خاطرات سفر به دور اروپا (2012) –روز سوم -  بارسلون - قسمت دوم- لارامبلا

عصر روز اول اقامتمون ساعت حدود 5 بود که بعد از خواب ظهر ديگه حسابي سر حال شده بوديم. اين شده كه اين بار عزم رو جزم كرديم تا شب كه هنوز چند ساعتي وقت داشتيم، بازديدمونو از ميدون كاتالونيا شروع كنيم. با كمك رسپشن اطلاع يافتيم كه با اتوبوس شماره 47 ميشه مستقيما تا ميدون كاتالونيا رفت اما چون تصميم داشتيم تا بليط 10 سفره مترو رو بخريم، تصميم گرفتيم كه از طريق مترو بريم.

راستش با يه بررسي ساده و از اونجاييكه تو بارسلون خيلي حوصله رفتن به موزه و  اينجور جاها رو نداشتيم عملا خريد يك كارت 10 سفره حمل و نقل شهري كه حدود 9.25 يورو قيمت داشت از خريد توريست كارت بارسلون كه بارسلونا کارت نام داشت و قيمت 2 روزه اش حدود 29 يورو بود، برامون صرفه بيشتري داشت. (البته قیمت بلیط تک سفره مترو 2 یورو بود) مضافا به اینکه با این کارت کلاً بطور متوسط فقط حدود 20 درصد تخفیف برای بسیاری از ورودی های موزه ها و سایر جاهای دیدنی وجود داشت که به نظر خیلی به صرفه نبود.

از اینا که بگذریم، در شرايط يك هواي مطبوع بهاري كه پس از بارون صبحگاهي رخ داد با ورود به ميدون كاتالونيا كه قلب ايالت كاتالون و شهر بارسلون محسوب ميشه، عظمت اين شهر  توريست پذير به خوبي نمايون ميشه. این میدون محل تجمع های اصلی شهره و یجورایی همه چیز در بارسلون به اونجا ختم میشه. از همه جا توريست هاي رنگ وارنگ خارجي در گردشند و اون وسط ميدون ديدن فضاي بازي كه توسط كبوترهاي زيبا كه بدون ترس از مردم، بيشتر بچه هاي كوچيك رو سرگرم كرده بودن، آدمو به وجد مياره.


http://s3.picofile.com/file/7491351177/046.jpg


دركنار اون وجود چندتا مجسمه ريز و درشت و محوطه گلكاري شده جاذبه هاي اين ميدون سمبوليك شهر رو چندبرابر كرده و آدمو سحر مي كنه.  از اینجا به بعد خیابون لارامبلای رویایی شروع می شه.


http://s3.picofile.com/file/7491354408/138.jpg


در اين بين نمايش افرادي كه با رنگ كردن خودشون و ایستادن به شکل مجسمه و بدون هیچ تکونی، امكان گرفتن عكس با اونها رو البته با پرداخت انعامي كوچك فراهم مي كنه هم خالي از لطف نيست. نقاشها در همه جای خيابون سرگرم کشيدن پرتره از توريست هاي خارجي اند. غروب ها نيز رقصنده ها لابلای مردم می چرخند و آواز مي خونند.


http://s3.picofile.com/file/7491351391/061.jpg


وسط خيابون به بازار ميوه و ساير خوراكي هاي محلي منتهي ميشه كه بسيار مورد توجه توريست هاست. انواع ميوه ها در برش هاي متفاوت و با قيمت هايي نه چندان گران در مقايسه با ساير كشورهاي اروپايي، جذابيت اين بازار رو بيشتر كرده.جالب اينكه خشكبار ايروني نظيره پسته رو هم ميشه تو اين وسط پيدا كرد. همچنين كله پاچه و ... كه البته براي كسانيكه طرفدار اين نوع خوراكي ها تو اين بازارن می تونه جالب باشه!


http://s3.picofile.com/file/7491354729/174.jpg


ادامه نوشته

خاطرات سفر به دور اروپا (2012) –روز سوم - بارسلون - قسمت اول- ساگرادا فامیلیا

پرواز با هواپيماي نيمه پر مسير استانبول تا بارسلون، را با پذيرايي گرم شركت تركيش اير و در حاليكه چشم هامون از خستگي به زحمت نيمه باز مانده بود تجربه مي كرديم. نكته قابل ذکر، برخورد بسيار خوب مهمانداران و غذاي خوشمزه تركيش بود.

