خاطرات سفر به دور اروپا (2012)–روز شانزدهم-آمستردام–قسمت سوم-گشت شهر قدیمی
عصر هنگام بازم نوبت به گردش در ميدون ايستگاه مركزي بود كه با نماي زيباي بيرونيش خودش يكجور معماري زيباي شهر محسوب ميشه. اینجا همونجاییه که نماد معروف شهر یا همون I amsterdam رو دربر داره. هرچند وقتی ما اونجا بودیم اونا در دست تعمیر بودن!


از اونجا كه روز يكشنبه بود و روي تابلوي جلوي كليساي نبش ميدون ساعت 5 رو زمان سرودهاي مذهبي اعلام كرده بودن، ترجيح داديم كه دیدن این برنامه رو هم حداقل برای یبارم که شده تجربه كنيم. اما هنگام ورود به كليسا کشیشی ميانسال جلو اومد و خيلي محترمانه خواست كه داخل كليسا عكس نگيريم! و يه برگه هم كه روش متن سرودها نوشته شده بود دستمون داد.

كليساي زيبا با پنجره هاي مشبك بازم مشابه ساير كليساهاي اروپا با گنبدي بلند و مرتفع زيبايي اين كليسا رو جلوه گر مي كرد.
برنامه شروع شده بود و آهنگ ها يكي يكي با پيانو نواخته مي شدن و ما هم حدود نيم ساعتي با گوش دادن به اون موسيقي زيبا حال و هواي عرفاني و آرامش رو تجربه كرديم و تو این فاصله خستگی های تمام روز رو هم در می کردیم.
بعد از كليسا حالا نوبت آسياب هاي بادي بود كه رو نقشه به عنوان جاذبه های شهر مشخص كرده بودنش و اين شد كه با تراموا به اون سمت حركت كرديم. اما راستش شهر بروژ زیبا و رویایی با آسياب بادي بالای تپه هاي سرسبز و چشم انداز رويايي اش ديگه آسياب بادي های معمولي آمستردام رو از چشممون انداخته بود! حالا بگذريم كه كلي وقتمون تلف شد تا اونجا برسيم!


بعد از همه این حرف ها ساعت 7 و 8 بود كه بازهم ترجيح داديم تا حد فاصل ميدون دام و ميدون ایستگاه مرکزی رو بچرخيم. هرچند هنوز خورشید وسط آسمون بود. تو این گشت و گذار اول همه ديدن ابتكارات جالب برخي از فروشگاهها که با کاغذ کاردستی زیبایی رو با جزئیات کامل درست کرده بودن خیلی برامون جالب بود!

بعد هم کار دستمون دادیم و اين بار دلمون طاقت نياورد و گفتيم جهنم يه بارش که چاق نمی کنه!!! در نتیجه جلوي مغازه سيب زميني با پرداخت 2 يورو يه پاكت كوچيك سيب زميني سرخ كرده گرفتيم. اما يارو واسمون پنير نريخت! پرسيديم بابا پنیرش کو؟ که معلوم شد پنیر خودش یه یوروا! و خلاصه با پرداخت يك يورو اضافه با اشتهاي فراوون به سيب زميني هاي پنيري حمله ور شديم. البته اینم بگیم خیلی دلتون نخواد چیز خاصی نبود خیلی بهتر و خوشمزه ترشو می تونید تو همین تهرون خودمون با یک پنجم قیمت یا حتی کمتر بخورید! این خارجیا اصلا آشپزی بلد نیستند که! نمونش همین پیتزاهاشونه! بیان ایران بفهمن پیتزا یعنی چی! تا یه کم کمتر دستشون بلرزه وقتی ملات پیتزا رو می ریزن!!!
در آمستردام به موضوع جالب اختلاف بين هلندي ها و بلژيكي ها هم كه حسابي با هم كركري دارن پي برديم. اونطور كه شنيديم هلندي ها به همسايه هاي بلژيكيشون ميگن سيب زميني خورهاي احمق و در طرف مقابل بلژيكي ها هم براي هلندي ها عبارت پنير خورهاي كله پوك رو انتخاب کردن!
غروب بارديگه به خيابون زيباي Nieuwndijk كه يجورايي حد فاصل ميدون دام تا ايستگاه مركزي منتهي مي شد برگشتيم. اينجا بهترين پاتوق توريست ها بود. براي تصورش مي تونيد خيابون سپهسالار تهران و يا وليعصر تبريز رو البته با عرضي يكم كمتر و طولي بيشتر تصور كنيد. بازم سنگفرش هاي زيبا و ممنوعيت ورود اتومبيل!

