خاطرات سفر به دور اروپاي مركزي - روز هشتم سفر – ايتاليا - فلورانس (Firenze)

غروب حدود ساعت 7.30 بود كه در ايستگاه مركزي مركزي قطار فلورانس يا همون به قول خودشون فيرنزه پياده شديم. اولش يه كم هاج و واج بوديم و نمي‌دونستيم كجا بريم.  چون دير شده بود و i تعطيل بود. از همه بدتر فراموش كرده بوديم نقشه شهر رو كه از اينترنت گرفته بوديم يه جا ذخيره كنيم! در نتيجه همين طور مونده بوديم. تا اينكه ديديم يه دختر هندي داره به يكي آدرس ميده مام رفتيم و آدرس هتلمونو بهش داديم و كمك خواستيم. اونم نقشه مفصلي از كيفش درآورد و با اينكه گفت ديرش شده آدرس ما رو تو نقشه پيدا كرد. خوشبختانه از قبل فكر اينجا رو كرده بوديم و هتل رو نزديك ايستگاه قطار گرفته بوديم. دختره هم كه معلوم بود دختر زرنگيه به ما گفت چند روز فلورانس ميمونيد؟ گفتيم دو روز. گفت من دارم ازينجا ميرم و ديگه به اين نقشه احتياج ندارم برا همين مي‌تونم اين نقشه رو كه 4 يورو قيمتشه به شما بدم 2 يورو! مام كه مي‌دونستيم اگه پامون به هتل برسه هرچند تا بخوايم نقشه بهمون ميدن ولي تو رودروايستي به خاطر كمكي كه به ما كرده بود نقشه رو ازش خريديم!

 

http://s3.picofile.com/file/7887197090/004.jpg

با كمك نقشه و پس از ورود به يه خيابون شبيه خيابون ناصرخسرو خودمون ( البته خيلي شيك تر) كه پر از هتل‌هاي كوچيك و بزرگ بود، چند دقيقه بعد جلوي ساختموني بوديم كه قرار بود هتلمون باشه. اما با ديدن يه ساختمون قديمي بدون هيچ نشونه‌اي از هتل بودن جا خورديم. و چون اينبار استثنائاً از booking رزورو نكرده بوديم، گفتيم اي دل غافل، اين ايتاليايي‌ها سرمون كلاه گذاشتند!

خلاصه يه كم جلوتر رفتيم شايد پلاك اشتباه بوده باشه، اما خبري نبود. از متصدي يه رستوران كوچيك كه شبيه ساندويچي‌هاي خودمون بود آدرس رو پرسيديم. اونم دوستشو كه يه خانوم ميانسال بود همراهمون فرستاد تا آدرسو بهمون نشون بده. خانومه كه با تبسمش حس آرامش و محبت رو بهمون القا مي كرد بدون اينكه حتي يك كلمه انگليسي بدونه با اشاره خواست تا دنبالش كنيم و اين شد كه همراهمون اومد جلوي همون ساختمون و زنگ زد ولي كسي جواب نداد، بعد متوجه يادداشت كوچيكي شديم كه روي زنگ چسبونده بودن كه به زبان ايتاليايي! بود و يه شماره تلفن داده بود. با اشاره به خانومه گفتيم كه شايد سرنخ ماجرا تو اون ياداشت كوچيك و شماره تلفن روشه. خانومه كه زن مهربون و بامزه‌اي بود و يه كلمه هم انگليسي بلد نبود با نور فندكش شماره رو خوند و بعد از تو كيفش چندتا موبايل رو زير رو كرد (انگار اونام مثل ما همراه اول و دوم و ... دارن! ) تا موبايل مورد نظرش رو براي تماس بيرون بياره! و بعدم با زحمت فراون و چندين بار روشن كردن فندك تونست شماره رو بخونه و زنگ بزنه. با هم صحبت كردن و به ما با ايما و اشاره  و كلي حركت دست به سمت پايين فهموند كه بايد همونجا منتظر وايستيم! البته خودشم طفلك وايساد! خيلي جالبه تو اين سفرها مي‌بينيد كه آدما بدون اينكه زبون همو بلد باشن ولي همديگرو درك مي‌كنن و حتي اينقدر مهربانانه كمك مي ‌كنن.

 

 
ادامه نوشته

خاطرات سفر به دور اروپاي مركزي - روز هفتم سفر – ايتاليا - پيزا (Pisa)

حوالي ظهر بود كه بالاخره هواپيما در فرودگاه كوچك شهر پيزا به زمين نشست و ما هم با كمي نگراني بابت چك كردن پاسپورت ها (با اينكه ويزاي شينگن داشتيم) وارد محوطه سالن شديم. اما انگار نه انگار كه پرواز بين دو كشور انجام شده بود، چرا كه هيچ گيت بازرسي اي وجود نداشت و ما هم با گرفتن ساكمون از سالن ترانزيت خارج شديم. فقط سگهاي جستجوگر مواد مخدر كه توي سالن به هركي مشكوك مي شدن از سر و كولش بالا مي رفتن (البته فقط به يكنفر گير دادن!) يكم ترسناك بود كه خوشبختانه اونام به ما كاري نداشتن و همه چي به خير گذشت!