اما از بد حادثه اينبار كه براي اولين بار در طول زندگي آرزوي تاخير پرواز و كمي دير رسيدن به مقصد را داشتيم تحقق پيدا نكرد! راستش داستان از اينجا شروع شد كه متاسفانه برخلاف انتظارمون اسپانيا ويزاي 15 روزه به ما داده بود و چون برنامه ما برگشت از آمستردام بود دقيقا مي بايست فردا وارد خاك اروپا مي شديم تا احيانا از تعداد روز ويزا تخطي نكرده باشيم.  واسه همين هم پرواز 9 شب تركيش رو گرفته بوديم كه ساعت 11:45 به مقصد مي رسيد و بر طبق محاسبات ما با يك ربع معطلي مي شد همه برنامه رو بطور دلخواه مرتب كرد!

با فرود هواپيما و درحاليكه عقربه هاي ساعت 11:35 رو نشون مي داد يكم دچار استرس شديم و هزار اما و اگر تو ذهنمون نقش بست. چون فرودگاههای اروپا تا ۱۲ شب بیشتر کار نمی کنند و بعد از ما دیگه پرواز دیگه ای هم نبود. با معطل كردن، آخرين مسافري بوديم كه از هواپيما خارج شديم و خوشبختانه راهروي نسبتا دراز اما خالي از مسافر مسير ورودي تا گيت بازرسي رو کمی دورتر نشون مي داد. اما با تعداد كم مسافرها كه بعيد مي دونیم از 50 نفر بيشتر بودن و از قيافشون معلوم بود كه اغلبشونم اروپايي هستن و تشريفات بازرسي ندارن، بابا مگه چقدر ميشد معطل كرد؟!

ديگه دل تو دلمون نبود با همه اين احوال ساعت 11:55 شده بود. در اين زمان با ديدن دستشويي ها انگار دنيارو بهمون دادن، چراكه بهانه خوبي براي معطل كردن بود. اين شد كه سرانجام با يكم معطلي و عقربه هاي ساعتي كه انگار با چسب به صفحه چسبونده بودنشون بالاخره سر ساعت 12 جلوي گيتي كه پرنده هم جلوش پر نمي زد و فقط انگار منتظر ما بودن حاضر شديم!

بر اساس تجربه هاي قبلي انتظار داشتيم افسر گذرنامه با ديدن رنگ و اسم پاس ما آمپر بتركونه و كلي سئوال ريز و درشت از علت مسافرت تا بليط برگشت و غيره رو ازمون بپرسه كه اينم مي تونست 10 دقيقه اي وقت برامون بخره. اما اين بار نمي دونيم چي شد كه يارو بي هيچ پرسشي، به ما خوش آمد گفت و سريع مهر ورود به خاك اروپا رو تو ويزامون زد و ماهم كه هنوز باورمون نمي شد كه از گيت گذشته باشیم، به سرعت بعد از عبور از گیت، پاسمونو باز كرديم و با ديدن تاريخ روز بعد (!) شعف تمام وجودمونو گرفت، چراكه اول ورود با خوش شانسي همراه شده بود! حالا تازه ساعت ۱۲:۰۵ رو نشون میداد و باورمون نمیشد که مهرشون اینقدر دقیق تاریخ روز بعد رو زده باشه!

با ديدن گیشه i بدون اونكه فكر ساعت باشيم به سراغش رفتيم و ضمن درخواست نقشه شهر آدرس هاي موردنظرمونو پرسيديم. متصدي كه مرد جووني بود با اينكه كارش اون نبود و بيشتر متصدي پست بود، ضمن دادن نقشه كامل شهر، گفت كه بهتره تا صبح در فرودگاه بمونيم و از اونجا كه هوا هم بيرون باروني بود راستش ماهم ترجيح داديم كه حداقل تا روشن شدن هوا در فرودگاه باشيم.

 

http://s1.picofile.com/file/7491348816/001.jpg

 

خلاصه دردسرتون نديم بعد از اينكه هوا ديگه روشن شده بود و مسافراي ريز و درشت مثل مور و ملخ از چپ و راست تو سالن ريخته بودن، ديگه زمان رفتن بود و حالا اين بار مي بايست مسير هتلي رو كه از Booking  رزرو كرده بوديم پيدا مي كرديم. متاسفانه فرودگاه بارسلون مترو يا ترني كه مستقيم تا مرکز شهر بره رو نداره و كلا مي بايست با اتوبوس يا همون شاتل فرودگاه كه Aerobus  نام داره تا ميدون اصلي شهر كه اسمش كاتالونيا است رفت و مابقيش رو با مترو رفت. اين شد كه با دنبال كردن علائم راهنماي فرودگاه و البته يكي دو پرسش كوچك خيلي راحت ايستگاه اتوبوس رو پيدا كرديم.