موزه تاریخ آمستردام هم تو یه بن بست فرعی کوچک تو همین منطقه قرار گرفته که اگه وقتش رو داشتید دیدنش خیلی خالی از لطف نیست.

در این رابطه بازم دوست خوبمون نکیسا نورائی خیلی قشنگ همه چیز رو توصیف کرده. بد نیست یه نگاهی به توصیف اون بندازیم:

در ادامه مسیر بالاخره بعد از كلي وسواس يك جفت كفش چوبي نماد شهر رو به عنوان سوغاتي خريداري كرديم و بعدهم با گشت و گذار تو مغازه ها يجورايي خودمونو تا شب سرگرم كرديم.

تو اين حين از قرار امشب بازي تيم ملي هلند با ايرلند بود و اين بازي دوستانه موجب شده بود كه این هلندی های خوره فوتبال بدون اغراق حداقل 30 تا 40 درصد مردمشون با لباس تيم مليشون در كافه ها در كنار تك و توك ايرلندي كه با لباس سبز حضور داشتن كري خوندنشونو ادامه بدن!

از اینا که بگذریم بازم باید از این محله قشنگ بنویسیم! جالب اونکه تو اين خيابون حتي دستشويي ها هم باكلاسن! فرضا يكي از فروشگاه با موقعيت عالي تغيير كاربري داده و تبديل به دستشويي شده بود!

بعدا فهمیدیم این مغازه لوازم و خدمات مربوط به توالت رو ارائه می ده و توالتهای بسیار تمیز و مرتب با چشم انداز هنری داره و چند تا شعبه هم تو کل اروپا زده!

در آخرين بخش از گردش روزانه اين بار به جهت خستگي ترن سواري و گشتي در شهر رو بر همه چيز ترجيح داديم. تو اين حين ايستگاه سوم يا چهارم بود كه با ديدن بناي زيبايي توقف كرديم. از قرار اين هم بناي معروفي بود. خونه نویسنده داستان خاطرات یک دختر جوان یعنی آنه فرانک. که یه دختر يهوديه كه زمان نازیها همراه خونوادش چند سال در این ساختمون پنهان شده بود و آخرش گير مي افته و اعدام میشه!

بعد از همه این داستان ها با اينكه ساعت از 9 شب هم گذشته بود اما انگار از تاريك شدن هوا خبري نيست! ما دیگه بریده بودیم اما راستش تو این موقعیت ها مگه آدم دلش می یاد بی خیال بشه و بره تو گوشه اتاق هتل خودش رو حبس کنه! نمی دونیم تا حالا این حس رو تجربه کردید یا نه! مثل اینکه یه عالم خوراکی خوشمزه جلوتون بذارن که برق از چشاتون بپره اما تو اون لحظه اونقدر سیر باشید که نتونید لب به اونا بزنید. از طرف دیگه یجور فشار روانی از دست دادن این همه خوراکی و عدم دسترسی به اون برای فردا و روزهای بعد دیوونتون کنه!!!
اما راستش ما بعد از يك روز پركار ديگه واقعا ناي تكون خوردن نداشتيم و اين شد كه بعد از دقایقی خیابون گردی نهایتا با برگشت به هتل گشت روزانمون به پايان بردیم!
شب براي شام با كلي اشتياق به سراغ كنسرو گوشت غازي كه از مجارستان خريده بوديم رفتيم. اما چشمتون روز بد نبينه با گذاشتن اولي لقمه از معجون ميكس شده اي كه تحت عنوان گوشت غاز بهمون قالب كرده بودن، ترجيح داديم با همون نون و پنير شكممونو سير كنيم! یعنی ما دیگه تا آخر عمر طرف گوشت غاز هم - حداقل از این نوعش- نمی ریم! اهههههههه!
ادامه دارد ...
باور قلبی ما اینه که سفر نه تنها هزینه نیست، بلکه یجورایی سرمایه گذاریه. چرا که خاطرات ارزشمندش تا پایان عمر همراهمونه و یادآوری اونا در طول زمان احساس لذت بخشش رو بارها و بارها در خاطرمون زنده می کنه.