http://s1.picofile.com/file/7887208816/026.jpg

در سالن اصلي فرودگاه بازم طبق معمول به سراغ دفتر اطلاعات توريستي (i) رفتيم و اين بار خانم جواني كه كاملا به انگليسي مسلط بود روي يه نقشه كوچيك راهنماييمون كرد كه در شهر بسيار كوچك پيزا چه جاهايي ارزش ديدن داره و اينكه وقتي پرسيديم ساكمونو كجا بذاريم گفت كه در ايستگاه ترن شهر كه همون سر راهمون بود مي شه بارها را بسپريم. آخرش پرسيد از كدوم كشوريم و با پاسخ ما در ليستي كه انگار از صبح نام كشورهاي مراجعين رو ثبت كرده بود و جلوي هركدوم چوب خط كشيده بود، اسم ايران رو هم اضافه كرد!
از ايستگاه قطار با توجه به اعتبار يك ساعته بليطمون دوباره سوار اتوبوس شديم تا به مركز شهر بريم اما راستش هنوز سوار نشده پياده شديم. چون شهر پيزا اينقدر كوچيكه كه مركز شهر همون كل شهر قديم رو شامل ميشه كه ما اگه ميدونستيم همه رو پياده ميومديم. اولش با ديدن دروازه قديمي و ديوار قلعه مانند از اتوبوس پياده شديم و گفتيم بازديدمونو از همين جا شروع كنيم. اما وقتي از دروازه گذشتيم و محوطه پر از توريست رو ديديم به يكباره علاوه بر يك ساختمون گنبدي شكل سفيد با معماري زيبا و يه كليساي بزرگ و از فاصله اي نه چندان دور برج كج پيزا خودنمايي مي كرد. بعدا فهميديم اسم اون ميدون،
ميدون كليسا Piazza del Duomo ("Cathedral Square) l
 يا ميدون معجزه هاست Piazza dei Miracoli ("Square of Miracles") l
http://s3.picofile.com/file/7887206020/009.jpg
 

يه محوطه نسبتا بزرگ كه در سمت چپ دو سه تا از معروفترين ساختمون هاي پيزا توش واقع شده و برج كج (Leaning Tower) كه بسيار كوچكتر از انتظار ما بود هم در همون محل قرار داشت.


http://s1.picofile.com/file/7887209779/028.jpg

بليط فروشي هم در همون سمت  تو ساختمون نسبتا بزرگي بود كه قيمت بازديد از هر كدوم از ساختمونها رو به تفكيك نشون مي داد. در اين حين پرده هاي بزرگي هم مشغول پخش فيلم بازسازي و مستحكم سازي پايه هاي برج پيزا بودن كه برنامه جالبي بود. قيمت بليط براي بالا رفتن از برج پيزا حدود 11 يورو بود و براي ديدن كليسا هم بايد 3 يورو پرداخت مي كردين كه ما هم گزينه دوم رو انتخاب كرديم چون بالا رفتن از برج براي ما كه خسته هم بوديم چندان وسوسه انگيز نبود. هر چند اگه قبل از ساعت ۱۲ ظهر روز يكشنبه آخر ماه ميرسيديم اونجا -كه اتفاقا همون روز هم رسيديم اونجا اما ساعت ۲ ظهر- اين بليط ۳ يورويي مجاني ميشد!
 
http://s1.picofile.com/file/7887207632/016.jpg
ادامه نوشته

خاطرات سفر به دور اروپاي مركزي- روز ششم سفر- آلمان- هامبورگ (Hambourg)

فردا صبح كه ديگه خستگيمون تا حدود زيادي برطرف شده بود، آماده شديم تا با بهره گيري از فرصتي كه سايت http://www.newhamburgtours.com و تورهاي يكروزه مجاني فراهم مي كرد با گوشه و كنار شهر آشنا بشيم. اين شد كه با ماشين دوستمون تا ايستگاه قطار اومده و با خريد دو بليط مترو 1.3 يورويي امكان استفاده از وسايل نقليه براي يكساعت برامون فراهم شد. البته تو آلمان كسي از آدم در ترن و اتوبوس بليط نمي خواد اما بازرس هاي مخفي يه دفعه كنارت سبز مي شن و اگه بليط نخريده باشي بار اول 40 يورو جريمه داره و بدتر از همه سابقه ات خراب ميشه و شايد تو گرفتن ويزاهاي بعدي هم تاثير داشته باشه!

 

بگذريم خلاصه ما با پسردوستمون در محل تجمع توريست ها كه در سالن اجتماعات شهر با نام رات هاوس Rathaus بود حاضر شديم. 

 

خوشبختانه اين بار هم سر موقع رسيديم و تازه جمعيت تكميل شده بود و آماده حركت بودند. در ميدان اصلي بخش قديمي شهر ساختمان زيبايي قرار داره كه ساعت و مجسمه هاي زيباي آن توجه هر بيننده اي رو به خودش جلب مي كرد. 