در هنگام ورود از راننده بليط 5.69 يورويي رو خريديم البته او با ديدن اسکناس 50 يورويي ما كمي شاكي شد و تابلوي بالاي سرش رو نشون دادكه اونا موظفن فقط تا سقف اسكناس 20 يورويي پول خورد كنن. به هرحال بليط رو خريديم و همون صندلي جلويي نشستيم. هرچند بعدش متوجه شدیم صندلی جلو مال افراد معلول یا سالمندانه!!

 وسط اتوبوس چندتا رديف صندلي رو برداشته بودن و قفسه چيده بودن تا مسافرها بتونن راحت ساكهاشون تو اونا بذارن.

 

در حاليكه بارون نسبتا تندي مي باريد حدود 20 دقيقه بعد به ميدون كاتالونيا رسيديم. ماهم پس از ترك اتوبوس با توجه به بارون و ساكهامون، راستش خيلي قدرت مانور براي تصميم گيري نداشتيم و اين شد كه سريع چپيديم تو اولين ايستگاه مترويي كه نزديك بود و درنتيجه غافل از اونكه مي شد با آسانسور يا پله برقي ساير ورودي ها وارد سالن اصلي شد، كشون كشون ساك ها رو از همون پله هاي ورودي اول پايين برديم.

در محوطه اصلي سالن، برخلاف بالا كه باروني بود، تحرك مردم نسبتا زياد بود. در قدم اول دنبال گيشه i گشتيم تا بازم براي اطمينان مسير رو چك كنيم. اما در بدو ورود با صحنه جالبي مواجه شديم، چرا كه متصدي خانم و آقاي  مربوطه دوتايي درتلاش وافر براي به تله انداختن سوسك بودن كه البته با رسيدن ما يجورايي تلاششون ثمر داد و سوسكه رو در زير سطل آشغال (زيرسيگاري) بزرگ فلزي به دام انداختن و از اونجاييكه ما هنوز مبهوت سرعت عمل اونها بوديم و ظاهرا اوناهم يكم خجالت كشيده بودن، مونديم كه چي بگيم؟  اما به هرحال به سرعت كمكمون كردن و با دادن نقشه مترو گفتن كه با خط 3 و بعد 5 مي تونيم به سرعت به نزديكي هتلمون برسيم و اين شد كه اين بار با آسودگي خيال بيشتر و البته استفاده از آسانسور و پله برقي خيلي سريع جهت مورد نظر مترومون رو پيدا كرديم و با خريد بليط تك سفره به قيمت 2 يورو از دستگاه، آماده سوار شدن به قطار بوديم. تو اين فاصله سکوی ايستگاه تقريبا خالي بود و به جز يه پليس كه با سگ بزرگش كه البته پوزه بند داشت، سعي در گشت زني در سالن و ايستگاههاي مختلف و كشف احتمالي عمليات تروريستي داشت، خبر خاصي نبود.

از اونجا كه هنوز ساعت تازه 10 بود با كمك رسپشن و پس از تحويل ساكهامون، براي ديدن يكي از شگفت هاي اصلي شهر بارسلون كه كليساي ساگردا فاميليا نام داشت و ظاهرا همون بغل هتلمون هم قرارداشت حركت كرديم.

چند دقيقه بعد به محوطه اصلي جلوي كليسا ساگردا فاميليا يا خانواده مقدس رسيديم كه توسط صدها توريست رنگ و وارنگ پر شده بود، بطوريكه حتي تا حاشيه خيابون نسبتا تنگ اونجا هم توريست ها مشغول عكس گرفتن بودن.
 

http://s3.picofile.com/file/7491350107/006.jpg

 

تا آدم اونجا نباشه، نميشه  درست اين شاهكار آنتونی گائودي رو وصف كنه. خيلي ها به درستي اون رو نماد شهر بارسلون مي شناسن، هر چند كه روايت شده حدود 130 سال قبل وقتي گائودي طرح ساخت اون رو پيشنهاد كرده بود خيلي مورد استقبال قرار نگرفته بود و حتي گاها با اعتراض مردمي هم مواجه شده بود. با اينحال 40 سال عمر گائودي صرف ساخت اين كليسا شد و از ابتدا بنا رو بر اون گذاشت كه ساخت اين بنا مي بايست از طريق كمكهاي مردمي و نه حمايت دولت انجام بشه. جالب اينكه هنوز هم ساخت كليسا به پايان نرسيده و قرار است که در سال ٢٠٢٦، هم‌زمان با صدمين سالگرد درگذشت گائودی، رسما افتتاح اون انجام بشه.

