي نسبتاً مناسب خريديم!
بعد از ميدون ماركت بازم مسير رو تو كوچه هاي تنگ اما زيباي بروژ ادامه داديم. گرمي هوا يكم آدم رو آزار مي داد اما به هر حال چون درجه هوا در هر حال كمتر از 25 درجه بود هنوز مشكل خاصي به حساب نمي اومد.
تو اين حين ديدن توريست هايي كه با دوچرخه داشتن از زيبايي شهر لذت مي بردن كلي حس حسادتمونو برانگيخت! جالب اونكه حتي افراد مسن هم دوچرخه سوار بودن. خیلی خوبه که شهر اینقدر کوچیک باشه که آدم دیگه نیاز به ماشین نداشته باشه و بشه همه جا رو با دوچرخه رفت! فقط یه لحظه فکر کنید تهران رو بدون ماشینهای دودزا و پر از دوچرخه های رنگارنگ! این یکی از رویاهای ماست که یه روز همه با دوچرخه این ور اون ور برن و شهرمون بتونه یه نفس بکشه. یعنی میشه؟ یعنی میشه تهران بشه مثل برلین! شهر دوچرخه ها؟!

با رسيدن به انتهاي خيابون چشم انداز زيباي آسيب هاي بادي هلندي كه روي تپه هاي سرسبز كنار رودخونه قرار داشتن چشم هر بيننده اي رو محصور مي كرد. با وجود نسيم نه چندان قوي كه مي وزيد پره هاي چند تا از آسياب ها حركت مي كردن و تو اين حين چند تا توريست مثل ما هم با گرفتن عكس هاي يادگاري خاطراتشونو ثبت مي كردن.


حوالي ساعت 5 بود كه ديگه كل شهر رو گشته بوديم و چيز زيادي براي ديدن نمونده بود. به اين خاطر براي رسيدن به ايستگاه قطار مي بايست دوباره عرض شهر رو طي كنيم.

در مسیر برگشت دیدن خونه های زیبای بروژی خیلی لذت بخش بود. اکثر خونه ها قدیمی بودن و با گلدونهای قشنگ لب پنجره و تورهای زیبای پشت پنجره تزئین شده بودند.

بروژ بیشتر برای شکلات و تورهای دستبافش معروفه. خیلی از خونه ها تورهای پشت پنجره شون دستباف و بسیار زیبا بود. البته بعدا تو سوغاتی فروشی ها دیدیم که این تورها خیلی هم گرون بودن طوری که اونها رو حتی به عنوان آویز و گردنبند با قیمت گزافی می فروختن.

تو يكي از كوچه ها خونه زيبایی به همراه باغ بزرگي بود كه به يكي از نويسنده هاي مشهور قديمي شهر اختصاص داشت.
بعد هم ديدن یه ساختمون قديمي با قدمت 300 ساله تو این مسیر هم در نوع خودش جالب توجه بود. خونه ما رو یاد خونه فیلم باغ مخفی می انداخت. خیلی رویایی بود. کلا در شهر بروژ همه چیز خیال انگیز و رویایی بود. به قول یه خانومه تو موزه دکتر حسابی مام اگه تو این خونه زندگی می کردیم پرفسور می شدیم!!! ماجرا اینه که یه روز رفته بودیم تجریش خانه موزه دکتر حسابی رو ببینیم. اگه ندیدین حتما برین خیلی جالبه. آدمو میبره به 100 سال پیش تهران اونم بالا شهر تهران! اگه داستان زندگی دکتر حسابی رو خونده باشین می دونین که این خونه رو پدر دکتر در سالهای میانی زندگی دکتر (40-50 سالگی) بهشون بخشیده بودن اونم به خاطر اینکه ظلمهایی رو که به ایشون کرده بود رو ببخشن. و قبل از اون دکتر حسابی زندگی بسیار سخت و مرارت باری رو داشته و اجاره نشین بوده و کارهای بسیار سطح پایینی هم برای سیر کردن خودش و خانوادش انجام داده. داستان زندگیش خوندنیه که می تونید تو کتاب استاد عشق که پسرش نوشته اونها رو بخونید. (حالا کاری نداریم که عده ای معتقدند پسر حسابی خالی بندی بیش نیست و فقط خواسته پدرشو بزرگ کنه!). در هر صورت با این پیش زمینه دارین از خونه دکتر بازدید می کنین که یهو می شنوین یه خانوم محترم از همه جا بیخبر که با دوستاش برای بازدید اومدن داره با کمال آرامش میگه مام اگه تو این خونه زندگی می کردیم دکتر حسابی می شدیم!!!
بگذریم، ديدن ويترين هاي رنگارنگ فروشگاههای شکلات فروشی و بوی بی نظیر اونها از صبح با روح و روانمون بازی کرده بود این شد که وسوسه شدیم يكم شكلات دست ساز رنگ و وارنگ هم خريديم! جاتون خالی! چه شکلاتی بود!

در مسیر بازگشت و در نزدیکی ایستگاه قطار باز با منظره زیبایی روبرو شدیم که شما رو هم در دیدن اون شریک می کنیم.

سرانجام با رسيدن به ايستگاه قطار و خريد بليط برگشت سوار بر قطار شديم تا عازم بروكسل بشيم. اما برخلاف انتظار تو طبقه دوم يكي دو صندلي خالي بيشتر وجود نداشت كه امكان نشستن كنار هم رو دشوار مي كرد. تو اين حين يكدفعه پيرمردي كه صندلي كناريش خالي بود از جاش بلند شد و با دست اشاره كرد كه دوتايي اونجا بشينيم و خودش رفت و چندتا صندلي اونورتر نشست. راستش اين حركتش خيلي به دلمون نشست و بار ديگه نسبت به مردم اون شهر اداي احترام كرديم!
يكساعت بعد به شهر بروكسل رسيديم و از اونجا كه مي دونستيم فردا بايد با اتوبوس مسير فرودگاه شارلوا رو از ايستگاه MIDI طي كنيم همونجا پياده شديم. ماشالله ايستگاه MIDI اونقدر بزرگه كه يكساعت طول مي كشه آدم با جهت و درب هاي خروجيش آشنا بشه. به هرحال هر طوري بود با كمي گشت و گذار ايستگاه حركت اتوبوس هاي فرودگاه رو پيدا كرديم.
غروب درحاليكه فوق العاده خسته شده بوديم به سمت هتل حركت كرديم. اين بار پس از ترك ايستگاه مترو از داخل پارك زيباي خيابون كناري هتلمون به سمت كليساي زيباي وسط ميدون حركت كرديم و براي دقايقي هم معماري زيباي ساختمون كليسا رو كشف كرديم تا حس كنجكاويمون تا حدي ارضاء شده باشه!


شب اونقدر خسته بوديم كه پس از بستن ساكمون تقريبا بيهوش شديم !!!
ادامه دارد ....
باور قلبی ما اینه که سفر نه تنها هزینه نیست، بلکه یجورایی سرمایه گذاریه. چرا که خاطرات ارزشمندش تا پایان عمر همراهمونه و یادآوری اونا در طول زمان احساس لذت بخشش رو بارها و بارها در خاطرمون زنده می کنه.