 

ليدرمون كه دختر جواني با سيماي چيني اما ظاهرا با مليتي آمريكايي بود ما رو اول لب رودخونه برد و همه رو رو پله ها نشوند و از تاريخچه ميدون و هامبورگ صحبت كرد. ظاهراً اولين بار در اين شهر همبرگر رو اختراع كردن!

 

 

http://s2.picofile.com/file/7887235799/108.jpg

 

در اين حين تماشاي رودخانه و چشم انداز قشنگش و از همه جالبتر پرندگاني كه بدون هيچ ترسي از دست مردم و به خصوص بچه ها تكه نون مي خوردند در نوع خودش جالب بود.


http://s2.picofile.com/file/7887236127/112.jpg

 

بعدش ميدون رو دور زديم و در حاليكه وسط ميدون چادرهاي نمايشگاه سيار محصولات BIO برقرار بود، بدون توجه به اونها ليدرمون مختصري از تاريخچه تالار بزرگ شهر كه تو همون ميدون بود برامون گفت، تالاري كه داخلش بسيار زيبا و قشنگ بود اما بدي اين تورها اين هستش كه خيلي به شما وقت نمي دن داخل اماكن رو تماشا كني و يه دل سير عكس و فيلم بگيري!

در ادامه بازهم با كمي پياده روي اينبار به كليساي قديمي تري رسيديم كه بخش هايي از آن خراب شده و سوخته بود. ارتفاع كليسا و چشم انداز بيروني آن بسيار جالب بود.

 

http://s3.picofile.com/file/7889053973/171.jpg

 

در نرده هاي اطراف پل نيز قفل هاي عشاق كه به نشانه پايداري عشق به نرده هاي كناري بسته شده بود نيز منظره جالبي رو متصور مي ساخت. راستش بيان احساس لحظاتي كه در رودخانه هامبورگ و اطراف آن سپري مي شد چندان ساده نيست اما بايد اعتراف كرد كه حس بسيار شيرينيه.

 

http://s2.picofile.com/file/7887239779/204.jpg

 

ادامه نوشته

خاطرات سفر به دور اروپاي مركزي- روز پنجم سفر - آلمان - هامبورگ (Hambourg)

صبح اول وقت آپارتمانمونو  در برلين ترك كرده و با گذاشتن كليد روي ميز به سمت ترمينال اتوبوسراني ZOB حركت كرديم.
چيزي كه در آلمان برامون خيلي جالب بود اينه كه آلماني ها علاقه خاصي به كتاب خوندن دارن. هميشه مي ديشون كه يه كتاب (نه كتاب جيبي بلكه يه كتاب قطور) دستشونه و دارن مي خونن، حتي كله سحر كه ما چشممون رو به زور تو مترو باز نگه داشته بوديم، ميديديم كه دارن كتاب مي خونن. واقعا كه جل الخالق بيخود نيست اين ملت اين قدر تو علم و دانش و اخلاق اجتماعي رشد كردن. خداييش ما كه خودمونو جزو كتابخونهاي اين جامعه مي دونيم حال نداريم يه كتاب سنگين و با خودمون مدام اينور اونور ببريم و صبح آفتاب نزده بشينيم تو مترو بخونيم، ما اگه باشيم خواب رو به كتاب ترجيح مي ديم!!! خدا همه ما رو به راه راست هدايت كنه!
خلاصه سريع پريديم طبقه دوم و همون جلوي اتوبوس كه منظره مناسبتري هم داشت نشستيم. البته وقتي اتوبوس حركت كرد بيشتر از نصفش خالي بود و اون عقب چند نفري خوابيدند. هنوز راه نيافتاده بوديم كه نوار ضبط شده اي اولش به زبون آلماني و بعد انگليسي خوش آمد گفت و ضمن تشكر از ما امكانات اتوبوس نظير دستشويي و ... رو شرح داد و آخرشم گفت كه بهترين تشكر از خدمات اونها استفاده از امكانات اتوبوسه!
با گذر از روستاهاي واقعا رويايي و منظره هاي سرسبز حومه برلين به سمت هامبورگ راه افتاديم و با اينكه يه قسمتهايي از راه هم در دست تعمير بود حدود ساعت 10:15 به ترمينال ZOB هامبورگ رسيديم. ماكه تا چند روز قبل بازديد از هامبورگ به جهت دوري اش از مركز اروپا تو برنامه هامون نبود به جهت دعوت و اصرار دوستان يكدفعه خودمونو تو شهر زيباي هامبورگ ديديم.
مي گن هامبورگ، بزرگ‌ترین بندر آلمان، سومین بندر بزرگ اروپا و هفت برابر بزرگ‌تر از پاریس! ٢٣٠٠ پلی که در این شهر وجود دارد، از مجموع پل‌های شهرهای ونیز و آمستردام بیشتر است!

و جالبتر از همه درياچه بزرگ شهره كه بهترين مكان تفريحي براي مردم ساكن اين شهر به حساب مي ياد.

ادامه نوشته