 

http://s3.picofile.com/file/7491350321/024.jpg

 
ادامه نوشته

خاطرات سفر به دور اروپا (2012)- در مسیر راه- استانبول- قسمت دوم

ظهر که دیگه حسابی گشنمون شده بود به میدون تکسیم برگشتیم و در خیابون مقابل رستورانی رو پیدا کردیم که غذاهاش سلف سرویس بود. یه پرس دونر کباب کامل با برنج به همراه یک پرس تستی کباب یا همون تاس کباب خودمونو به همراه ماست و خرفه که شیما عاشقش بود! با پرداخت حدود 26 لیر ناقابل سفارش دادیم و جاتون خالی خیلی حال داد.

 حالا دیگه نوبت گشتن در سایر جاهای باقیمونده بود. این بار از میدون تکسیم شروع کردیم.

 

http://s1.picofile.com/file/7492502468/061.jpg

 

میدونی که در بخش اروپایی میدون اصلی شهر محسوب میشه و محل تجمع های مردم استانبول هم همونجاست. وسط میدون مجسمه ای بزرگ از مصطفی کمال آتاتورک قرار داره و محوطه نه چندان بزرگش همواره محلی جذاب برای گرفتن عکس های یادگاری توریست هاست. این میدون محل تجمع های مردم هم هست. ما هم با جمعیتی انبوه مواجه شدیم که پرچم ترکیه رو حمل می کردند و  با شعارهایی همبستگی خودشونو حفظ می کردن. از قرار اونروز روزی در ارتباط با گرامی داشت آتاتورک بود که جشن ملی اونها محسوب میشد.

 

http://s3.picofile.com/file/7492501719/051.jpg

 

گل فروشهای توی میدون تکسیم، منظره میدون رو واقعاً بی نظیر کرده بودند

 

http://s1.picofile.com/file/7492502147/058.jpg

 

در یکطرف میدون تکسیم خیابون استقلال قرار داره که بسیار مورد علاقه توریست هاست. این خیابون سنگفرش شده که ورود اتومبیل به اون ممنوعه صبح و شب مملو از جمعیته. وجود فروشگاههایی با برندهای معروف جهانی و در انتهای خیابون هتل هایی سنتی به سبک کاروانسرهای قدیم، قلب توریستی استانبول محسوب میشه. در وسط خیابون هم یک تراموای کوچک برای توجه توریست ها قرار داره که خودش حس و حال خوبی به خیابون داده. البته توصیه دوستان وارد اینه که بهتره خریدهاتونو بجای اینجا از بازارهای بخش آسیایی استانبول انجام بدین!

 
ادامه نوشته

خاطرات سفر به دور اروپا (2012) – در مسیر راه – استانبول- قسمت اول

عصر جمعه یک روز بهاری پس از اونکه یک روز بسیار پرکار رو از صبح برای بستن ساک و سایر موارد سفر دنبال کرده بودیم، در فرودگاه که برخلاف دفعات قبل پشه هم پر نمی زد - واقعا تصورش خیلی دردناکه که این فرودگاه بین المللی پایتخت ماست که عصر روز تعطیل تعداد پروازهاش کمتر از انگشت های یک دست بود!!! - خیلی زود کارت پروازمونو تحویل گرفتیم و علی رغم اصرار ما متصدی مربوطه گفت که چون پرواز بعدیمون که به مقصد بارسلونه بیش از 24 ساعت بعد از فرود به استانبول انجام میشد ناچاراً باید کل ساکها رو تو استانبول تحویل بگیریم. به هر حال چاره ای نبود و وارد سالن ترانزیت شدیم. هرچند بازم جالبه که گیت بازرسی خروجی ها به جهت عدم پرواز تا یکی دو ساعتی تعطیل بودن!

ایستگاه اول استانبول بود. مقصدی که عملا هزینه پرواز هواپیماش برای ما رایگان شده بود چون ناچاراً برای پرواز به اسپانیا باید از یک کشور ثالث عبور می کردیم و چه کشوری بهتر از ترکیه که هم ایرونی ها زیادن و فرهنگ خود ترک ها به ما نزدیکه و هم اینکه خدا پدر و مادر باعث و بانی اش رو بیامرزه که برای ورود به ترکیه نیاز به ویزا وجود نداره! این شد که در حالیکه اروپایی های رنگ و وارنگ تو گیت های بغلی صف وایساده بودن تا ویزای ترکیه رو بگیرن، با افتخار به گیتهایی که ویزا نمی خواست رفتیم و به راحتی وارد اون کشور شدیم، حس خوبی داشت!

اولین کاری که کردیم یه نقشه شهر رو پیداکردیم و بعدش به دلیل اونکه مثل همه جای دنیا صرافی های فرودگاه، نرخ های ترکمنچایی دارن، فقط 20 دلار اونم ناچارا چنج کردیم. در نهایت شاتل فرودگاه تا میدون تکسیم رو که هاواتاش نام داره و دقیقا خارج محوطه سالن بود رو سوارشدیم و با پرداخت 10 لیر مستقیم به میدون تکسیم رسیدیم.

از اونجا که ساعت از 9 شب گذشته بود هوا کاملا تاریک شده بود اما میدون تکسیم همچنان با حضور جمعیت شلوغ بود. اول همه یه صرافی پیدا کردیم و با نرخ نسبتا مناسب یکم پول چنج کردیم. چون بوکینگ هشدار داده بود که برای پول هتل باید پول محلی بدیم. بعد نقشه رو زیر و رو کردیم و با پرسیدن آدرس از مردم محلی به سمت جهت مورد نظر حرکت کردیم. اما تاریکی هوا، شیب خیابون ها، ساکهای نسبتا سنگین ما یجورایی کلافمون کرده بود و این شد که از عجله زیاد مسیر رو یکم اشتباه رفتیم. و تو کوچه و پس کوچه های پر از پله اون محله گم و گور شدیم و البته چون هتل مورد نظرمون هم خیلی کوچیک بود کمتر کسی می تونست راهنماییمون کنه. این شد که کلافه و خسته یکدفعه خودمونو تو کوچه های تاریک سرگردون دیدیم. اما فرصت وایسادن نبود چون با تاریکی بیشتر، ترس از غافلگیری و حمله جیب برها اونم با داستانهایی که از استانبول شنیده بودیم، بیشتر می شد. خوشبختانه پس از یکی دو بار چپ و راست زدن بالاخره هتل رو پیدا کردیم و متصدی هتل که جوونی پرتغالی با موهای فرفری بلند با نام آدریانو بود بهمون خوشامد گفت.

فردا صبحهوای گرم و آفتاب نسبتا پررنگ بهاری موجب شده بود تا خیل عظیم توریست ها در گوشه و کنار خیابون در تفرج باشن. در این میون ساختمونهای قدیمی با نقش و نگارهایی که شعرهایی را با زبون و خط فارسی به یادگار داشتن، بیشتر از همه مورد توجه ما قرار گرفت.

http://s1.picofile.com/file/7492499993/018.jpg

http://s1.picofile.com/file/7492500214/019.jpg

در پشت گراند بازار نیز کوچه ای هست که مغازه های آن بیشتر شبیه حجره های بازار تهران هستن و هرکدوم نوعی از لباس ها و یا صنایع دستی ترکها رو عرضه می کنن. اگه حواستون جمع باشه قیمت پوشاک خیلی بد نیستن هرچند چون ما نمی تونستیم بار حمل کنیم عملا قید خرید رو زدیم و فقط به خرید یک لیوان زیبای فلزی کارشده اونهم برای تکمیل یادگاری هامون از گوشه و کنار جهان اکتفا کردیم!

http://s3.picofile.com/file/7492499779/017.jpg


در ادامه در انتهای خیابان آکسارای، چشم انداز زیبایی از مسجد سلطان احمد با 6 مناره زیبایش خودنمایی می کنه. این مسجد با نام مسجد آبی نیز شهرت داره که علتش کاشی های سفید و آبیه که در ساختش بکار رفته.



http://s3.picofile.com/file/7492501284/040.jpg


http://s3.picofile.com/file/7492501505/043.jpg

ادامه نوشته